
☰
انتشار در :
1396/11/28
ایجاد توسط :
صبا
با سلام، من دختری ۲۸ساله هستم و ۴سال پیش در مقطع ارشد با یکی از همکلاسی هایم اشنا شدم که از من دوسال بزرگتر هستن ایشون از همون روز اول گفتن قصدشون ازدواج هست. من همون اول موضوع رو با مادرم درمیان گذاشتم و گفتن که حضوری باید اقدام کنن. ایشون هم موضوع رو به مادرشون گفتن و مادرشون در مورد من از فرد درستی تحقیق نکردن و نظرشون عوض شد. ولی ما گذاشتیم زمان بگذره شاید درست بشه. دوسال گذشت و هر دو در یک شرکت مهندسی مشغول به کار شدیم، توی این مدت هم برای من خواستگارهای زیادی اومد که به بعضیهاشون جدی هم فکر کردم ولی نهایتا خوشم نمیومد چون معیارهای من رو نداشتن و فقط به اصرار خانواده ام میومدن. تا اینکه یک سال و نیم پیش ب صورت جدی طرف مقابل به همراه خانواده خواستگاری کردن دلیل تاخیر هم این بود که بتونه درسش رو تموم کنه شرایط کاریش رو بهتر کنه و ماشین بخره. در اولین تماس ما درشون، مادرم خیلی بد باهاشون صحبت کردن که پسر شما چندین سال دختر من رو سرکار گذاشته و بدون اینکه مادرشون رو بشناسن برخورد بدی کردن، با این حال خود پسر چندین بار زنگ زد، با خالم که دکتر هستن صحبت کرد با پدرم صحبت کرد و بعد چند ماه اومدن خونمون ولی بازهم مادرم باهاشون بد برخورد کرد و لحظه اخر گفت برید جای دیگه خواستگاری، و بعد از جلسه خواستگاری پدرو مادرم بامن کلی دعوا کردن. و مشکل اصلیشون هم این بود که این پسر پدر نداره و پشتوانه نداره و وضعیت مالیش خوب نیست، این در حالیه که ماشین داره حقوق داره و یه ارثی هم از پدرش بهش رسیده. با مخالفت شدید خانوادم از خانواده ایشون دیگه خبری نشد تا مهر ماه امسال بعد ۸ ماه خود این اقا پسر دوباره با مادرم ارتباط برقرار کرد و سعی کرد راضیشون کنه. با برادرم صحبت کرد شماره دوستان و همسایه هاشون رو داد که تحقیق کنن خانوادم مجددا محل کار مادرم رفت. همه چیز تقریبا خوب بود تا اینکه مادرم گفت خونه شون خیلی کوچیکه و محلشون خیلی متفاوته درصورتی که من محل و منزلشون رو دیده بودم و هیچ احساس بدی نداشتم و در جای متوسط شهر هم هست.
بعد از یک هفته مادرشون زنگ زدن و من و مادرم رو خونشون دعوت کردن. ما وارد خونه که شدیم احساس کردم مادرم احساس خوبی نداره خوشش نیومده بود در صورتیکه خونه خوبی داشتن پذیرایی خیلی خوب بود خوش برخورد بودن فقط خونشون کوچیک بود که واقعا برای من مهم نبود. بعداز اون جلسه مادرم گفت تو با این خانواده وصلت کنی من اینها رو به کسی نشون نمیدن خونشون رو به کسی نشون نمیدم و توی جلسه هم چندین بار بهشون گفتن شما با ما خیلی فرق دارین و سطحتون متفاوته و اونها هم چیزی نگفتن. تاچند روز بعد که من به مادرم گفتم اگر قرار بشه این تحقیر کردنها ادامه داشته باشه من نمیذارم دفعه دیگه بیان تا زمانی که شما بتونین دیگه این کار رو انجام ندین. تا این حرف رو زدم دعوا شد پدرم باهام دعوا کرد مادرم همینطور، و گفتن راضی نیستن و روز بعد پدرم به پسر گفت راضی نیست، و دائما این رو تکرار میکنن که شماها هیچ آینده ای ندارین چون اون پول نداره چون پدر نداره. و تو مجبور میشی با خانواده اش زندگی کنی و بدبخت بشی.
الان اصلا در شرایط روحی خوبی نیستم، من و این آقا مهرمون به دل هم افتاده. و شرایط هم رو میدونیم از نظر اخلاقیات خیلی بهم نزدیکیم و ایشون خیلی پسر مومن و با ایمانیه خانوادش هم خیلی ساده و بی آزار هستن. ولی خانواده من نمیذارن من تصمیم بگیرم ونظر خودشون رو تحمیل کردن. حالا من واقعا باید چی کار کنم؟
پر کردن این فیلد اجباری است
پر کردن این فیلد اجباری است
ایمیل را با ساختار مناسب وارد کنید
پر کردن این فیلد اجباری است
نظر شما ثبت شد بعد از تایید مدیر، روی سایت قرار میگیرد