پرسش و پاسخ روانشناسی
پاسخ به سوالات شما توسط روانشناسان سیمیاروم انجام میشود
پاسخ به سوالات شما توسط روانشناسان سیمیاروم انجام میشود
1
پاسخزید جان
1397/02/24
مشکلات زناشویی
سلام علیکم مشاور عزیز امید دارم که دارای صحت کامل برخوردار باشید من دو سال میشه که ازدواج کردم و با فامیل شوهرم توی یه خانه زندگی میکردیم بعد ازدواج خیلی زود حامله شدم و روز های خیلی بدی را با خانواده شوهرم سپری کردم شوهرم مرا لت و کوب میکرد زمان بارداری و خشویم که عمه ام است هر باری که میدید شوهرم با من دعوا داره منو میگفت از خانه ام بیرون شو مه را تیله میکرد تمام کار خونه شون رو میکردم و بازم شوهرم میگفت تو چیزی نمیکنی می گفتم بار دار هستم و من کارمو میکنم خوب طفلک وقتی به دنیا آمد منو عملیات کردن که خیلی برام مشکل بود بعد از آن تا چند روز شیر داشتم وقتی پسرمو شیر میدادم میومدن طفلم را میگرفتن وقتی شیرم خشک شد شوهرم منو توهین میکرد که تو چی قسم زن هستی شیر نداری عملیات شدی دیگران خانم شان نرمال میباشد بعدا فهمیدیم که طفلم شنوایش مشکل داره ۵۰ در صد نمیتانه بشنوه خیلی قلبم شکست و شوهرم میگفت شکر بکش که من بالایت زن نگرفتم چون طفل کر دادی برایم طفلم ۱ ساله که شد بار دوم حامله شدم و ۳ ماه حامله هستم حالا من برای شوهرم گفتم که یه خونه از خود داشته باشیم چون یه اطاق داشتم و خیلی برام خورد بود خوب همه با من دعوا کردن شوهرم خیلی با من دعوا کرد تمام شان خوب به یه شکلی جدا شدیم روزی که کوچ کردم من تنها وسایل اطاقم را داشتم با یه فرش کوچک یه لحاف با دو بالشت خوب فردای روز کوچ کردن ما ننویم پسر ۱۰ ساله خود را فرستاد که آنجا بخاب چون میخاست با شوهر خود شب را تنها بگذرانه و طفل دیگه خود را خانه ایورم فرستاد خوب ۱۰ شب بود و برای شوهرم از دیگر گفته بودم که پسرم شیر نداره باید بیاری شوهرم خواهر زاده خود را گرفت و رفت براش بازار پسرم گریه میکرد و برایش آب میدادم و شوهرم رفته بود که برای خواهر زادش چیزای را ک ه خوش داره بگیره برای مادرش زنگ زد که من لحاف ندارم برای پسرت گفت منو غرض نیست پیدا کن خوب رفت خانه خسرم و براش لحاف آورد وقتی آمد براش گفتم که طفلم گریه داره چرا دیر کردی بازار زیر خانه است با من دعوا کرد که سمت شو من یه تار موی خواهر زاده ام را به ۱۰۰ دانه تو نمیدم و تا دیر شب نشست با پسر ۱۰ ساله گیم بازی میکرد من از سر ازدواج تا حالا خواب میبینم روزی را که شوهرم به من محبت و توجه بده خوب آن روز گذشت شنبه و ۱شنبه شد باز هم از ۳ طفل ننویم میگه شب خانه شما میباشیم شوهرم را گفتم من لحاف ندارم چی کنم حال قبلا من تکیه خود را به اون دادم و من حامله هستم به استراحت ضرورت دارم خوب شوهرم برد همه شون را به خانه شون هفته بعدی باز هم چنین شد خوب به یه شکلی تیر کردم خود را چون باید پاک کاری خون ام را میکردم من هنوزم با همون یه فرش ماندم چون هیچ چیز تا حالا نگرفتیم شوهرم پول نداره خوب خانم ایورم چنین حالت داره مگر وقتی اطفال میپرسند از خانم ایورم اون میگه از عموی تان بپرسید بعد عمویش میگه نه من نمیخوام شما خونه خود باشید بعد از من هیچ نمی پرسند و به شوهرم میگه میایم میگه خوب وقتی که میایند یه عالم گندگی میکنند و من با حاملگی خود و طفل ۱ ساله ام به پاک کاری مشغول میشوم و بعضی وقت برای شوهرم میگم که اگر ماه یک بار بخوابند اینجا از طرف شب من چیزی نمیگم ولی هر هفته نمیشه من میخوام با تو وقت بگذرانم و از خود وار دارم برام چیزی نگفت ولی روز بعدی که من کمپل خشویم را دوباره فرستاده بودم چون فکر کردم کار دارند شوهرم اند بهانه گیری کرد منو لت و کوب کرد و امروز که مادر آمد با پدری بالای من قهر شدند که چرا لحاف را فرستادی اطفال هر هفته میایند میخوابند اینجا خوب من چیزی نگفتم بعدا با شوهرم گفتم ببین خواهرت همه فامیل و اطفال هفته ۳ تا ۴ روز اینجا میایند و شب رخصتی هر هفته اطفال میایند گفتم لطفا تو با اطفال بگو که روزانه به فرقی نداره ولی شبانه هر هفته من چگونه نگهداری کنم از خود خانواده دارن بجای که با ما باشه به خانواده خود باشه چون طول هفته درس هستن باید با خانواده خود وقت بگذرونن شوهرم بالایم قهر شد میگه من با اونا مشکل ندارم حتا هر شب باشم تو مشکل داری برو پیش روی همگی برای شون بگو گفتم فامیل تو است اگه تو خوب بگویی درک میکنند اگر من بگذرم خفه میشن گفتم باز تو با اطفال سخن میزنی با بزرگا نی و با من دعوا کرد و حتی یه بار دیگه ای پسر انقدر غذا خورد که مریض شد ۳ شب من تا صبح براش نشستیم و دستمال روی پیشانیش میذاشتم شوهرم خوابشو کرد برای مادرش که زنگ زد میگه من خوابم خوب میشه خوب بچه ترش بسیار بالا بود من ترسیدم ولی مادرش در خونه خود بود و خونه اش یه بلاک پاینن است خوب من در این حالت چی کنم لطفا رهنمایم کنید مادر و پدرم با من نیست در دیگه کشور است من با وجود در یه کشور پیشرفته زندگی میکنم ولی ظلم را تحمل کردم شوهرم خیلی منو درد داده ولی من خیلی دوستش دارم من در کانادا زندگی میکنم ولی هنوزم با جنجال های روبرو هستم که در دهات کسی با اون روبرو نیست
.....
1
پاسخسامان
1397/02/23
وسواس فکری
با سلام سامان هستم ۱۹ ساله از مشهد مشکلی که من ندارم فکر کنم فقط من با این مشکل دست و پنجه نرم میکنم..مشکل من اینه از نگاه کردن رنج میبرم بله درست شندید نگاه کردن! اینکه مثلا وقتی با شخصی صحبت میکنم ناخودآگاه حواسم به سمت یک نفر دیگه پرت میشه و نکته جالب اینکه ان شخص متوجه میشه در حالی که یک بار به اون شخص نگاه نمیکنم مثلا اگر خانم باشه حجابشو درست میکنه چون فکر میکنه من آدم چشم چرانی هستم در حالی که دست خود من نیست کاملا به طور غیر ارادی هست و این منو آزار میده.به من بگید چطور یک نفر میتونه همزمان به دو نفر نگاه کنه؟؟؟!!بزارید از اول بگم.. کلاس سوم دبیرستان بود من وسط کلاس نشسته بودم و تقریبا دو نفر حیوان به بهانه های مختلف منو مسخره میکردند (پیش خوشون) تا جایی که وقتی معلم درس میداد من حواسم بهشون بود که منو مسخره میکنن نمیکنن و این ..و این وسواس تا جایی در من ادامه داشت تا به یک بیماری تبدیل شد... چه کار کنم که به گذشتم برگردم؟ پیشاپیش از راهنمایتان متشکرم❤
.....
1
پاسخelena
1397/02/23
كسي كه دوستش دارم كينه ای هست
كسي كه دوستش دارم كينه اي از چهارشنبه سوري با يه اقاي اشنا شدم كه يه پسر داره و از زنش درسال ٩٦ ارديبهشت جدا شده، ما باهم خيلي خوب بوديم هر روز باهم بوديم ، براي اين اقا از ايران مهمون اومد نزديك يكهفته ، مهمونها تو خونه ايشون ميموند ماهم شبها باهم ميومديم خونه من ، هر روز تقريبا باهم بوديم با مهمونها ، سه تا شنبه پيش شب ايشون اومد خونه ، قرار بود بريم بيرون ، بعد از يكساعت تلفن ايشون زنگ خورد كه بايد بره دفتر كار پيش اومده ، منم ناراحت شدم بهش گفتم تا ساعت ٩ دفتر بودي الانم كه اومدي باز هم ميخواي بري، حتما يه كاسه اي زيركاسه است، به ايشون برخورد، منم در قفل كردم نذاشتم بره ، اونم نشست ، فرداش هم رفتيم بيرون اما ايشون اخم كرده بود گفت ناراحتم از حرفات ، جلوي مهمونا خوب رفتار ميكرديم، خلاصه تا شب خوب شد، مهمونها رفتن ، دوباره شنبه دوم رسيد ما صبحش خيلي خوب بوديم ، ايشون رفت سركار ، منم موندم خونه ، وقتي ايشون ميرفت بيرون تا ٦ساعت از شون خبري نبود نه يه زنگي نه يه تلفني، همش هم به من ميگفت كه بدم نياد از من بپرسي كجا هستم ، عصر بهش زنگ زدم گفنم خبري ازت نيست ، گفت بيرونم ، گفتم تنهاي ، گفت نه با صدتا دخترم ، به من خيلي برخورد اين رفتارش، قطع كردم ، براش مسنج دادم كه به من احترام بذار ، دفعه دومت اينطوري با من حرف ميزني ، يه بار ديگه اينطوري حرف بزني يه حرفي بهت ميزنم ميسوزي، به اونم برخورد ، من اعصابم خورد شد مشروب خوردم ، يكساعت بعد اومد خونه با اخم و تخم ، گفنم ميريم بيرون گفت نه ، خسته ام ، بعد گفتم چرا با من اينكاررو ميكني، من ناراحت ميشم، فكر كردي كي هستي ، با تكبر حرف ميزني ، با گريه رفتم تو اتاق ، لباسهام رو پوشيدم اما نشستم تو اتاق كريه كردم و اون اومد بجاي اينكه بغل كنه، گفت برو صورتت رو بشور، بلند شدم رفتم طرفش بغلش كنم هلم داد ، بيشتر عصبي شدم ، رفتم طرف اشپزخونه ، گفتم من از صبح دوساعت دارم ظرف ميشورم بعد تو اومدي با اين رفتار، زدم تمام ظرفهاي كه شسته بودم شكوندم ، دوباره نشستم مشروب خوردم ، دوستش اومد ، بخاطر اومدن دوستش بيشتر ناراحت شدم ، همون استكان مشروب هم شكوندم ، بعد خودش اماده شد من برد بيرون ، تو بيرون شروع كرد به تهديد و فحش ، گفت من از زنا متنفرم تا حالا كسي با من اينكار رو نكرده ، يه كاري ميكنم برات مرغهاي اسمون به حالت گريه كنن، سوار تاكسي شديم رفتم يه كوچه اي پياده شديم ، منم مست ، تو حال خودم نبودم، سرش رو انداخت پايين منم دنبال چند دفعه افتادم زمين، اصلا نيومد بلندم كنه ، داخل يه كوچه شديم ، اونجت شروع كرد به فحش و اينكه ازت متنفرم ، بعد گوشيم رو خواست به يه بهانه اي ، بهش دادم ، ديگه بهم نداد يهو غيب شد ، هر چي صداش كردم نبود، سوار تاكسي شدم، به فاميلشىون كه صميمي شده بودم گفنم شماره اون رو داد بهش زنگ زدم اما بهم فحش داد قطع كرد، مجبور شدم برم دفتر ، با يه همكار ديگه اش ماحرا رو گفتم ، بهش زنگ زدن ، گفت ناراحتم نميخوام ببينمش، منم ناراحت برگشتم خونه ، نصف شب با دوستش اومد خونه، گوشي رو نياورد بعد يه نيم ساعت رفت فردا شبش اومد يه پنج دقيقه موند رفت، پس فرداش هم اومد يهو بلند شد اشپزي كرد غذا رو خورديم رفت پس اون فرداش هم رفنم دفتر گوشيم رو داد منم براش نامه نوشتم كه بيا از اول شروع كنيم من دوست دارم، همه چي رو فراموش كنيم اگه توام منو دوست داري همه چي رو فراموش كن از صفرصفر شروع كنيم بعد هم قبول كرد ، اما رفتاراش عوض شد همون شب قرار بود بياد خونه اما نيومد منم ناراحت چند دفعه بهش زنگ زدم جواب نداد به دوستش زنگ زدم كفتم كلاب رفته ، گفت نميدونم خيلي ناراحت شدم، فردا پنج شنبه ظهرش بهم زنگ زد كه من بيمارستان بودم مريض، معلوم بود دروغ ميگه ، منم گفتم كه گوشهاي منم دراز مخملي، بعد هم كمي حرف زديم قطع كرديم ديگه بهش زنگ نزدم، شب بهم زنگ زد ، منم جوابش رو ندادم، بعد مسنج داد كه خوش باشي هرجا كه هستي، منم بهش زنگ زدم كه توالت بودم ، گفتم نمياي گفت نه ، نميدونم ، گفتم اومدني شدي خبر بده، ساعت يك نصف شب زنگ زد كه حال دوستم خراب بيا ببريمش دكتر ، منم اولش گفتم نميام ، خوابم ، گفت يا بيايم اونجا، گفتم ميام ، قرص دارو بردم اونجا ، شب هم اونجا موندم ، سكس هم كرديم ، بعد فردا جمعه خوب بوديم رفت بيرون ، منم عصري رفتم دفتر ، تو دفتر نبود بهم زنگ زد كه زنگ نزنم ، زنگ نميزني ، گفتم برم خونه ام يا بيام خونه ات ، گفت برو خونه ات ميرم يه جاي دور شب ميام ، منم اومدم خونه ام ، ديگه ازش خبري نشد، منم زنگ نزدم اصلا، فردا شنبه زنگ زد بهم كه چرا زنگ نزدي ، گفتم چرا بزنم وقتي قرار بود بياي نيومدي نخواستم مزاحمت باشم، گفتم ما قرار بود از اول شروع كنيم اما رفتارات خيلي بده، گفت من قلبم دوست دارم اما دلم شكسته بهم فحش دادي، به مرور زمان از ابن حرفها، سريع قطع كرد تلفن ، منم براش كلي مسنج دادم عكسهاي رو هاي اول رو فرستادم براش، ساعت ٨:٣٠شب بود دوباره زنگ زد گفتم امشب شنبه است نمياي ، گفت ببينم ، باشه ، گفنم بيا ، گفت باشه قطع كرد ديگه خبري نشد ازش ، سه بار بهش زنگ زدم جوابم رو نداد خيلي ناراحت شدم ، فرداش يكشنبه دو دفعه بهم زنگ زد جوابش رو ندادم دوشنبه زنگ زد جوابش رو دادم گفت كه چه عجب ، بهش گفتم از شما ياد گرفتم ، گفتم خسته شدم از اين رفتارات، اگه نميخواي رك بهم بگو، اگه با دختري دوست شدي بازم رك بهم بگو گفت كه بهت بگم بشيني به سرم ، گفتم من تو رو دوست دارم تمام احساساتم رو برات گذاشتم اما تو داري منو اذيت ميكني، با احساساتم بازي ميكني ، خيلي ها نميخوان من و تو باهم باشيم، گفت منم احساس دارم ، تو بد كردي ، گفتم من چه بدي كردم بهت ، گفت ميام صحبت ميكنيم ، گفتم كي مياي، گفت امشب شام مهمونم ، اگه تونستم ، حالا فرداي ، پس فرداي، منم گفتم باشه از روز اول اشناييمون خيلي صميمي شديم، من اونو از خودم ميدونستم ، حس كردم كه ساليان كه در كنار هم زندگي كرديم بنظرتون من اشتباه كردم از اون اتفاقي كه افتاد بينمون فقط دو بار همديگر را ديديم كاي حرف زديم و قرار شد همه چي رو پاك كنيم از اول شروع كنيم ، و بعد رابطه جنسي داشتيم ، يعني ملاقات اول حرف زديم ، رابطه جنسي هم داشتيم ، بعد فرداش اقا رفت اصلا ازش خبري نبود فقط من پيگير بودم ، بعد از دو هفته دوباره جمعه قرار گذاشتيم اومد ودوباره كلي حرف زديم قول داديم كه از اول شروع كنيم بعد رابطه جنسي برقرار شد، دوباره اقا رفت همون رفتارهاي قبلي ، نه ديداري ، الان يك هفته است همديگر رو نديدم همش بهانه مهمون و كار را داره ، ديروز هم حرف زديم ، از حرفها هنوز هم گذشته رو پاك نكرده ، نميدونم ديگه چطور برخورد كنم ؟ من بايد چيكار كنم ؟ كمكم كنيد ، من دوستش دارم ، چطور بايد ذهنش را از گذشته بندازم بيرون
.....
1
پاسخپرستو
1397/02/17
شکست مالی
سلام خدمت شما بزرگواران وقتی تیترهای مشکلات رو میخوندم دیدم همه اون مشکلات رو منم دارم ، شاید خنده دار باشه ولی باید بگم که هم خودم فرزند طلاقم و هم خودم مطلقه ام ، شوهرم سه سال بعد از ازدواج درست وقتی فرزندمون یکماهه بود عاشق یکی شد و من رو تنها گذاشت و این وسط اتفاقات بیشماری افتاده که سرتون رو درد نمیارم من بیچاره چهارسال پیش تونستم یه آپارتمان کوچیک بخرم حالا بعد از چهارسال معلوم شده که فروشنده کلاهبردار بود و در نتیجه صاحب اصلی آپارتمان ، حکم تخلیه گرفت و منو بیرون انداخت (البته وکیل گرفتیم و پیگیریم ولی همه چی به نفع مالکیه که الان پیدا شده) الان منزل مادرم هستم ولی این نادونی خودم در خرید و از دست دادن تمام سرمایه ام داره منو میکشه ، دخترم الان پونزده ساله است و به حمایت من نیاز داره واسه همین جلوی مادر و دخترم خودم رو حفظ میکنم ولی دارم تموم میشم ، خیلی کم آوردم دلم میخواد بمیرم ولی وقتی به دختر بیچارم فکر میکنم منصرف میشم کاش خدایی وجود داشت
.....
1
پاسخمحمد
1397/02/15
مشکل با همسر
با سلام خدمت مشاور گرامی بنده آقایی 45 ساله هستم و کارمند همسرم 40 سال و خانه دار و دارای دو فرزند پسر 12 و 8 ساله هستیم . همسرم فردی بسیار اجتماعی و با روابط عمومی بالا درخارج از منزل است با اینکه شاغل نیست ولی بیشتر وقت خود را در خارج از منزل میگذراند. ایشان اگر چه چهره بسیار موجهی در بیرون از منزل دارند ولی در خانه بسیار پرخاشگر و لجباز است بطوریکه بچه ها نیز از این قضیه بمن شکایت میکنند . ایشان درانجام امورات منزل بسیار تنبل بوده بطوریکه خانه ما همیشه کثیف و بهم ریخته و پر از گرد و غبار است این امر برای من که آدمی منظم هستم بسیار درد آور است . شلختگی و نامرتب بودن وسایل خانه اگر چه ممکن است در دید اول بخاطر وجود بچه ها باشد ولی باید عرض کنم در مورد وسایل شخصی مانند میز ارایش و لباسهای ایشان بعد از ورود به خانه این موضوع به وضع اسفباری به چشم میخورد . این مسئله در وجود بچه ها نیز نهادینه شده و بسیار نسبت به نظافت اطراف خود بی مبالات هستند گاهی من بعد از ورود به خانه با وجود خستگی شروع به شستن ظروف و جمع و جور کردن اطراف حتی مرتب کردن لباسهای خانم می پردازم که گاهی این امر موجب خشم او میشود . گاهی خدمتکار به منزل ما برای کمک به نظافت خانه می آید ولی فقط چند ساعت این تمیزی خانه پایدار است و اغلب توسط خود او و نه بچه ها دوباره اوضاع بدتر از اول می شود هر وسیله ای که بر میدارد بعد از اتمام کار در همانجا رها می کند . همسرم وسواس فکری نیز دارد کلیه لباسهای شسته شده را گاهی تا نیمه شب اتو میکشد ( تنها کاری که انجام میدهد ) ولی پیراهن من بدون اتو باقی می ماند این پروسه اتو کشی لباسهای داخل خانه تمام ایام هفته در منزل ما ادامه دارد البته روزی ده دقیقه و میز اتو و اتو برای تمام هفته باید در وسط پذیرایی باقی بماند .همسرم گاهی بسیار مهربان است ولی در کثری از ثانیه میتواند به گلوله ای از آتش مبدل شود که بسیار طولانی مدت و رنج آور است . به گفته خودش گاها حالت گریه دارد . باید متذکر شوم پرخاشگری و لجبازی در خانواده ایشان بسیار زیاد دیده میشود و یکی از برادران ایشان نیز سابقه بستری در بیمارستان روانی را دارد . همسرم نه تنها حاضر نیست به روانپزشک مراجعه کند که حتی مرا متهم به روانی بودن میکند من در جواب گفتم منهم حاضرم بهمراه شما به روانپزشکی مراجعه کنم شاید مشکل از من باشد . در ضمن لازم به ذکر است من بسیار آرام هستم و بندرت عصبانی میشوم تا جایی که مادر همسرم گاهی از ایشان میپرسد آیا تا حالا فلانی عصبانی شده ؟!!! لطفا راهنماییم کنید چکار کنم . با تشکر
.....
1
پاسخmahsa shahedi
1397/02/09
ازدواج
سلام خسته نباشید . من با یه شخصی به مدت دو سال هست که دوستیم . و خیلی دوسش دارم و از این که اون هم به من همین حس رو داره کاملا مطمئنم . مشکل من اینه که طی این دو سال اون همه اش میخواد من رو از خودش دور نگهداره و بارها با بهانه های متعدد سعی کرده که من رو از خودش سرد کنه . از خودش که دلیلش رو میپرسم یا نمیگه یا بهونه های متفاوت میاره . یکبار بهم گفت من گاهی خیلی دوست دارم گاهی نه . یکبار گفت من و تو مثل آب و آتشیم . یکبار بهم گفت چون اخلاقش اصلا مناسب نیست و طرف مقابلش رو همش اذیت میکنه و نمیخواد اون شخصی که اذیت میشه من باشم چون طاقت دیدن اشک و ناراحتیم رو نداره . اینو هم بگم که هربار سعی کرده من رو از خودش دور کنه خودش هم همزمان با من اشک ریخته . من از دوست صمیمیش پرس و و جو کردم . بهم گفت اون همیشه همینطور بود . کلا آدم اشتباهیو انتخاب کردی . آدمی رو که انتخاب کردی اصلا اهل موندن نیست . همیشه میره ترک میکنه یکبار خودش بهم گفت بذار فردا بیام خواستگاری . گفتم نه فردا نمیشه . گفت احساساتم متغیره درک کن . بهش گفتم اگه من همسرت بشم و بخوای باهام سرد شی چی ؟ گفت اونموقع قضیه فرق میکنه اونموقع عضوی از خانواده هستی . اینو هم بگم که کلا خیلی سختی کشیده . جلوی چشمش مادرشو تو سن کم از دست میده . و پدر و دو سه تا از دوستاش براش خیلی عزیزن . یعنی من هیچوقت ندیدم با اونا بد باشه حالا من نمیدونم . نظر شما چیه ؟ بنظر شما برای افرادی که کلا به عبارتی مهاجرن و تو روابط اهل موندن نیستن چه باید کرد ؟
.....
1
پاسخEla reshadi
1397/02/09
ازدواج مجدد ومهاجرت و ماندن فرزند با پدرش
سلام روز به خیر سوالی دارم و مایلم بدونم چه باید بکنم؟ ازدواج مجدد کردم بعد از ۶ سال و مهاجرت کردم به آلمان،فرزندم از ازدواج اولم ۸ ساله هست و با پدرش در ایران هستن،مشکلات بسیار زیادی با پدر فرزندم در مورد دیدارها و مسائل فرزندم داشتم و حالا که مهاجرت کردم حتی به من اجازه تلفن زدن رو هم نمیده تلفنهای من رو برای پسرم بلاک کرده و میگه آخر هفته ها تماس بگیر از طرفی جواب تلفنها رو نمیده... گرفتار شدم ،چه کنم؟ وکیل بگیرم؟ از بچه بگذرم!! مگه ممکنه کسی بتونه از بچه اش بگذره که من اینکارو کنم! این داستان روی زندگی مجددم هم تاثیر گذاشته لطفا راهنمایی بفرمایید اگر وکیل بگیرم فرزندم آسیب بیشتری نمیبینه؟ ممنونم
.....
1
پاسخmo
1397/02/08
خانواده پر جمعیت همسر و زندگی در منزل ما
سلام. همسرم خانواده پر جمعیتی داره که شهرستان هستند و هر چند وقت یک بار یکی از برادرهایش برای کار، تحصیل، خدمت و ... میان با ما زندگی میکنن از یکی دو هفته بعد از اومدن اونها من و شوهرم همیشه در حال جنگ و بحث و دعوا هستیم. شوهرم هم وقتی این شرایط رو می بینه راغب نیست بیان که دعوا و جنگها شروع بشه . ولی چاره ای نداریم. من به خاطر اینکه زودرنجم و خیلی زود عصبانی میشم عروس بده خانواده هستم نمیخوام با بیان اینکه پسرها رو نفرستن پیش من رابطه ام بدتر بشه البته خیلی هم رابطه ای با هم نداریم فقط رابطه در این حد که هر وقت پسرها جا ندارن بیان خونه ما و با ما زندگی کنن و البته این بدون اینکه حتی با ما صحبت کنن یا شرایط ما رو بپرسن صورت میگیره (فکر می کنن وظیفه عروس اینه که در خدمت خانواده شوهر باشه). من واقعاً شرایط نگهداری اونها در خانه 40 متری با داشتن یک دختر 12 ساله و مشکلات مالی فراوان رو ندارم. همسرم در حالت عادی رابطه جنسی خوبی با من نداره تو این شرایط که اصلاً نمیتونیم با هم باشیم . استقلالم کاملا از دست رفته. از صبح زود میرم سر کار تا هشت نه شب سر کارم (اصلا دلم نمیخواد شب بشه که برم خونه شام و نهار فردا و صبحانه و ... ) و شب تو خونه هم گاهی کار می کنم ولی هیچ کس متوجه حال من نیست. نمی دونم باید چه کنم؟
.....
1
پاسخپسر بده
1397/02/09
رفیق بد
با سلام .. من تو یک خونواده پر جمعیت به دنیا اومدم فرزند اخر یا ته تغاری خونواده بودم همه هم دوستم داشتن منم تمام تلاشم میکردم که خوب باشم برادرهام آدم های تحصیل کرده و کارمند و غیره هستند و بیکار نداریم در خانه جز من من 29 ساله دیپلم و بیکار هستم . جریان زندگی من این طور بود .. زمان مدرسه من دانش اموز بودم بین اقوام فامیل مشهور بودم به بچه درس خوان و نماز خوان بعضی وقت ها نماز شبم قضا نمیشد ... تا این که سال 84 دیپلمم گرفتم کنکور دادم پرستاری یزد قبول شدم نرفتم میخواستم پزشکی روزانه قبول بشم شهر خوب .. مطمین بودم اون موقع از خودم .. اما سرنوشتم چیز دیگه ای بود .. بعد از کنکور با یک پسر دایی داشتم دوست شدم اون هم رفیق های زیادی داشت و من تازه کار بودم با انواع خلاف مثل دختر بازی و غیره اشنا کرد منم شدم رفیق باز و غیره و از درس دست کشیدم دانش اموز زرنگ و خوب شد بد الان که این میگم 12 سال از این موضوع میگذره و سربازی رفتم و تموم کردم بعد تو این سالها دست از کار زشت برنداشتم جوری که شدم سوژه فامیل .. که ولگرد و بیکار الوات و غیره تا رسید به زن داداش هام من مسخره کردن و برادرهام توهین بهم کردن جوری که من تنها پیش مادرم بود باعث بیماری های مختلف عصبی شدم براش تا این که امروز تصمیم گرفتم دست بکشم سیم کارتم رو شکستم و قید همه رفیق و غیره زدم و خلاف میخوام بزارم کنار الان میخوام دوباره برای کنکور بخونم و پزشکی قبول بشم حتی کتاب های سال سوم دبیرستان سال قبل گرفتم و پی دانشگاهی امسال امروز ... میخوام پزشکی قبول بشم ولی زن داداش و داداش هام مسخره کردن باعث شدن عصبی بشم و زود چیزها فراموش کنم و دچار بیماری ای بی اس هم شدم از بس مسخره ام میکنن و توهین ... مسخره میکنن میگن تو هم سن و سال هات نیگاه کن زن و بچه دارن ولی تو چی ولگرد آواره ... البته تو این سال ها خیلی دروغ گفتم ولی دیگه میخوام دست بکشم .... کمکم کنید آیا واقعا این قدر من پیر شدم نمیتونم .. دوم کمکم کنید دروغ کنار بزارم .. سوم خیلی از لحاظ روحی به هم ریختم ممنون میشم کمکم کنید میخوام پزشکی با رتبه خوب قبول بشم راهنمایی فرمایید. بنده سهمیه هم دارم سهمیه خانواده شهدا .. تنها حامی ام الان مادرم هست... و پشت و پناهی ندارم به غیر خدا ممنون میشم راهنماییم فرمایید
.....
1
پاسخخانم کریمی
1397/01/28
سردی رابطه
با سلام و وقت بخیر ۱۰ ماهه عقد هستم وبا یک ازدواج سنتی ،دراین مدت همسر من تلاش برای دیدن و حتی تماس گرفتن ندارد. وارتباط ما همیشه با درخواست بنده میباشد. مثلا با اصرار و درخواست من به منزل ما می آید یا من به خانه شان میروم وحتی وقتی به بیرون میرویم برای تفریح و...سرد است صحبت نمیکند و با بی میلی پاسخ میدهد و دائم در حال فرار است وحالت انزوا را دارد. حتی با فامیل هم ارتباط ندارد. به مشاور مراجعه کردم با قاطعیت به من پیشنهاد جدا شدن حتمی را دادند خواستم سوال کنم احتمال اختلال شخصیت را میدهید و یا دلیل دیگری دارد؟
.....
1
پاسخمهسا توسلي
1397/01/27
مشكل با مادر شوهر
سلام و روزتون بخير من دختري ٢٤ ساله ام كه مدت يك سال است در عقد هستم انصافا رفتار خانواده شوهرم با من بسيار خوب است ولي چند مورد پيش اومد كه واقعا دلم شكست اونم سر آشپزي من ساكن تهرانم و خانواده شوهرم ساكن رشت تقريبا ١.٥ ماه ٣-٤ روز خانه انها هستم و طوري بيان ميكنن ك انتظار دارن آشپزي كنم تو همون مدت در صورتيكه من كارهاي ديگه مثل ظرف شستن يا .. انجام ميدم ولي از روز اول آشناييمون مادر من به ايشون گفتن كه هيچ كدوم از دخترانم قبل ازدواج آشپزی بلد نبودند و كم كم ياد گرفتن حالا بعد ١ سال مادر شوهرم به من ميگه اگه ميدونستم همچين چيزي رو اصلا پا پيش نميذاشتم در صورتي كه من اشپزي بلدم و نميخوام خونه مادرشوهرم انجام بدم من ٣ تا خواهر ازدواج كرده بزرگتر از خودم دارم كه هيچ كدوم اين كار رو نكردن و انجام دادنش رو هم درست نميدونن الان من چه برخوردي بايد داشته باشم متاسفانه من روزي نيست كه فكرم سر اين حرف و برخورد خانواده شوهرم مشغول نباشه و آدم به شدت حساسي هستم
.....
1
پاسخندا پایافر
1397/01/27
تصمیم
با سلام دختری پنج سال و هفت ماهه دارم که تابستان امسال شش سالش تمام میشود نمیدانم امسال او را به مدرسه بفرستم یا نه ؟چون از طرفی دخترم شش ماه پیش زیر نظر مشاور بازی درمانگر بوده و مشکل رفتاری برای وی تشخیص داده شد و حالا به مهد میرود اما نه خیلی مصرانه کلا دوست ندارد الان ماندم که چه کنم ؟وی دختر بازیگوشی است و من میترسم که او در مدرسه نتواند پیش برود لطفا راهنماییم کنید
.....
1
پاسخمرجان
1397/01/27
رابطه دوستی
من 25 سالمه که با اقای 27 ساله ای از آبان ماه سال 96 در ارتباط هستم بعد دو ماه متوجه شدم که ایشون به تریاک معتاد هستن و به شدت با دوستانش در ارتباطه بخاطر من اعتیاد رو ترک کرد و ارتباطش رو با دوستانش کم کرد من هربار که میخواهم ارتباطم رو با ایشون قطع کنم من رو تهدید میکنه به این که پیام هات رو برای خانوادت میفرستم یا با مساِیل جنسی ،ایشون به خواستگاری من امده و رابطمون خانوادگی شده ولی یک رفتار ازار دهنده داره سر کوچکترین مساله قهر میکنه و من باید با او آشتی کنم و من از ترس با ایشون مجبورم آشتی کنم حتی شده التماس و من اصلا مقصر نبودم حتی .... نمیتونم جدا شم چون خانواده با آبرویی دارم ایشون هم خانوادشون یکی از خانواده های اصیل هستن از طرفی واقعا اخلاق بدی ندارن بجز این مشکلاتی که ذکر کردم اما من میترسم جدا شم چون موضوع خانوادگی شده و ایشون رو هم نمیتونم با رفتارهای بد تحمل کنم.کمکم کنید خیلی افسرده و ناراحتم ........
.....
1
پاسخBM
1397/01/13
عشق
سلام من عاشق پسري هستم... ما 3 ساله كه بصورت تلفني باهم در ارتباطيم...و قصد جدي براي ازدواج داشتيم... ولي حالا بعد از گذشت زمان اون پسر از من زده شه و به من ميگه كه براش تموم شده ام...و ديگه منو نميخواد... و با خواست خانواده اش با دختري نامزد كرده... من خيلي دوستش دارم و در اين مدت ضربه ها و شكست هاي فراواني خوردم... خيلي بهش دلبسته ام.. به نظرتون راهي هست كه اون باز حسش به من برگرده؟ من چكاري ميتونم انجام بدم...؟ خيلي دارم عذاب ميكشم و نميتونم دوريش رو تحمل كنم... خواهش ميكنم يه راهي پيش روم بگذاريد... چكار كنم تا احساسش به من برگرده؟ چكار كنم كه به همين راحتي از من نگذره؟
.....
1
پاسخناشناس
1397/01/13
مشاجره پدر و مادر
سلام من ۲۰ سالمه و دختر خیلی حساسی هستم. به خاطر مسائل خانوادگی و دعواهایی که پدرو مادرم میکنند همیشه احساس سرخوردگی میکنم. حتی باعث شدن به هدفم نرسم و این سومین سالیه که میخوام کنکور بدم. از زمانی که یادم میاد دعوا داشتیم تو خونه روزای خوبم داشتیم اما دعواها شدیدتر بودن وقتی بچه بودم پدر و مادرم طلاق گرفتن اما یکم بعد دوباره اشتی کردن ولی بازم دعوا و دعوا و دعوا... تا اینکه دوباره چند سال پیش بدون اینکه به کسی بگن جدا شدن ولی باهم تو یه خونه زندگی میکردن اما حرف خاصی نمیزدن ولی دعواهای خیلی بد میکردن حرفهای زشت دعوای فیزیکی ، آبروی همدیگه رو جلوی ما میبردن مثل اینکه تو با فلانی حرف میزنی من مجردم حقمه هرکاری کنم (البته اینا کمتریناشه) و وضعیت جوری بود که تا با هم حرف میزدن استرس تمام وجودمو میگرفت و گوشمو تیز میکردم ببینم چیزی نگن که باز دعوا بشه ودیدگاهم نسبت بهشون خیلی بد شد و همیشه فک میکنم دختری که پدرش مذهبیه اما مادرش میگه اینکارارو میکنه و اینا چطور میخواد فردا به یه آدم اعتماد کنه و زندگی تشکیل بده و خیلی اوقات پیش خودم قسم میخورم بعد از اینکه کنکورو دادم حتی اگه یه پیرمردم ازم خواستگاری کرد باهاش ازدواج میکنم تا از این وضع راحت بشم حداقلش اینه که از اونم جدا میشم هرچی هست از این وضع خیلی بهتره . حالا یه مدت کمیه که در کمال ناباوری اشتی کردن اما بازم دعوای لفظی دارن درسته که خیلی کمتر شده خدا رو شکر اما بازم طی این جر و بحثها یه دفعه بدنم شل میشه و استرس میگیرم و همش گریه میکنم و به خدا میگم اخه مگه من چه گناهی کردم که از بچگی باید آرزوی یه خانواده با دل خوش رو داشته باشم. همش میترسم اون دعواهای وحشتناک شروع بشه. یه وقتا میگم تو روشون وایسم و بگم منو بفرستین از ایران برم اما طاقت نمیارم خیلی بهشون وابستم. ولی در حال حاضر بزرگترین مشکلم اینه که کنکورو بدم همونجوری که دوس دارم. هدفم خیلی بزرگه درسم خوبه و همش سه ماه مونده اگه این سه ماهو خوب درس بخونم بهش میرسم اما اگه نذارن بخونم.. نمیدونم وقتایی که دعوا دارن چیکار کنم که اروم باشم. یعنی تا صدای یه جرو بحث کوچیک میاد گریه ام میگیره و حالم بد میشه. واقعا دلم میخواد دعوا نکنن و این سه ماه تموم شه بعدش هرکاری خواستن بکنن به خدا دیگه خسته شدم.
.....
1
پاسخزینب
1397/01/13
ازار روحی و روانی
سلام خسته نباشید . به دلیل مشکلاتی که الان نمیتونم بگم رسانه ها دارن زندگی خصوصی من رو نشون میدن . هر جا که میرم تو کلاس تو خیابون تو مغازه تو آموزش پرورش همه و همه و همه جا فقط پیرمرد و پیرزن های 55 ساله به بالا محلم میذارن مثلا پیرمردها نا خوداگاه تو خیابون به سراغم می آیند و ادرس میپرسند یا مادرم از یه جوان سوال میپرسه پیرزنه جواب میده یا دارم تو کلاس حرف میزنم اونم یه اظهار نظر عادی پیرزنه میگه تو دیگه خفه شو یا پیرزنه تو خیابون از من سوال میپرسه منم خودم و سرگرم موبایلم میکنم و جواب نمیدم چون حساسم ولی پیرزنه به من میگه آهای حیوون جواب بده . یا تو خیابون مادرم از یه پیرزنه سوال و ادرس پرسید بی دلیل برگشت به من گفت اصلا تو مگه سوادم داری . اینها تازه خیلی موردای کمی بود که گفتم هر بار که میرم تو خیابون فقط باید افراد 55 ساله رو ببینم یه جوان پیدا نمیشه با من حرف بزنه اینها همش به خاطر اینه که رسانه ها دارن نشونم میدن الان 10 ساله از سال 1387 تا الان دارن نشونم میدن شما بگید من چی کار کنم از شر هر چی ادم پیر راحت شم خسته شدم . من جواب توهین ها رو نمیدم به خاطر ناراحتی قلبی مادرم شما بگید چی کار کنم هم حساسیتم از بین بره هم از شر توهین ها راحت شم هم از شر آدم های پیر راحت شم
.....
1
پاسخفاطمه
1397/01/13
رفتار همسر
سلام، من و شوهرم تقریبا ده روزه نامزدیم و بهمین زودی هم قصد داریم عقد کنیم، من متوجه شدم شوهرم خیلی رفتارش با مادرش و خواهر مجردش تنده و چندبار بهش گفتم جلوی من اینجور با اونها رفتار نکنه اما اصلا اهمیت نمیده، موقع رانندگی هم خیلی عصبیه و کلا تو ماشین کارش فحش دادنه، واقعا این رفتارش من رو آزار میده، الآن نمیدونم تکلیفم چیه، این رفتار رو بعدا با خود من هم داشته باشه چی؟ لطفا راهنمایی کنید
.....
1
پاسخerol
1397/01/13
شخصیت اجتنابی
من یه پسر بیست و یک ساله و دانشجوام، فرزند دوم یک خانواده چهار نفره ایم. ساکن تبریز که شخصیت اجتنابی دارم (البته تا حالا پیش مشاور نرفتم اما تمام خصوصیت های این اختلال شخصیت رو دارم) و این منزوی بودن توی خانواده مون هم هست و یه جورایی ژنتیکیه. من جاهای مختلف خوندم که این بیماری کاملا قابل درمان نیست و فقط میشه کمی بیماری رو تقلیل داد میخواستم بپرسم که تاحالا هیچوقت نشده یه بیمار کامل درمان بشه و اگر نشده چند درصد درمان میشن و درمان چه مدتی طول میکشه و راه حل درمانش به چه صورتی هست؟
.....
1
پاسخamir
1397/01/13
نامگذاری کودک
با سلام بنده برادری دارم که فرزند 5 ساله خود را ازدست داده . خدارو شکر خداوند به آنها بچه ای دیگه عنایت کرده. برادر و همسرش می خواهند اسم بچه ای که به دنیا خواهد آمد را همان اسم کودک از دست رفته شان بگذارند . در ضمن آنها فرزند دیگر و کوچکتری دارند که برای پاسخگویی به سوالاتش درباره برادر از دست رفته اش داستانی ساخته اند که او به شکم مادر برگشته تا دوباره سالم شود و برگردد. ایا این نامگذاری درست است و یا تاثیرات بدی بر روی خودشان یا کودک دیگرشان و یا بر روی خود نوزاد زمانی که بزرگ شود خواهد داشت؟؟
.....
1
پاسخآسمان
1397/01/13
قهر همسر
با سلام، وقت بخير من و همسرم ٢ ماه است كه زندگى زناشويى مان را شروع كرده ايم. من ٣٠ ساله هستم و همسرم ٣٣ ساله هستند. هر دو مذهبى هستيم و تحصيلات دكترا (من پزشكم و همسرم دكتراى مهندسى) داريم و پدران هردو مان پزشك متخصص (پدر ايشان به رحمت خدا رفته اند) و مادرهايمان فرهنگى بازنشسته هستند. ما در حالت عادى زندگى هماهنگى خوبى داريم و بهم علاقمنديم و هر دو از زندگى (تا آنجا كه من مى دانم) رضايت داريم؛ ولى مشكل زمانى شروع مى شود كه بحثمان بشود، كه در اين صورت اغلب بحث خيلى بالا مى گيرد و فضا بسيار متشنج مى شود. مشكل اصلى زمانى شروع مى شود كه "من" اشتباهى بكنم. چون وقتى ايشان اشتباه مى كند (كه چه بسا اشتباهاتش بسيار بزرگ تر از اشتباهات من است و به شخصيت من بى احترامى مى كند يا خصوصيت غير قابل تغييرى را مورد نقد قرار مى دهد) من بعد از دلجويى ايشان، با ذكر ناراحتيم و درخواست عدم تكرار آن، به راحتى مى بخشم؛ ولى اگر من اشتباهى بكنم... ايشان يا بلافاصله قيامت مى كند و يا با وجود عذرخواهى هاى من، يكى دو روزى در سكوت و قهر به سر مى برد و بعد از آن در حاليكه انتظار مى رود موضوع كوچكى كه تازه در ازاى آن عذرخواهى شده، تمام شود، مثل آتشفشان بيرون مى ريزد! ايشان در حالت عادى بسييييار مهربان است و از توجه و محبت به من كم نمى گذارد، ولى زمانيكه بحث مى شود احساس مى كنم او را نمى شناسم! بسيار خشن و سنگ دل مى شود و از بدترين آسيب هاى كلامى و توهين هاى خيلى بد به من و خانواده ام نمى گذرد. ايشان بسيار بد بحث مى كند و سر مسائل پيش و پا افتاده، مسائل اصلى و ريشه اى (مثل شخصيت من، عقايد و افكار و ارزش هاى من و خانواده ام، كل قضيه ازدواجمان! و ...) را زير سوال مى برد. هر بار كه بحث مى شود بدون اينكه حل شود فقط تمام مى شود و او همه ى مشكلات را گردن من مى اندازد و مى گويد: " اگر تو چيزى نگويى كه من ناراحت شوم، مشكلى پيش نمى آيد!" و خودش را كاملاً بى تقصير مى داند. متاسفانه با وجود اصرار هاى من براى صحبت در مورد مشكلاتمان و پيشگيرى از مسائل آينده، ايشان نه حاضر است خودمان صحبت كنيم و نه خاضر است به مشاور مراجعه كنيم. ايشان حتى من را از مراجعه به مشاور منع مى كند و بنظرش اين كار خودسرى است در حاليكه خودش هر زمان كه نياز مى بيند با اساتيدش يا افراد معتمدش مشورت مى كند. آخرين بارى كه قهر كرده، از موضوع نامعلومى ناراحت شده و حتى حاضر نيست بگويد چه شده كه ناراحت است!! بايد در برابر رفتارهاى ايشان چه واكنشى نشان دهم؟ لازم به ذكر است كه طى اين مدت متوجه شده ام كه ايشان در كمال تعجب و با وجود شرايط بسيار خوبش، در برابر من احساس كمبود كرده و كلاً احساس بى ارزشى درونى دارد. اغلب برداشت منفى از صحبت هاى من مى كند و خودش را دست كم مى گيرد. متاسفانه در همين اول راه بسيار خسته و نا اميد شده ام و آرامشم را هر از چند گاهى با بحث سنگينى از دست مى دهم طوريكه اين فشار ها حتى برايم اثرات جسمانى استرس (سردرد هاى بسيار شديد كه تابحال تجربه نكردم، حالت تهوع شديد و حتى ...، يبوست و لكه بينى و ...) را به دنبال دارد. لطفاً مرا راهنمايى فرماييد. متشكرم
.....

روانشناس بالینی

دانشگاه علوم پزشکی ایران

روانشناس بالینی

دکتری تخصصی روانشناسی دانشگاه شهید بهشتی
وبلاگ سیمیاروم
برای عضویت در خبرنامه سیمیاروم و دریافت جدیدترین مطالب، مقالات و تخفیفها ایمیل خود را وارد کنید