دلسرد شدن همسر اززندگی مشترکمان
یک سوال بپرسید

انتشار در : 1398/04/10
ایجاد توسط : Pedkhaan
سلام.. من یک مرد 29 ساله هستم که 3 سال پیش با دخترخاله ام که خارج از کشور زندگی می‌کرد ازدواج کردیم ایشون بزرگ شده اونجا بودن و بنده ایران... قبلش هم 2 سال باهم دوست بودیم و سفرهای متعددی باهم رفتیم.. ،، وقتی تصمیم به ازدواج گرفتیم خیلی ها مخالف بودند چون هر دو در دو کشور کاملا متفاوت بزرگ شده بودیم اما عشق درمان رخنه کرده بود و برخلاف مخالفت های اطرافیان تصمیم به مجاب کردن آن ها کردیم و ازدواج مان را شروع کردیم همسر من از همان روز اول می دانست که مهاجرت من ممکن است دو سه سال طول بکشد و من باید مراحلی را برای برای شروع زندگی در خارج از ایران طی کنم و از هیچ تلاشی برای موفق شدن من در این راه کوتاهی نکرد من هم برای اینکه خودم را به اون و خانواده اش ثابت کنم از هیچ تلاشی دریغ نکردم به طوری که در دوسال توانستم جایگاه خوبی را در کشور غربت پیدا کنم من آدم خیلی عاطفی بودم و ترک وطنم برایم خیلی سخت بود اما به خاطر عشقم مهاجرت کردم ما باهم دیگه دو سال تلاش کردیم تا من به یک موقعیت ایده آل و خوب برسم از لحاظ عاطفی تا آنجایی که در توانم بود از هیچ چیزی برای همسرم دریغ نکردم هر طوری که می توانستم به او محبت کردم همان‌طور او حال دو سال از زندگی مشترک ما می گذرد و من در موقعیت نسبتا خوبی هستم کار خوب دارم زبانم تقریبا تکمیل شده و می توانم خیلی از مخارج را بدهم همسر من همیشه مرا تشویق می‌کرد و همیشه در کنارم بود من هم همینطور هیچ مشکلی بین ما نبود همه چیز خوب بود عاشق هم بودیم همسر من دو سال از لحاظ سنی از من بزرگتر است خیلی وقت ها چیزهایی از من انتظار داشت مثلاً مثل بچه دار شدن برای من خیلی سخت بود و فکر می کردم برایم زود است چون هنوز فکر نمیکردم که جای پایم از نظر اقتصادی در آن کشور محکم باشد برای همین از او فرصت خواستم ویا خیلی از سفرها که دوست داشت با هم برویم اما باز من آن موقع از لحاظ اقتصادی شرایطش نداشتم اما خوب او نشان می‌داد که درک می‌کند و به من حق می‌دهد.. تقریبا 4ماه است که بدون اینکه اتفاق خاصی بیفتد همسرم از من دوری می‌کند و حتی بدون اینکه دلیلی بیاورد می‌گوید ما نقطه مشترکی باهم نداریم و هرچه با او صحبت میکنم هیچ دلیل و منطقی برای گفتن ندارد.. من هاج و واج وسط زندگی مانده ام بلاتکلیف در این غربت... اصلا نمی‌دانم که چه باید بکنم ایشون حتی حاظر با اومدن پیش مشاور نیستن فقط یک کلا میگن که ما از اول اشتباه کردیم شاید بقیه راست میگفتن.. مگر می‌شود آدم با اون همه عشق که جلوی همه ایستاد یک دفعه اینطوری شود؟؟؟ آیا حق من نیست که حداقل بدانم چرا!!! من زندگیم و زنم را دوست دارم من از همه چیزم گذشتم پدرم مادرم کشورم و حالا درک این دوگانگی یم دفعه ای را درک. نمیکنم.. لطفا کمکم کنید شدیدا تحت فشار و اضطراب بلاتکلیفی هستم


0

پاسخ از سیمیاروم

به پاسخ این سوال توسط سرکار خانم دکتر بابائی گوش دهید:  








شما چه نظری درباره این سوال دارید؟

پر کردن این فیلد اجباری است

پر کردن این فیلد اجباری است

ایمیل را با ساختار مناسب وارد کنید

پر کردن این فیلد اجباری است

نظر شما ثبت شد بعد از تایید مدیر، روی سایت قرار میگیرد