مشکلات با خانواده همسر
یک سوال بپرسید

انتشار در : 1397/05/11
ایجاد توسط : حلما محمدی
من و همسرم با هم همکار بودیم که ازدواج کردیم. ۵ ماه هستش که عروسی کردم و هر چی بیشتر میگذره هم بیشتر چشمام پر اشک میشه و بیشتر غصه دارم. خیلی خیلی معذرت میخوام که طولانیه. مشکل من با خانواده همسرم و تازگیها با خود همسرمه. مادرشوهرم در مقابل بقیه یک فرد بسیار بسیار آروم، مهربون و خوش قلب، خوش طینت و بسیار ساده جلوه میکنن طوری که عمرا همسرم باورش نمیشه به عمد اینکارو کرده. پدر همسرم از اول با عروسی گرفتن مخالف بود و میگفت هزینه بی خود هستش و همسرم هم هرچی خانواده اش بگن وحی منزل هستش. بعدش ایشون پیشنهاد داد که جشن عقد رو مشترک بگیریم که دیگه عروسی ای نباشه. منم مثل نادونها قبول کرده بودم اون اول. یه جشن خوب با تعداد محدود ۱۲۰ نفر گرفتیم و بعدش که وقت عروسی شد خیلی دلم میخواست یه جشن عروسی بگیریم. ما خودمون دیگه پول عروسی نداشتیم چون با کلی وام و قرض از پدرم خونه خریدیم بدون حتی هزار تومن کمک خانواده همسرم. دلیل اینکه اول زندگی این همه قرض داریم هم این بود که پدرشوهرم حقوق همسرم رو هر ماه ازش میگرفت به بهانه ی پس انداز براش ولی عملا اینطور بود که پول میومد تو حساب خرج خانواده و هر چی از پول جفتشون میموند رو پس انداز میکردن نصف به نصف و ایشون اینطوری که بوش میومد نمیخواست اون پولو منتقل کنه، میگفت برید بانک مسکن حساب یکساله باز کنین و من موعد اون وامتون بشه پس انداز رو بهتون میدم و یکم طمع کرده بود. کلا هم آدمهای مذهبی ولی فوق العاده طمع کاری هستند در همه کارهاشون. ما میخواستیم یه مهمونی کوچیک تو خونه بگیریم و عید بریم سر خونه ی خودمون. مادر شوهرم روز ۱۶ اسفند گفت که این عید اول مادربزرگ هستش (چون پدرشون فوت کرده) و مادرمه و باید منم حتما از امروز برم شهرمون و تا عید اونجا هستم که برای عید شیرینی بپزیم. حالا ۳ روزه رفت و شیرینی پخته شد. روز ۱۹ ام با خواهرش برگشتن که ببرن دکتر ایشون رو. به جای روز اول عید که میگفتن مراسمه و لازمه که حتما شهرم باشم سوم عید رفتن و مراسمشونم بدون اینها به خوبی برگزار شده! جشن ما که ساعت ۴ بعد از ظهر روز ۳ فروردین بود، ایشون ساعت ۱۰ صبح رفتن شهرشون به بهانه ی اینکه خواهرم تنها نره حالا خواهرشون یه دختر و پسرش که ۳۵ به بالا هستن همراهش بود! بعدشم اصلا به ما تبریکی نگفتن که خاک بر سرتون رفتین سر خونه زندگیتون. کلا عین این بدبخت بیچاره ها هیچ شادی ای واسه این شروع نشد و تازه چند ماه بعد بهم گفتن خدا رو شکر شماها تا اینجا پیش اومدین و یا میگفت کلا این سال (که من باهاشون وصلت کردم) برامون همش بد اومده! حالا زورم میاد اینا به خودشون میگن خانواده و بخوام طرفشون برم. اگه آدم سابق بودم دیگه حتی نمیخواستم اسمشونو بشنوم. همسرم هم انتظار داره من ببخشم و مطمئنه مامانش از نابلدیش بوده چون اولین پسرش بوده که ازدواج میکرده. هر چی میگذره بیشتر غصه میخورم و کلی گریه میکنم. حالا شما بگین چیکار کنم؟ کلا از همسرم هم دلگیرم به نظرم ازدواج کردن واسه اونم چیزه خاصی نبوده و واسه من هیچ ارزشی قائل نشده در مقابل خانواده اش. کلا هم تو مشکلات، پیش من طرف منو میگیره و عملا حق با اونهاست و اینا زبونیه. اینقدرم بهش میگم نریم خونه مادرشون و بینمون بین رفتن و نرفتن بحثه! کلا انگار مهم نیست که بی احترامی شده و اوکیه که اینطوری بوده! دیگه همه ی قربون صدقه ها و خوش برخوردی هام هم الکیه و دلم میخواست برمیگشتم عقب تا از همون اول ازدواج نمیکردم باهاش. خیلی دلمو سوزوندن، دلم میخواد یه جوری ازشون فاصله سنگین بگیرم یا دلشونو بسوزونم ولی متاسفانه بلد نیستم چون اونا خیلی با شادی و آرامش سر زبون دارن و من عصبی میشم و رک حرف میزنم و آخرشم من دختره خشمگین میشم! کلا هم تازگیا هر ماشین عروسی میبینم یا میشنوم کسی عروسی گرفته همش فکر میکنم یعنی من اینقدر بی ارزش بودن که یه عروسی هم نگرفتن برام. بازم ببخشید که طولانی شد. مرسی


0

پاسخ از سیمیاروم

به پاسخ این سوال توسط سرکار خانم دکتر بابائی گوش دهید:








شما چه نظری درباره این سوال دارید؟

پر کردن این فیلد اجباری است

پر کردن این فیلد اجباری است

ایمیل را با ساختار مناسب وارد کنید

پر کردن این فیلد اجباری است

نظر شما ثبت شد بعد از تایید مدیر، روی سایت قرار میگیرد