
☰
انتشار در :
1396/09/20
ایجاد توسط :
f1997
سلام وقت بخیر
من دانشجو دانشگاه تهران بودم با اصرار پدرم سال پیش رفتم دانشگاه محل زندگیم اونجا از یه پسری خوشم اومد. افراد خوب و با شرایط خوبی بهم پیشنهاد ازدواج دادن ولی چون فقط به این اقا حس داشتم همه رو رد کردم. تابستون یکی از دوستان این اقا بهم ابراز علاقه کرد از هر لحاظ از این اقا بهتر بود.
من با خودم فکر کردم من خودم کسی رو دوس دارم و آرزوم هست که کسی که دوسش دارم بهم پیام بده و باهام حرف بزنه حتی اگه بگه اخرش بهم نمیرسیم. پس این دلخوشی رو از این فردم نگیرم ولی تمام مدت به این فرد میگفتم برگرد با کسی که قبلا دوسش داری با فردی که من میشناسم و دوست داری انتخاب کن.
کل مدت بهش دلگرمی ندادم بهش گفتم نمیشه تا اینکه من ی روز بهش گفتم من دوستتو دوس دارم. رفت و به اون دوستش گفت فرداش دوستش و من رفتیم بیرون دوستش گفت من با کسی دوست هستم، منم هیچی نگفتم گفت فلانی تورو خیلی دوستت داره بخاطرتت پیش ما گریه کرد، گفتم برام مهم نیس. بعدش یکی از دوستای مشترک این دو نفر اومد بهم گفت اونی که تو دوسش داری میگه حتی اگه دوستم از اون دختره خوششم نمیومد من با اون دوست نمیشدم بعدشم اومده گفته چون دختره دس از سرم بر نمیداشت رفتم با یکی دوس شدم با اینکه من نه قبل از اون جریان و نه بعدش نه بهش پیام میدادم نه شمارشو داشتم و حتی تو دانشگاه میدیدمش سرمو مینداختم پایین
با وجود این حرفا من هنوزم دوسش دارم و نمیدونم چه تصمیمی بگیرم
قرار بر فراموشی هم باشه بعد این اقا به هیچ وجه کسی رو وارد زندگیم نمیکنم
لطفا کاملا راهنماییم کنید
پر کردن این فیلد اجباری است
پر کردن این فیلد اجباری است
ایمیل را با ساختار مناسب وارد کنید
پر کردن این فیلد اجباری است
نظر شما ثبت شد بعد از تایید مدیر، روی سایت قرار میگیرد