
☰
انتشار در :
1396/06/28
ایجاد توسط :
Maryam
خانم مشاور سوال من به اين صورت هست كه من ٣٢ ساله و همسرم ٣١ ساله، ١١ سال از آشناييمون ميگذره و دو سال و نيمه ازدواج كرديم خانواده هاي ما دو خانواده كاملا متفاوت هستن يكي كاملا ازاد و يكي كاملا مذهبي، ما اين موضوع رو ميدونيم و با اين وضع اينقدر عاشق بوديم كه ازدواج كرديم البته ٢ سال عقد بوديم تا همسرم بتونه زندگيم رو جمع و جور كنه خانواده همسرم خيلي بيخيال بودن در صورتي كه واسه دختر خودشون عجله داشتن (چون ما همزمان و به فاصله ٢ روز عقد كرديم و خواهر شوهرم يكسال زودتر از من رفت سر خونه زندگي) تو دوره عقد دوبار دعواي شديدي بين ما شد كه به علت بيكار بودن همسرم بود و اينكه از سمت خانواده من فشار شديد روم بود اما با وساطت پدرم اشتي كرديم.
وقتي عروسي كرديم سال اول كه مغازه زد همسرم خيلي عوض شد همش با دوستان تا ٢ شب به اسم كار بيرون بود، دوستاش همه مجرد و اهل دختر بازي بودن و يكبار دعوايي بين ما و دوستاش پيش اومد. اما همسرم من رو مثل اشغال كنار انداخت و حتي بدترين دعواها رو با من كرد و ٦ ماه سال زندگيم جهنم بود. شبا دير ميومد مست ميومد و شام با دوستاش بيرون بود. طرفداری دوستش و دوست دختر اونرو ميكرد.
بعد يكسال اصرار کرد كه بریم امريكا (گرين كارت داشتيم) من استاد دانشگاه بودم شبها از استرس اومدن خوابم نميبرد اما قبول كردم به اين اميد كه دست از رفيق بازي و مشروب خوري برداره اما حالا اينجا با هر زنگ مادرش اينا با من بدرفتاري ميكنه (نه اينكه اونا حرفي بزنن، برادر شوهرم كه كوچك هست ميخواد يه دختر خياباني بگيره اينا زورشون نميرسه) همسرم نميتونه حرفي بزنه چون با برادرش دعواش شده بعد با من بد رفتاري ميكنه.
خانم مشاور من عاشق همسرم بودم اما الان بعد از دو سال، يه ماهه حس ميكنم ديگه دوسش ندارم من دو ماه پيش مجبور شدم به دليل نقص لوله عصبي، بچه ٥ ماهه رو سقط كنم توي همين دعواها همسرم به من گفت تو ناقصي نميتوني بچه بياري يه بار ديگه هم بهم گفت كه تو لياقتت خيانت كردن منه.
با همه تفاسير به خاطر پدرم كه دلش نشكنه موندم چون زحمت منو زياد مشيده و هم اينكه مادرم فوت شدن اما تصميم دارم در اينده ديگه بچه دار نشم و از همسرم جدا شم حس ميكنم گول خوردم اخه تو دوره دوستي اينقدر خودشو خوب نشون داد كه من جز اون كسي رو نديدم و با وجود اينكه هيچي نداشت همسرش شدم.
من راهنمايي از اين جهت ميخوام كه تصميم من مصمم هست رو جدایي فقط ميخوام بدونم چيكار كنم كه اينقدر ديگه داغون نشم چون حس تنفر من خيلي شديد شده مخصوصا با اين دو حرف اخري كه به من زده از طرفي خانواده اينقدر بيخيالن كه بهشون بگم کاري نميكنن. كلا بچه هاشون ازشون حساب نميبرن.
پاسخ از سیمیاروم
با سلام بنظر از ابتدا مسائلی در زندگی تان بوده که حل نشده و رابطه تان ادامه پیدا کرده تا جایی که در حال حاضر تصمیم تان برای جدایی جدی است... و رابطه ای که با شناخت کامل و درست شروع نشود هر رفتار یا مسئله ی غیرقابل انتظاری ممکن است منجر به واکنش شدید از طرف هر دو شود... به هر حال در شرایطی که در آن قرار دارید قبل از هر گونه تصمیمی بهتر است با روانشناس صحبت کنید تا بطور منطقی برای جدایی یا ادامه رابطه با هم تصمیم بگیرید و هم در مورد مشکلاتی مانند حس تنفر و عصبانیت و ... به شما کمک کند.
پر کردن این فیلد اجباری است
پر کردن این فیلد اجباری است
ایمیل را با ساختار مناسب وارد کنید
پر کردن این فیلد اجباری است
نظر شما ثبت شد بعد از تایید مدیر، روی سایت قرار میگیرد