پرسش و پاسخ روانشناسی
یک سوال بپرسید

پرسش و پاسخ روانشناسی

پاسخ به سوالات شما توسط روانشناسان سیمیاروم انجام میشود




1

پاسخ

صدف

1397/05/11

رابطه

باسلام. از اینکه زمان میگذارید و پاسخگو هستید سپاسگزارم و خواهش میکنم جوابم رو در کوتاهترین زمان ممکن بدین. من مجردم حدود ۵ ساله که با کسی که البته متاهل است در رابطه درسی باهم ارتباط پیدا کردیم منظورم از ارتباط ارتباط وابستگی است نه چیز دیگه ای. که معمولا از جانب من هم بیشتر بوده که برای دیدنشون هم معمولا دانشگاه میرفتم و یکساعتی همونجا باهم حرف میزدیم و من انقدر وابستگی پیدا کردم که اگه محل نگذاره یا جواب پیامها رو نده یا حتی بعد از اینکه از پیشش میام گریه میکنم. منتها الان بعد از ۵ سال میخواد که برم پیشش و من هرکاری میکنم نمیتونم  قبول کنم. چون خانواده بسته ای دارم بشدت از عواقب کار میترسم حتی از برقراری رابطه هم میترسم وباهاش مطرح کردم که بسیار از اینکار وحشت دارم ولی از طرفی فوق العاده دوستش دارم و دلم میخاد حتی برای یک ربع هم که شده در کنارش باشم. اما من از نظر ترسی که از خدا دارم  و از خونوادم و وجدانم و خانواده اون. ذهنم خیلی درگیر شده . نه میتونم رهاش کنم نه میتونم پیشش برم. شاید برای شما خنده دار باشه یه وقتایی فکر میکنم دنیای ما که دو روزه بذار برای یک بار هم که شد حداقل با اون کسی که دوست داری باشی ولی باز نمیتونم. خیلی سخته هر دو طرف قضیه. باور کنید فقط از خدا میخوام که دستم رو ول نکنه. خاهش میکنم جوابمو بدین بسیار سپاسگزارم

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

حلما محمدی

1397/05/11

مشکلات با خانواده همسر

من و همسرم با هم همکار بودیم که ازدواج کردیم. ۵ ماه هستش که عروسی کردم و هر چی بیشتر میگذره هم بیشتر چشمام پر اشک میشه و بیشتر غصه دارم. خیلی خیلی معذرت میخوام که طولانیه. مشکل من با خانواده همسرم و تازگیها با خود همسرمه. مادرشوهرم در مقابل بقیه یک فرد بسیار بسیار آروم، مهربون و خوش قلب، خوش طینت و بسیار ساده جلوه میکنن طوری که عمرا همسرم باورش نمیشه به عمد اینکارو کرده. پدر همسرم از اول با عروسی گرفتن مخالف بود و میگفت هزینه بی خود هستش و همسرم هم هرچی خانواده اش بگن وحی منزل هستش. بعدش ایشون پیشنهاد داد که جشن عقد رو مشترک بگیریم که دیگه عروسی ای نباشه. منم مثل نادونها قبول کرده بودم اون اول. یه جشن خوب با تعداد محدود ۱۲۰ نفر گرفتیم و بعدش که وقت عروسی شد خیلی دلم میخواست یه جشن عروسی بگیریم. ما خودمون دیگه پول عروسی نداشتیم چون با کلی وام و قرض از پدرم خونه خریدیم بدون حتی هزار تومن کمک خانواده همسرم. دلیل اینکه اول زندگی این همه قرض داریم هم این بود که پدرشوهرم حقوق همسرم رو هر ماه ازش میگرفت به بهانه ی پس انداز براش ولی عملا اینطور بود که پول میومد تو حساب خرج خانواده و هر چی از پول جفتشون میموند رو پس انداز میکردن نصف به نصف و ایشون اینطوری که بوش میومد نمیخواست اون پولو منتقل کنه، میگفت برید بانک مسکن حساب یکساله باز کنین و من موعد اون وامتون بشه پس انداز رو بهتون میدم و یکم طمع کرده بود. کلا هم آدمهای مذهبی ولی فوق العاده طمع کاری هستند در همه کارهاشون. ما میخواستیم یه مهمونی کوچیک تو خونه بگیریم و عید بریم سر خونه ی خودمون. مادر شوهرم روز ۱۶ اسفند گفت که این عید اول مادربزرگ هستش (چون پدرشون فوت کرده) و مادرمه و باید منم حتما از امروز برم شهرمون و تا عید اونجا هستم که برای عید شیرینی بپزیم. حالا ۳ روزه رفت و شیرینی پخته شد. روز ۱۹ ام با خواهرش برگشتن که ببرن دکتر ایشون رو. به جای روز اول عید که میگفتن مراسمه و لازمه که حتما شهرم باشم سوم عید رفتن و مراسمشونم بدون اینها به خوبی برگزار شده! جشن ما که ساعت ۴ بعد از ظهر روز ۳ فروردین بود، ایشون ساعت ۱۰ صبح رفتن شهرشون به بهانه ی اینکه خواهرم تنها نره حالا خواهرشون یه دختر و پسرش که ۳۵ به بالا هستن همراهش بود! بعدشم اصلا به ما تبریکی نگفتن که خاک بر سرتون رفتین سر خونه زندگیتون. کلا عین این بدبخت بیچاره ها هیچ شادی ای واسه این شروع نشد و تازه چند ماه بعد بهم گفتن خدا رو شکر شماها تا اینجا پیش اومدین و یا میگفت کلا این سال (که من باهاشون وصلت کردم) برامون همش بد اومده! حالا زورم میاد اینا به خودشون میگن خانواده و بخوام طرفشون برم. اگه آدم سابق بودم دیگه حتی نمیخواستم اسمشونو بشنوم. همسرم هم انتظار داره من ببخشم و مطمئنه مامانش از نابلدیش بوده چون اولین پسرش بوده که ازدواج میکرده. هر چی میگذره بیشتر غصه میخورم و کلی گریه میکنم. حالا شما بگین چیکار کنم؟ کلا از همسرم هم دلگیرم به نظرم ازدواج کردن واسه اونم چیزه خاصی نبوده و واسه من هیچ ارزشی قائل نشده در مقابل خانواده اش. کلا هم تو مشکلات، پیش من طرف منو میگیره و عملا حق با اونهاست و اینا زبونیه. اینقدرم بهش میگم نریم خونه مادرشون و بینمون بین رفتن و نرفتن بحثه! کلا انگار مهم نیست که بی احترامی شده و اوکیه که اینطوری بوده! دیگه همه ی قربون صدقه ها و خوش برخوردی هام هم الکیه و دلم میخواست برمیگشتم عقب تا از همون اول ازدواج نمیکردم باهاش. خیلی دلمو سوزوندن، دلم میخواد یه جوری ازشون فاصله سنگین بگیرم یا دلشونو بسوزونم ولی متاسفانه بلد نیستم چون اونا خیلی با شادی و آرامش سر زبون دارن و من عصبی میشم و رک حرف میزنم و آخرشم من دختره خشمگین میشم! کلا هم تازگیا هر ماشین عروسی میبینم یا میشنوم کسی عروسی گرفته همش فکر میکنم یعنی من اینقدر بی ارزش بودن که یه عروسی هم نگرفتن برام. بازم ببخشید که طولانی شد. مرسی

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

رویا

1397/05/11

استرس و اضطراب

سلام وقتتون بخیر دختری ۲۳ ساله هستم که حدود دوسال و نیم با پسری که همکلاسی دانشگاه بودیم رابطه دارم و قصد هر دو مون جدی هست. حدود ۶ ماه بعد از شروع رابطه برادرم دچار بیماری شده و این ذهن من رو خیلی درگیر کرده و چند ماه به خاطر درمان بیماری برادرم ما همدیگه رو ندیدیم تا اینکه چند روز پیش من برای دیدنش رفتم و به شدت دچار استرس شدم طوری که احساس میکردم حالم میخواد بهم بخوره. بعد از ۳ سال رابطه این حد از استرس و اضطراب من رو دچار نگرانی کرده طوری که اصلا نمیتونستم باهاش حرف بزنم سوال من از شما اینه که دنبال علت این احساس میگردم و دوم اینکه چیکار کنم که کنترل کنم و از بین ببرم این استرس رو. خیلی من رو نگران کرده طوری که نمیتونم رابطه رو ادامه بدم ممنون میشم کمکم کنید.

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

فاطمه اموزگار

1397/05/11

خانوادگی

سلام من ۷ ساله ازدواج کردم متاسفانه همسرم آدم پرخاشگری هست از زمان عقد تا الان با اخلاق تندش ساختم متاسفانه چند ماه چند ماه رابطه زناشویی با من نداره می گه من مشکل دارم وانتظار داره من سراغش برم هر وقت مشکل داره با صبر وحوصله به حرفاش گوش می دم و راهنمایی می کنم ولی وقتی من درد و دل کنم یا حرفی بزنم به بدترین شکل ممکن برخورد می کنه توهین به من و خانوادم فحش و بد دهنی و همه چیز و به هم ربط می ده وقتی هم بهش می گم چرا این حرفها رو می زنی کلا انکار می کنه من مقصر می شم که چرا تحمل نمی کنم واقعا به خاطر رفتاراش هیچ حسی بهش ندارم دیگه اون دختر شاد خونه پدرم نیستم

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

س خزایی

1397/05/11

مشکل با همسر

سلام من خانوم ۲۷ ساله هستم همسرم ۲۸ ساله ۴ ساله که ازدواج کردم اما هنوز خانواده همسرم من رو نپذیرفتند و همه اش تو این زندگی دارم اذیت میشم از اونجایی که خانواده بسیار سنتی دارم اصلا به طلاق هم نباید فکر کنم تصمیم به ترک کامل خانواده همسرم گرفتم ایا کارم درسته ؟ البته اینم بگم که توی این ۴ سال تمام تلاشم رو کردم برای درست کردن روابطم اما جواب نداد. متاسفانه چند بار هم به خود کشی فکر کردم تنها انگیزه ام برای ادامه زندگی مادر و خواهرم هستن.

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

می خواستم در مورد ازدواج از راه دور سوال کنم. آیا این کار مناسب هست برای ازدواج و میشه شناخت لازم رو بدست آورد؟

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

فائزه

1397/04/15

استرس در جمع

سلام دختری 17 ساله ام، در هنگام ملاقات با افراد جدید غیر از خانواده دچار استرس میشوم و نمیتوانم به حرف های آنان واکنش نشان دهم یا بخندم، از این احساس متنفر باید چکار کنم؟

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

سرمه

1397/04/06

رفتار نوجوانان

سلام دخترم به تازگی وارد 15 سالگی شده  با دوستانش با هماهنگی من قرار ملاقات می گذارد  مستقیم با او گفتگو می کنم و راجع به تشویق های ناصحیح دوستانش راهنمایی اش می کنم اما احساس می کنم ممکن است با من رو راست نباشد یا بعضی چیزها را به من نگوید  فکر می کنم وقتی با دوستش در خانه تنها هستند سیگار می کشند اما شواهدی نمی بینم . من تا عصر سرکارم و تابستان ها او بیشتر تنهاست   کارم را دوست دارم و نمی خواهم در خانه بمانم از سویی فکر نمی کنم که تمام وقت خانه ماندنم مسئله تنهایی او را حل کند یا اعتمادم را به او صد در صد کند.  این رفتار یا حالت دخترم طبیعی است (قرار ملاقات و دغدغه برای دیدنشان)؟  آیا حس و رفتار من طبیعی است؟

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

zibaro

1397/04/02

زناشویی

سلام من و نامزدم یکسال هست باهم نامزد کردیم و ۱۸ سالمه و همش باهم از طریق پیام دعوا میکنیم و بحث داریم ایشون کارایی میکنن که منو بشدت ناراحت میکنن اما خودشون به رویش نمیاره و دوباره بعد کلی  بحث یک عذر خواهی الکی میکنن احساس میکنم روش خیلی به روم باز شده چون قبلا اینطور نبودن ما قبل خواستگاری هم باهم در حد تماس و پیام رابطه داشتیم خیلی نسبت به الان فرق کردن قبلا ملایمتر بودن تا الان ازشم میپرسم میگه تو همش دعوا میکنی اوقاتم با تو تلخه من فقط کمی حساسم  همین ممنون میشم سریع پاسخ منو بدید و راهنمایی ام کنید باتشکر

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

با سلام ٣٣ سالمه و مجرد هستم.فوق لیسانس هستم .حدود 6 ماهه با مردی آشنا شدم که از لحاظ مقام اجتماعی بسیار فرد معروفیه.اما از همان ابتدا از متاهل بودنش مطلع بودم.حتی قبل از شروع ارتباط دورادور از طریق تلویزیون و منصبهای دولتیشون شناخت داشتم بعد از ارتباط من با ایشون متاسفانه من بکارتم رو از دست دادم. ایشون بسیار با من محترمانه برخورد میکنن.اما من این اواخر ارتباط پیامی خودم رو حداقل کردم.واقعا از این لحاظ که ایشون متاهل هستن عذاب وجدان دارم. واقعا نمیدونم تو این شرایط چیکار کنم.بخصوص اینکه بکارتم رو از دست دادم.بنده از لحاظ تیپ و ظاهر به گفته همه اطرافیانم زیبا هستم.غرورم اجازه نمیده بگم چرا بکارتم رو ازم گرفتی الان باید مسئولیتش رو بپذیری.و حتی حاظر نیستم در صورت پیشنهاد ازدواج از طرفشون صیغه یا عقدشون بشم.هر چند هیچوقت این پیشنهاد رو نمیدن.خواستم بگم حتی در اینحدم پیش بره بنده راضی نمیشم. لطفا شما راهنماییم کنید.چیکار کنم؟؟؟

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

سلام.. از بچگی یادمه ک به خود ارضایی مبتلا بودم..این موضوع روی اعتماد بنفسم و همچنین شخصیتم تاثیر منفی داشت..من اکثر مواقع بی حال و بی ذوقم...چرا که بعد از خودارضایی بشدت احساس گناه و بی عرضگی میکنم..و مدام به خودم ناسزا میگم..تا ۶ ماه پیش من بدون تحریک خاصی خود ارضایی میکردم..روزی ۲ بار، ولی الان‌‌.‌‌...با چت!!!..راستش اصلا تو دنیای واقعی روابط خطرناک و پرخطر ندارم...یعنی حتی دوست پسرم ندارم...ولی چت زیاد میکنم..و این موضوع رو خیلی از خودم بعید میدونم...همیشه فکر میکنم که دختر خرابیم..ناپاکم..و از همه دور نگه میدارم خودم رو...دختر معتقدیم..توی ماه رمضون دو دوره جدای ۷ روزه خودارضایی نکردم..بخاطر روزه‌..ولی وقتی پریود شدم دیگه برام مهم نبود...چون تو دوران پریودمم خودارضایی میکنم..خیلی خیلی ناراحتم..لطفا کمکم کنین..به هیییچکس نمیتونم بگم چون اصلا یه چیز دیگه ای از من تو ذهنشونه...من ۲۰ سالمه.‌.خواهش میکنم کمکم کنین..

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

نازآفرین

1397/04/02

نا امیدی

سلام, دختری ۲۷ ساله هستم, دچار بی انگیزگی, بی هدفی و افسردگی شدم, از بچگی اعتماد به نفس خیلی بالایی نداشتم و اونقدرا دختر اجتماعی نبودم و این موضوع با گذر زمان بدتر و بدتر شد, از بچگی فوق العاده رویا پرداز و ایده آل گرا بودم, با کلی سودا در سر وارد دانشگاه شدم در رشته آی تی, چیزی که در موردش هیچ چیز نمیدونستم و حتی همین الآن هم نمیدونم, توی دانشگاه چیزی متوجه نشدم و این تنها مشکل من نبود بلکه نود درصد هم رشته ایهای من هم همین مشکل رو داشتن و ما بدون هیچ توجیهی ازین رشته فارق التحصیل شدیم و من اعتماد به نفس کار کردن در زمینه ی رشته ی خودم رو نداشتم چون چیزی بلد نبودم و این سرافکندگی ای شد در خانوادم, خانواده ای که همه موفق و شاغل بودن, برای فرار از این رشته برای کارشناسی ارشد رشته ی مضخرف دیگه ای رو انتخاب کردم کاملا بدون فکر و فقط از روی هیجانات زودگذر و کلی وقت برای کنکورش گذاشتم و درست یک ماه قبل از کنکور از انتخاب رشته پشیمون شدم و کنکور ندادم و یک شکست و سرافکندگی دیگه, بعد ازون وارد رشته ی طراحی جواهرات با نرم افزار شدم و با کلی استرس و تلاش اون رو تقریبا یاد گرفتم و وارد بازار کار شدم ولی اونقدر در زمینه ی کار با وجود تلاش بسیار ناموفق بودم که عذرم رو خواستن و در این زمینه هم ناموفق بودم, توی زندگیم کلا هیچ چیزی رو به اتمام نرسوندم و توی هیچ زمینه ای موفق نبودم, موفق به گرفتن گواهینامه نشدم, موفق به گذروندن دوره ی موسیقی انتخابیم نشدم و رها کردم, تو زمینه ی ازدواج و آشنایی و رابطه با آقایون هیچ وقت موفق نبودم و با وجود خواستگارهای زیادی که داشتم( من از شرایط ظاهری و خانوادگی خوبی برخوردارم) ولی هیچکدوم اونی که میخواستم نبودن تا اینکه شش ماه پیش برای اولین بار پسری وارد زندگیم شد که فکر میکردم همونیه که میخوام و به خانوادمم گفتم ولی بعد از سه ماه اون آقا منو ول کرد و رفت و گفت آمادگی ازدواج نداره( نمیدونم چرا همون اول حواسش به این نبود که آمادگیشو نداره), و این موضوع به شدت توی روحیه ی من تاثیر گذاشت طوری که یک هفته ی تمام فقط گریه کردم و از اتاقم بیرون نمیومدم, در واقع من فکر میکردم با ازدواج با این آدم دیگه زندگیم درست میشه, چون هم دوستش داشتم و هم یه هدف برای ادامه ی زندگیم پیدا کرده بودم, ولی تو این زمینه هم ناموفق بودم. خواهرهای کوچکترم هرکدوم دارن تو هر زمینه ای موفق میشن و هر آرزویی که من برای پدر و مادرم نتونستم برآورده کنم اونا دارن اینکارو انجام میدن و مثل من بی اعتماد به نفس و شکست خورده نیستن( یه کوچولو حسودی میکنم بهشون چون مدام مقایسه میشیم)در حال حاصر اضطراب, وسواسهای فکری شدید, دوره های افسردگی, همه و همه داره بهم فشار میاره و من الآن خونه نشین شدم و خانواده هم کاملا ازم قطع امید کردن, دیگه میترسم از شروع هر کار یا رشته ی جدید و آرزومه که یه نفر پیدا بشه که باهاش ازدواج کنم, یکی که یه ذره بتونم دوستش داشته باشم چون من خیلی سخت میتونم کسی رو پسند کنم, مخصوصا از روی ظاهر که برام مهم هم هست ولی الان به جایی رسیدم که میگم دیگه به اولین خواستگارم, هر کی که بود جواب بدم و برم سر زندگیم و سر و سامون بگیرم, بلکه زندگیم هدفدار شد و ازین بیچارگی و بی هدفی در اومدم, واقعا وضعیت بدی دارم و از آیندم به شدت میترسم و کوچکترین امیدی به آینده و خوشبختیم ندارم

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

Sara

1397/04/02

تنگي نفس

مدتي است كه دچار حالتي شبيه به پنيك اتك ميشم. نميدونم چطور توصيف كنم، وقتي در شرايطي خاص قرار ميگيرم تنگي نفس بهم دست ميده، و اگه شرايط ادامه پيدا كنه از تنگي نفس كفري ميشم و ناآرامي و احساس خفگي و حس فرار (حتي از كالبد بدن) بهم دست ميده، انگار احتياج دارم نفس عميق بكشم ولي نميتونم. اونوقت اگه فرزند كوچكم هم از بغلم پايين نيايد ديگر واويلاست! پيش‌تر يكي دو بار در فضاي بسته و تاريك كه بودم اين حس بهم دست داده بود، ولي الان حدود دو ماه است كه حتي چيزهاي خيلي جزئي محرك اين حالته. مثلا هواي ابري و مه آلود، هواي تاريك اتاق، بيني كيپ شده بر اثر سرما خوردگي، حتي گاهي خواندن خبري بد، گاهي خيلي مسخره تر از اينها هم ميشه، مثلا يه چيزي كه جلوي چشمم بياد و ديدم رو محدود كنه، گاهي حتي عينكم! دو ماه پيش از داخل هواپيما شروع شد! و الان هم دوباره بايد هواپيما سوار شم و دلهره دارم كه آيا باز اين اتفاق ميفته يا نه! چون بچه كوچك هم دارم و بايد مراقب آنها هم باشم. يك كلاس كنترل اضطراب رفتم كه كمي كمكم كرده، يعني شدتش كمتر شده، ولي همچنان هست. يعني تنگي نفس ميگيرم. شما ميتونيد كمكي بكنيد؟ ممنون

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

رضا مهدی پور

1397/03/23

بی انگیزگی

<ul> <li>من ۳۸ سالمه و متاهل و بدون فرزند همسرم شاغله. من با توافق همسرم از کارم اومدم بیرون که برای آیلتس بخونم وسریعتر بتونیم پرونده مهاجرت رو راه بندازیم الان کلاس آیلتس میرم ولی اون چنان که باید دل به کار نمیدم و خوب نمیخونم نمیدونم چه کنم از این رخوت و بی انگیزگی بیرون بیام لطفا کمکم کنید ممنون میشم</li> </ul>

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

مریم

1397/03/23

رابطه با همسر

با سلام چهار سال ازدواج کردم بصورت سنتی. در این چهار سال چند مشکل برام به وجود امده اول اینکه هنوز فیلم و عکس عروسی نگرفته . دوم اینکه  سال اول بارداری پوچ داشتم . از بعدش همسرم میگه تو خودت سقط کردی . سوم اینکه هر کس هر چی میگه باور میکنه. و در نهایت به من میگه ازت خوشم نمیاد و متنفرم . بعد هم که بهش میگم در جوابم میگه توی دعوا بوده .و همش به من میگه خودت تغییر بده تا مشکلات حال بشه واقعا نمیدونم چکار کنم ایا زندگی کنم یا طلاق بگیرم .

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

سلام.وقتتون بخیر.دختر ۲۳ ساله ای هستم مدتیه با یک نفر صحبت میکنم البته چون توی یک شهر نیستیم زیاد هم رو نمیبینیم و رابطمون خیلی صمیمی نیست. به زودی قراره این اقا بیاد خواستگاری و یک چیز من رو نگران کرده. یکی دوبار ازش دروغ شنیدم و این اخلاق رو داره که انکار میکنه بعضی حرفها و کارهاشو من چطور میتونم جلوی ایشونو بگیرم یا بهش اعتماد کنم؟

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

شادي

1397/03/23

ازدواج

سلام من و اقايي بهم به شدت علاقه مند هستيم و از همه نظر باهم هم خوني داريم و هيچ مشكليم نداريم فقط من از تفاوت سني زيادمون استرس دارم با اينكه اصلا مشخص نيست نه از نظر اخلاق چه از نظر ظاهر من متولد ١٣٧١ و ايشون ١٣٦١

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

<span class="im">با سلام </span>بنده ۴ سال با همسرم قبل ازدواج دوست بودم و بعد ازدواج کردم و اینکه دوسش داشتم و همه ی تلاشمو میکردم که بهش برسم و خودم پا پیش گذاشتم برای ازدواج ولی بعد عقد یه سری افکار اومد به سرم که آیا خانومم همونی هست که من میخوام ؟ خانوممو با دیگران مقایسه میکنم از نظر زیبایی و چیزهای دیگه در حالی که خودم همیشه این عقیده رو داشتم که شریک زندگی لزوما نباید زیبا باشه (درحالی که از نظر من هست برام )بلکه مهم اینکه تو دل طرف مقابل بشینه و واقعا هم خانومم تو دلم میشینه ولی وقتی درگیر این افکار میشم از زندگی لذت نمیبرم همش میگم تا آخر عمر باید با این وضعیت زندگی کنم ؟ <span class="im">در حالی که خودم میدونم این افکار اشتباه هستش و اینکه زیبایی نسبی هست و هیچ انسانی کامل نیست یکی ممکنه بسیار زیبا باشه ولی اخلاق نداشته باشه و.... حتی خود من هم ایراد دارم و اینکه بنده چند سالی هست که وسواس فکری دارم و طبق مطالعاتی که داشتم فهمیدم که کمال گرایی از وسواس هستش دوس دارم زندگی عادی داشته باشم کمکم کنین ممنون</span>

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

مریم

1397/02/29

اعتماد بنفس

سلام من یه کارگاه تحول زندگی ثبت نام کردم . با عنوان اعتماد به نفس .توی اون کارگاه اون مسئول کارگاه به من گفت که فکر کن بهت تحاوز شده و شروع کن داد زدن و من نتونستم داد بزنم انگار یه چیزی گلومو گرفته بود بعد اون شروع کرد حرفای خیلی زشتی زدن و من بیشتر گریه کردم ولی داد نزدم. برای اعتماد به نفسم یه کار جدید شروع کنم شنا مثلا و رقص اسپانیایی و می خوام اول تنها برقصم و از خودم فیلم بگیرم و ببینم که چه قدر خوب اجرا می کنم بعد شروع کنم به رقصیدن جلوی بقیه چون همین طوری جرات ندارم جلوی بقیه برقصم تا با انجام کار جدید اعتماد به نفسم بره بالا ولی سوال من در مورد اون کارگاهه : به نظرتون این روش, روش درستیه؟ من نمی خوام این کارگاه رو ادامه بدم یعنی من دارم از یه شرایط سخت قرار می کنم ؟دلیل خودم که نمی خوام برم اینه که من از مدل حرف زدنش وسط جمع و ادبیاتی که به کار برد متنفرم و فکر می کنم این کار غیر تخصصیه ولی چیزی که من رو به شک میندازه اینه که کلی شاگرد داره که می گن حالشون بهتره .نظر شما به عنوان یه متخصص چیه ؟

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

Sarah

1397/02/29

افسردگی

سلام  من خیلی احساس سرافکندگی و تنهایی و بدی دارم ترجیح میدم که بیشتر تنها باشم اخلاقم باهرکی جور در نمیاد تو جمع خیلی کم شرکت میکنم اعتماد به نفس فوق العاده پایینی دارم اول دبیرستان به علت افسردگی مدرسه رو ول کردم و باید دارو میخوردم فک میکردم خارج بیام زندگیم بهترمیشه ولی الان بازم اون احساسای بد بامنه گوشه گیرم کرده از مردها خوشم نمیاد باپسرها نمیتونم کنار بیام (پدرمم زیاد دوس ندارم و حرف زدن باهاش اعصابمو خورد میکنه). تو خانواده ام هم مشکل دارم با آبجیم یک ساله قهرم مامانم هم خیلی اخلاقهاش بامن فرق داره با ایشونم خیلی دعوام میشه هیچ آرزویی ندارم هیچی ،فکر خودکشی هم همیشه باهامه. بخدا خیلی عذاب آوره یادم نمیاد آخرین باری که گریه کردم کی هست (چون دوس ندارم کسی ضعف و اشکم رو ببینه).

.....

مشاهده پاسخ