
☰
انتشار در :
1396/06/28
ایجاد توسط :
آمنه
سلام. ما 4خواهر هستیم که فقط خواهر بزرگم ازدواج کرده. من و دوخواهر دیگه ام که یکی از من بررگتر و یکی از من کوچکتره مجرد هستیم. مشکل ما از وقتی شروع شد که خانواده اجازه دادند برای خواهر کوچکتر از ما خواستگار بیاد. ما هیچ وقت با ازدواج او مخالف نبودیم ضمن اینکه هیچ وقت هم کسی در این باره از ما سوال نکرد و فقط براساس تصورات خودشون ما رو «حسود و عقده ای» معرفی کردند و این بر چسب برای ما ماندگار شد.
هر بار که برای خواهر کوچیک خواستگار میاد از من و خواهرم که مجردیم پنهان می کنند و وقتی که اعتراض میکنیم، علت رو حسادت و بُخل ما عنوان می کنند. این اواخر خواستگاری برای خواهرم اومده که طبق معمول پنهان کردند حتی وقتی ازشون سوال کردم با اکراه جواب دادند، در این مدت خبر داشتم که به غیر از خواستگاری در منزل، بارها بیرون از خانه همدیگر رو دیدن و جلسات مشاوره هم رفتند، حتی چند بار که از مادرم جویا شدم با جواب های بی ربط منو دست به سر کردند، البته فکر کردند که منو دست به سر کردند.
در این مدت هم هر وقت میخواستند درباره این آقا با هم صحبت کنند یواشکی و با پچ پچه صحبت می کردند، حتی دو شب پیش که مادرم میخواستند با مادر این آقا تلفنی صحبت کنند به داخل حمام رفتند و در رو بستند که من صداشونو نشونم؛ هر چند که من متوجه شدم. ضمن اینکه در تمام این مدت پدرم هم در جریان این مسایل نبودند و حتی به ایشون هم نگفته بودند، و فقط در جلسه خواستگاری که در منزل بود شرکت داشتند.
البته من هر چه را که می دونستم و متوجه میشدم به ایشون میگفتم که در جریان باشند. فقط مادرم و خواهر اول و خواهر آخرم و شوهر خواهرم در جریان مسایل هستند. بالاخره دیشب مادرم گفتند اما همه چیز رو نگفتند و فقط گفتند که برای آشنایی قرار به خانه اون آقا بروند. وقتی که گفتم چرا زودتر نگفتید و چرا پنهان کردید مادرم شروع به داد زدن کردند و منو متهم کردند که یک آدم کینه ای و پر از عقده هستم و عقده دارم که ازم درباره این موضوع اجازه گرفته بشه و حالا که اجازه نگرفتند ناراحتم. در صورتی که اصلا چنین فکری نداشتم و ندارم.
در بین بحثمون وقتی گفتم چرا بارها سوال کردم و نگفتید، بارها و بارها گفتند به تو ربطی نداره و لازم نبوده که تو بدونی، من هم گفتم پس حالا که با من مثل غریبه ها برخوردکردید و میگید به من ربطی نداره پس برای مراسمها هم به من ربطی نداره و من شرکت نمی کنم و باز هم مادرم گفتم من حسود و عقده ای هستم. خیلی حرف زدیم که نمیشه همه چیز رو اینجا بنویسم.
فقط اینکه من در کارهای خانه بیشتر از همه فعال هستم و وقتی مادرم در خانه نیستند مسئولیت همه کارهای خانه با منه ولی در باره این جریان مادرم به من میگند برای اینکه ثابت کنی حسود نیستی باید در کارها همکاری کنی، مادرم توقع دارند که من مثل یک خدمتکار در خانه کار کنم و حق سوال پرسیدن هم نداشته باشم و فقط «بله قربان گوی» همه باشم که در این صورت یک فرزند خوب و ایده آل هستم. درصورتی که خواهرکوچکترم حتی کارهای شخصی خودش رو انجام نمیده، حتی هر وعده غذایی رو مادرم به اتاقش میبره که اونجا غذا بخوره.او به راحتی به همه امر و نهی میکنه و بقیه هم موظف اند انجام بدند چون در غیر اینصورت مادرم با ما برخورد میکنن و میگن ما از خواهرم کینه داریم و به او ظلم میکنیم. نمیدونم چیکار کنم، نمی خوام رودروی مادرم قرار بگیرم، نمی خواهرم خواهر دومم که او هم مجرد و مانند من بی اطلاع است، تنها بمونه (چون مطمئنم که به خاطر این پنهون کاری در مراسم ازدواج خواهرم شرکت نمیکنه) به علاوه اینکه نمی خوام حالا که با من مثل غریبه ها برخورد کردند مثل قبل عادی برخورد کنم چون من خانواده ام رو میشناسم و اگر این بار کوتاه بیام و در مراسم ازدواج شرکت کنم تا آخر عمرم همین رفتار ادامه پیدا میکنه.
قلبم شکسته و خیلی ناراحتم چون اصلا از ازدواج هیچکس ناراحت نمیشم، چه خواهرم باشه چه غریبه و تمام حرف هایی مادرم به من زدند فقط تهمتِ و تهمت. من اصلا این آقایی که اومده خواستگاری رو نمیشناسم و کوچکترین اطلاعاتی درباره اش ندارم و حالا با این همه بی اعتنایی از من میخواند که عادی رفتار کنم. مادرم دیشب به من گفتند از این به بعد هر چیزی رو که دلم خواست بهت میگم و هر چه رو نخواستم نمیگم و تو هم حق چون و چرا و بازخواست کردن من رو نداری. دلم میخواد مادرم متوجه بشه که خودشم مقصره اما فقط میگه تقصیر از منه. چیکار کنم. نمی خوام مادرم ازم رنجیده بشه اما تحمل این بی توجهی و بی احترامی رو هم ندارم. من عاشق مادرم هستم و تا قبل از این جریانات کوچک ترین اختلافی با هم نداشتیم و به همین خاطر خیلی برام سخت و سنگینه که حالا به خاطر یک خواستگاری و ازدواج خواهرم به این مشکل برخوردیم. ضمناً این بار اول هم نیست که پنهان کاری می کنند و هر بار که برای خواهرم خواستگار میومد همین برنامه بود ولی برای بقیه اینطور نبود و ما اصلا چیز پنهانی از هم نداشتیم. لطفا کمکم کنید.
پاسخ از سیمیاروم
با سلام رفتار مادر و واکنش خانواده تان برای ازدواج خواهر و واکنش آنها به این موضوع و به شما می تواند ناشی از افکار یا نگرانی هایی باشد که در سال های گذشته در آنها شگل گرفته است... اما مهمتر از رفتار و واکنش مادر و یا سایر اعضای خانواده تان، واکنش شما به این موضوع و رفتار آنها اهمیت دارد و اینکه چه چیزی در حال حاضر در این رابطه برای شما آزاردهنده است و میزان اهمیت این موضوع برای شما چقدر است... بنابراین ارزیابی و شناخت دقیق این موارد با اهمیت می باشد و بعد از ارزیابی آن، باید راه حل هایی که در این موقعیت می توانید انجام دهید ارزیابی کنید و بجای واکنش های هیجانی به تصمیم گیری منطقی در این باره برسید.
پر کردن این فیلد اجباری است
پر کردن این فیلد اجباری است
ایمیل را با ساختار مناسب وارد کنید
پر کردن این فیلد اجباری است
نظر شما ثبت شد بعد از تایید مدیر، روی سایت قرار میگیرد