
☰
انتشار در :
1397/04/02
ایجاد توسط :
نازآفرین
سلام, دختری ۲۷ ساله هستم, دچار بی انگیزگی, بی هدفی و افسردگی شدم, از بچگی اعتماد به نفس خیلی بالایی نداشتم و اونقدرا دختر اجتماعی نبودم و این موضوع با گذر زمان بدتر و بدتر شد, از بچگی فوق العاده رویا پرداز و ایده آل گرا بودم, با کلی سودا در سر وارد دانشگاه شدم در رشته آی تی, چیزی که در موردش هیچ چیز نمیدونستم و حتی همین الآن هم نمیدونم, توی دانشگاه چیزی متوجه نشدم و این تنها مشکل من نبود بلکه نود درصد هم رشته ایهای من هم همین مشکل رو داشتن و ما بدون هیچ توجیهی ازین رشته فارق التحصیل شدیم و من اعتماد به نفس کار کردن در زمینه ی رشته ی خودم رو نداشتم چون چیزی بلد نبودم و این سرافکندگی ای شد در خانوادم, خانواده ای که همه موفق و شاغل بودن, برای فرار از این رشته برای کارشناسی ارشد رشته ی مضخرف دیگه ای رو انتخاب کردم کاملا بدون فکر و فقط از روی هیجانات زودگذر و کلی وقت برای کنکورش گذاشتم و درست یک ماه قبل از کنکور از انتخاب رشته پشیمون شدم و کنکور ندادم و یک شکست و سرافکندگی دیگه, بعد ازون وارد رشته ی طراحی جواهرات با نرم افزار شدم و با کلی استرس و تلاش اون رو تقریبا یاد گرفتم و وارد بازار کار شدم ولی اونقدر در زمینه ی کار با وجود تلاش بسیار ناموفق بودم که عذرم رو خواستن و در این زمینه هم ناموفق بودم, توی زندگیم کلا هیچ چیزی رو به اتمام نرسوندم و توی هیچ زمینه ای موفق نبودم, موفق به گرفتن گواهینامه نشدم, موفق به گذروندن دوره ی موسیقی انتخابیم نشدم و رها کردم, تو زمینه ی ازدواج و آشنایی و رابطه با آقایون هیچ وقت موفق نبودم و با وجود خواستگارهای زیادی که داشتم( من از شرایط ظاهری و خانوادگی خوبی برخوردارم) ولی هیچکدوم اونی که میخواستم نبودن تا اینکه شش ماه پیش برای اولین بار پسری وارد زندگیم شد که فکر میکردم همونیه که میخوام و به خانوادمم گفتم ولی بعد از سه ماه اون آقا منو ول کرد و رفت و گفت آمادگی ازدواج نداره( نمیدونم چرا همون اول حواسش به این نبود که آمادگیشو نداره), و این موضوع به شدت توی روحیه ی من تاثیر گذاشت طوری که یک هفته ی تمام فقط گریه کردم و از اتاقم بیرون نمیومدم, در واقع من فکر میکردم با ازدواج با این آدم دیگه زندگیم درست میشه, چون هم دوستش داشتم و هم یه هدف برای ادامه ی زندگیم پیدا کرده بودم, ولی تو این زمینه هم ناموفق بودم. خواهرهای کوچکترم هرکدوم دارن تو هر زمینه ای موفق میشن و هر آرزویی که من برای پدر و مادرم نتونستم برآورده کنم اونا دارن اینکارو انجام میدن و مثل من بی اعتماد به نفس و شکست خورده نیستن( یه کوچولو حسودی میکنم بهشون چون مدام مقایسه میشیم)در حال حاصر اضطراب, وسواسهای فکری شدید, دوره های افسردگی, همه و همه داره بهم فشار میاره و من الآن خونه نشین شدم و خانواده هم کاملا ازم قطع امید کردن, دیگه میترسم از شروع هر کار یا رشته ی جدید و آرزومه که یه نفر پیدا بشه که باهاش ازدواج کنم, یکی که یه ذره بتونم دوستش داشته باشم چون من خیلی سخت میتونم کسی رو پسند کنم, مخصوصا از روی ظاهر که برام مهم هم هست ولی الان به جایی رسیدم که میگم دیگه به اولین خواستگارم, هر کی که بود جواب بدم و برم سر زندگیم و سر و سامون بگیرم, بلکه زندگیم هدفدار شد و ازین بیچارگی و بی هدفی در اومدم, واقعا وضعیت بدی دارم و از آیندم به شدت میترسم و کوچکترین امیدی به آینده و خوشبختیم ندارم
پر کردن این فیلد اجباری است
پر کردن این فیلد اجباری است
ایمیل را با ساختار مناسب وارد کنید
پر کردن این فیلد اجباری است
نظر شما ثبت شد بعد از تایید مدیر، روی سایت قرار میگیرد