
☰
انتشار در :
1398/04/10
ایجاد توسط :
A.m
سلام وقت بخیر
من از وقتی که یاد دارم پدرم در حال پرخاش و خشونت بوده در دورانی کمتر و دورانی بیشتر که البته چهار بار عمل قلب باز کرده و تا حدودی طبیعیه
لازم به ذکر هستش که ایشون در بیرون از خانواده وجهه بسیار خوبی داره و خیلی انسان محترم و معتبری هست و جوری که هرکسی من رو میبینه میگه خوش به حالت همچین پدری داری و انصافا هم هیچ جا برام کم نذاشته از نظر اقتصادی با اینکه اوضاع مالی خوبی نداره
من جوان تر که بودم هیچ وقت خونه نبودم یا اگر هفته ای یکی دو بار میومدم هنه چی خوب بود چون میدونست که اگر بخواد داد و بی داد کنه میرم از خونه و معلوم نیست کی میام اما یهو تصمیم گرفتم اونی بشم که پدرم میخواد کارو ول کردم دانشگاه تموم کردم خدمت رفتم و مسیر زندگیمو عوض کردم کاملا سربه راه و هرچی میگن فقط میگم چشم الان که نامزد کردم و هیچ دوستی ندارم و غروب خونه هستم و کاملا در شرایطی هستم به کمکش احتیاج دارم بی دلیل کاملا بی دلیل بهم پرخاش میکنه فحش ناسزا میده نفرین میکنه و میگه بزرگترین آرزو ی من اینه که هیچ وقت تو رو نبینم هربار پرسیدم مشکلت چیه میگه مشکلم تویی و کلی نفرین و ناسزا بار ها جلوی همسرم این کارو کرده بار ها جلوی خانواده همسرم بار ها جلوی اقوام و آشنایان جوری که هیچ جا روم نمیشه سرم رو بیارم بالا و تمام کار هایی که برای من از اول کرده رو میگه و بعد میگه تو لیاقت نداری و مثل یه سگ هم نیستی و دائما در حال تحقیر من هست که تو بدون من هیچی نیستی و هیج کاری نمیتونی انجام بدی و تا حدی ادامه میده که یا من از عصبانیت حرفی بزنم که بدتر کنه و یا خونه رو ترک کنم که بگه از سگ کمتری اگه پاتو تو این خونه بذاری و بار ها گفته باید از خونه زندگی من بری
بار ها و بار ها از باب مهربانی و صحبت وارد شدم که بدونم آخه چرا و چی کار کردم ولی باز این پروسه تکرار میشه
همه این ها باعث شده حتی همسرم هم با کوچکترین بحثی بهم بی حرمتی کنه در شرایطی قرار گرفتم که فقط و فقط قرص آرامبخش میخورم و نمیدونم چی درسته و چی غلطه
پر کردن این فیلد اجباری است
پر کردن این فیلد اجباری است
ایمیل را با ساختار مناسب وارد کنید
پر کردن این فیلد اجباری است
نظر شما ثبت شد بعد از تایید مدیر، روی سایت قرار میگیرد