
☰
انتشار در :
1396/03/12
ایجاد توسط :
آرام
سلام ، وقت به خیر من 32 سال دارم ودر 20 سالگی با کسی نامزد کردم و بعد از سه سال نامزدیم رو پس دادم ، بعد از گذر این چند سال به تنهایی عادت کرده بودم و آدمهای زیادی هم پیشنهادهای دوستی یا ازدواج دادن اما با ایدئولوژی هم مسیر نبودیم و یا به دلایل دیگه میسر نشد ، در حال حاضر به مدت سه ماه هست که با فردی آشنا شدم و من ابتدا نه به این موضوع فکر میکردم و نه نیازی درش میدیدم ، ایشون مکررا اصرار کردن ، مضاف بر اینکه مرد بسیار محترمی هستند ، خلاصه تنهایی مطلق من و نیاز به حضور یک مرد حتی به توصیه پزشک زنان که امر جدی هم هست باعث شد من کوتاه بیام همه این موارد زمانی اتفاق افتاد که در ابتدای آشنایی که بیوگرافیه خودشون رو میگفتن گفتن که همسر ، دو فرزند یکی چهارده ساله و دیگری سه-چهار ماهه هست و رابطه افتضاحی با همسر داره تا جایی که دو بار تا پای طلاق رفتن قبل از فرزند دوم و پدر خانم پادرمیانی کردن و نگذاشتن چنین اتفاقی رخ بده و همه رو به خاطر نبود فرزند دوم خاطرنشان کردن و مرد داستان هم بالاخره بعد از کلی اذیت و آزار شدن از جانب زن و پدر ایشون و لای منگنه قرار گرفتن حاضر به حضور فرزند دوم شدن ، گویا خانم مادر رو از دست دادن و رابطه با خواهر و برادر هم ندارن و پدر هم خارج از کشورن و هر از چندی سر میزنن ، خلاصه زمان گذشت و یک روز که من برای سفارش یک پلاک برای هدیه به اقوام به اونجا مراجعه کردم ، سفارش رو دادم و سفارشم علی رغم عجله ایی که داشتم کمی با خلف وعده مواجه شد(این فلاشبک برای این بود که نحوه آشنایی رو توضیح نداده بودم) (من هم نه پدر دارم نه مادر ، خواهر سر زندگیشه ، برادر درگیر و دار رفتن و تنش کاری و مالی و خودم هم اون زمان تو فیلد کاری خودم نبودم فقط برای امرار معاش و سر بار نبودن پیش یکی از اقوام کار میکردم که مدتی پیشتر اون رو به من آموزش داده بودن ، اما عادت کرده بودم) ایشون کار پلاک رو به اتمام رسوندن و به من دادن (شایان ذکر هست من با مردهای غریبه خیلی جدیم و کلا آدمه جدی هستم اما نه در روابط خصوصی) با توضیح خصوصیات اخلاقیم و حتی اینکه یک مرتبه به دلیل خلف وعده ایشون در تهیه پلاک من تلفن کردم ، ساعت معین کردم و رفتم اونجا و اتفاقا ایشون با رفتار بسیار جدیه من مواجه شدن و (تاکیید میکنم جدی نه نامحترم) با این احوال چند روزی طول کشید پلاک آماده شد و تو این چند روز که دیگه مطمئن شده بودم از طرف ایشون حسی هست جری شدم چه بسا اینکه از اینکه من رو میدیدن لباشون خشک میشد و دستاشون میلرزید کاملا مسجل شده بود که چیزی درون این آدم نسبت به من هست و باعث جرقه چیزی در من شد که سالها سرکوب شده بود ، من روز تحویل پلاک رفتم و برای اینکه رد پای مثبتی درون زندگیه یه آدم بذارم و با توجه به حرفهاش که معتقد به یکسری مسائل بودن که برای من کورکورانه بودنش پر رنگ بود کتابی به ایشون هدیه کردم به نام دو قرن سکوت و ابتداش رو هم به درخواست خودشون پشت نویسی کردم و برگشتم منزل حالا جزئیات که مدام با حرف و پذیرایی و کلمات خاص مانع اومدن من میشدن بماند و در نهایت گفتن سفری که برید و بیایید چقدر طول میکشه و دلم تنگ میشه و این داستانا منتها خیلی محترمانه تر ، خلاصه من رفتم اما این حس جدید بچم کرده بود فاکتور رو یادم رفته بود بگیرم و به اون بهانه مجدد رفتم تا قبل از سفرم مجدد ببینمش ، اون از این امر بسیار خوشحال بود و عطری که همیشه میزد رو به من هدیه کرد که پیشم باشه و من اینبار رفتم سفر ، تو اون فاصله که برسم به مقصد یه شب تا بعد از ظهر فرداش داستان زندگیش رو که جلوتر توضیح دادم به من گفت و من جواب رد بهش دادم و کلی حالم بد شد و گفتم این کار از نظر نه تنها من بلکه خانوادم رده ، تو اون فاصله که اونجا بودم از هیچ محبت و تماسی منتها کنترل شده ، فرو گذار نکرد و من طی دو سه تماس ایدئولوژیه خودم رو روشن کردم و گفتم که این ارتباط میسر نیست و حتی راهنمایشم کردم و با عقل ناقصم گفتم صبر کن ، بهش فرصت بده ، اونم زنه ، هیچ زنی از خوشبختی فرار نمیکنه و حتما تو هم کوتاهی داشتی و غیره ....اما در نهایت گفت فقط به خاطر بچه ها دارم تحمل میکنم ( وقتی من باهاش آشنا شدم یه آدم له بود به لحاظ روحی) تا الان پانزده سال فرصت دادم درست نشد از این به بعد هم درست نمیشه نه اینکه نخوام بشه دوست دارم به خاطر بچه هام اما نشده ، تا حالا که نشده از این به بعدم نمیشه ، حتی وجود این بچه هم درستش نکرد ، خلاصه همچنان از من انکار و از اون اصرار بیست و یک روز گذشت و دلم براش تنگ و اونم که دیوونه شده بود و رفتاراشم دیگه بد شده بودن به بهانه سوغاتی دادن رفتم و دیدمش و بازم جوابم همچنان رد بود تا اینکه روزی به اصرار قرار گذاشت و منم که دلم پیش بود نه عقلم رفتم ، خلاصه اونجا راه جالبی پیش روم گذاشت و گفت ما درسته به لحاظ عقیدتی خیلی از هم فاصله داریم ، اما هم رو میفهمیم و تو هم با من باش تا کسی برای ازدواج بیاد تو زندگیت ، من چیری نگفتم باز هم مخالف بودم و گفتم دیگه بهتره با هم در تماس نباشیم درست روز بعدش با من تماس گرفت و گفت بذار مثل همه دوستان دیگت باهات تماس بگیرم گفتم من به اونا هیچ حسی ندارم اما میدونی به تو دارم و بهتره نباشه ، خلاصه با کلی اصرار و انقدر که محترمه دیگه گفتم باشه همه چیز تحت کنترل ، خلاصه این تماسها یواش یواش شکلش تبدیل به یه رابطه خصوصی شد و با هم قرار میذاشتیم و خیلیم خوب بودیم و اون هم یه آدم دیگه شده بود خودش میگفت تو به من زندگی دادی ، میرفتیم پارک با هم میدوییدیم و خل بازی در میوردیم ، دستامونو مثل بچگیا میگرفتیم و میچرخیدیم و خیلی از این کارا و کاملا تبدیل به یه آدم شاد شد و من رو بیست برابر سابق دوست داشت و همیشه هم میگفت و هنوزم میگه ، خلاصه گذشت داستان تا کشش جنسی در من همون بیماری رو تحریک میکرد و اونم فهمید، به مرور کشش بیشتر میشد ( رابطه جدیه ما دو ماه بود ) ابتدا هم با تمام تناقض های عقیدتی به درخواست صیغه خوندن خودش لبیک گفتم بعد از یه هفته فکر کردن و خودش میدونست که چقدر برام سخت بود اما بین خودمون انجام شد، (ببخشید من پراکنده میگم) تا دوهفته پیش که دیدم رفتارش تغییر کرده و گفتم احساس میکنم اتفاقی افتاده یا در حال وقوعه که من ازش بی خبرم اما چیزی نگفت بعد از دو هفته تو قرار حضوری و بعد از کلی بهانه گیری از سوی من که خودش به همشون حق میداد وقت گذاشت واسه دیدار ( تو این مدت هم که من نمیدونم واقعا چی شد که وابستش شدم) از هیچ زمانی برای دیدنم مضایغه نمیکرد اما بهانه ای برای خونه نداشت که بتونه منو راحت ببینه تو این گیر ودار کار تخصصی منم بهم پیشنهاد شد و رفتم و ازش دور شدم چون قبل تو یک منطقه بودیم و اومد سر قرار و من کلی برنامه ریزی کردم واسه ساده تر شدن دیدار و با هم بودنمون اما همون زمان با کنکاش خودم متوجه شدم علت بی توجهی این دو هفته به خاطر خانمی بوده که داره باهاش زندگی میکنه کلی گریه کردم و حال خودمو نمیفمیدم بهش گفتم برو دنبال زندگیت گفت تو رو به خدا به حرفام گوش کن اون خیلی عوض شده میخواد زندگی کنه منم میخوام فرصت بدم بهش ، من حالم خیلی بد بود جلوی چشماش آرامبخش خوردم و با کلی حرف ، نه دعوا رفتیم خونه هامون ، دوهفته قبلشم گویا این موضوع بهش فشار آورده بوده من اومدم امتحانش کنم گفتم میخوای همه چی تموم ؟ (البته با کلی مجادله و اذیت و آزار از سوی اون ، با خونسردی حرصم میده و صدای من که تو کل عمرم بالا نرفته بود رو بالا برد ) گفت باشه خلاصه دوباره یک ساعت بعد خودم بهش زنگ زدم و صحبت کردیم و موکول شد به روز بعد و دوباره خودم تماس گرفتم و گرچه داد نمیزدیم اما حالتمون عصبی بود و من سوال کردم که جنبه امتحان هم داشت اما اون گفت باشه و من جیغم رفت هوا و گفتم اگر میگفتی نه و چهار تا فحشم میدادی ، بعدش میگفتم یه هفته همو نبینیم و از هم بی خبر باشیم تا مخ تو بیاد سر جاش ، گفت سر حرف هستی گفتم بله که هستم، که خودش طاقت نیاورد و همون شب آروم که شد تماس گرفت ) اما این مال اون دو هفته پیش بود ، بعد از این آخری روز بعدشم با هم حرف زدیم و میگفت گیجم نمیدونم چیکار کنم و خانمرو توضیح داد گفت ببین الان موضوع بچه نیست موضوع حس میکنم ترسه از دست دادنه زندگیشه ، خونه خیلی خوب شده ، من نمیتونم بهش فرصت ندم و... منم پذیرفتم اما در انتها ازم خواست ده روز از هم دور باشیم و منم پذیرفتم ، اما روز بعدش در کمال خونسردی بهش زنگ زدم و کلی با هم حرف زدیم و لای حرفام گفتم من همه این روز ها رو پیشبینی کردم، اما تو حرفایی زدی که من مطمئن شدم تو فقط سرپرست اون خونه و خانواده ایی ولا غیر من بهت اعتماد کردم ، انتظار این کارا رو نداشتم ، خصوصا اینکه تا حالا هیچ چیز ازت نخواستم ، اون از ته دلش ابراز نگرانی و گیجی و بلاتکلیفی میکرد ، من گفتم اگر من حرف اون یک هفته زدم هدف داشتم اونم اینکه تو ریفرش بشی اما هدف تو از این ده روز چیه؟ حرفایی زد که خودم میدونستم ، میخواست تکلیفش رو با این آدم بسنجه و منم گفتم میدونستم اما میخواستم از خودت بشنوم ، خلاصه گفت بذار ببینیم چی میشه ، گفتم به گفته خودت پونزده سال درست نشد الان چی میخواد بشه گفت ترس فکر میکنم باعث شده یه کم به خودش بیاد ( البته همیشه گفته تو این پونزده سال همیشه امیدوار و نا امیدش کرده و شده همون آدم سابق) گفتم تو چی دوست داری گفت من تو رو خیلی دوست دارم و کلی توضیح گفتم پس این داستان چیه ؟ گفت نمیتونم فرصت ندم تا حالا این مدلی نبوده راستش شاید ناراحت بشی اما میخوام عشق رو باهاش تجربه کنم، خلاصه کلی با غم و اندوه همدیگر رو دلداری داریم و خداحافظی کردیم و من گفتم عاشقانه منتظرتم تا دیشب که یک ویدیو و دو تا موسیقی که مظمون غمگینی داشتن براش فرستادم که رسید بهش اما جوابی نداد ( اینو واسه این زدم که گفت تو میتونی تماس بگیری ، منم گفتم وقتی یه طرفه باشه فایده ایی نداره ، اونم گفت میل خودته ، بین حرفامون) حالا من نمیدونم اون زنگ میزنه ، ادامه میده یا نه ، دلم میخواد پیگیرش باشم اما غرورم اجازه نمیده
پاسخ از سیمیاروم
با سلام بنظر شما وارد رابطه ای شده اید که از اول خودتان پیش بینی هایی درباره آینده این رابطه داشتید. آقایی که با وی ارتباط داشتید هم شرایط سختی دارد و در تصمیم گیری و یا ادامه رابطه با شما و یا همسرش تردید هایی دارد. اما موضوع مهم اینست که این نوع ادامه دادن رابطه فرصت های رابطه بهتر و رابطه دوطرفه را از شما می گیرد و ممکن است سالها در رابطه ای باشید که وضعیت مشخصی ندارد. پس یک راه اینست که سود و زیان ادامه دادن یا عدم ادامه رابطه با وی را برای خود مشخص کنید و با توجه به اینکه او در مورد رابطه قبلی هم همچنان ممکن است تردیدهایی تجربه کند، شما باید با توجه به تصمیم گیری منطقی و بررسی سود و زیان رابطه تصمیم قطعی و نهایی خود را بگیرید و حتی اگر روزی مجدد او از رابطه با همسر ناراضی بود شما باید تصمیم بگیرید با توجه به وضعیت موجود تمایلی به ادامه رابطه با وی دارید یا نه و ادامه این رابطه چه پیامدهایی برایتان دارد. قطعا داشتن رابطه عاطفی و بعد عدم ادامه آن پیامدهایی خواهد داشت و آیا تجربه این پیامدها مانند غمگینی، دلتنگی و... که می تواند کوتاه مدت باشد اهمیت بیشتری از داشتن رابطه پایدار و مشخص دارد.
پر کردن این فیلد اجباری است
پر کردن این فیلد اجباری است
ایمیل را با ساختار مناسب وارد کنید
پر کردن این فیلد اجباری است
نظر شما ثبت شد بعد از تایید مدیر، روی سایت قرار میگیرد