پرسش و پاسخ روانشناسی
یک سوال بپرسید

پرسش و پاسخ روانشناسی

پاسخ به سوالات شما توسط روانشناسان سیمیاروم انجام میشود




1

پاسخ

سارا

1396/07/22

مشکلات رابطه

سلام ممنون از وقتی که گذاشتین و جواب میدین :) شاید مشکلی که دارم چندان جالب به نظر نیاد ولی واقعا منو به هم ریخته و با هیچکسم نمیتونم در میون بذارمش! من بیشتر از 2 ساله که با یه پسری ارتباط دارم اونم به صورت مجازی یعنی ما از هم دوریم اصلا!! این آقا هم برای من ثابت شده اس، یعنی هیچ کلک و سواستفاده و اینجور مسائل در کار نیست. ما با هم از قبل آشنایی هم نداشتیم. تو فضای مجازی آشنا شدیم. البته من هیچ وقت علاقه ای به داشتن رابطه با کسی نداشتم چون خیلی حساس و زود رنج ام و مطمئن بودم که خیلی اذیت میشم اگه مشکلی پیش بیاد.. اما ارتباط طولانی با ایشون وابستگی در من ایجاد کرد که نتونستم واقعا جلوش رو بگیرم. خانواده ی من مذهبی اند و هیچ کس از مسائل من خبر نداره.. اما طرف مقابلم کل خانوادش از رابطش با من خبر دارن. با اینکه دو تا استان با من فاصله دارند و قضیه رو با خانواده و حتی فامیل هاشون در میون گذاشتند و گفتن که به من علاقه دارن و حتی خود من با مادر و خواهر چند تا از اشناهاشون به طرق مختلف صحبت کردم. ما واقعا به هم علاقه داریم و خونواده ایشونم پذیرفتن ولی خب ما فعلا سنمون کمه و مناسب نیست و بلاتکلیف باید بمونیم. مشکلی که هست اینه که من خیلی خجالتی ام تو این مدت رابطه شاید 10 بار به طرفم زنگ نزدم فقط چت کردم البته مشکل فقط خجالتی بودن نیست من شرایط اینکار رو ندارم چون کاملا توی خونه هستم و نمیتونم به طور پنهانی اینکارو انجام بدم، مشکل طرف مقابلم هم بیشتر این هست و به خاطرش از کوره درمیره به شدت... به خاطر این مسئله بیشتر دعواهایی پیش اومده و من محبت چندانی دریافت نمیکنم و مخصوصا به خاطر دعواهایی که پیش میاد. ولی بعد هردومون اروم میشیم و این دعوا مثلا یه هفته دیگه تکرار میشه. دارم اذیت میشم فوق العاده فشار روانی روم هست. توی دعواهایی که داریم درباره جدایی حرف میزنیم ولی یا اخر همون بحث یا فرداش به نتیجه میرسیم که نمیتونیم از هم جداشیم. الان من تو رابطه ای هستم که دارم اذیت میشم به خاطر دعوا ها چون گفتم خیلی حساس و زود رنجم و اخرین باری که بخاطر کسالت به دکتر قلب مراجعه کردم گفتن که اعصابم خوب نیست و ارام بخش برام نوشتن و از طرفی جداشدن هم برام محاله.. لطفا کمکم کنید که حل کنم مشکل رو.. خیلی خیلی ممنون میشم که وقت بزارین و جوابمو بدین چون من هیچ راه دیگه ای برای کمک ندارم. فقط میتونم کمکتون رو به طور معنوی جبران کنم.

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

سلام . خانمی ۴۴ ساله هستم. متاهل و دارای دو دختر ۲۰ و ۱۸ ساله. ساکن کانادا. همسر و دختران بسیار خوبی دارم. سال گذشته زمستان در اثر یک استرس شدید اول به پنیک اتک مبتلا شدم و سه روز بعد به افسردگی. ولی هر دوی اینها خود به خود از بین رفتند. دوباره امسال خرداد ماه اول افسردگیم برگشت و به دنبالش حملات هراس. اول توجه نکردم ولی افسردگی به قدری اذیتم کرد که نتوانستم تحمل کنم و به پزشک خانوادگی مراجعه کردم. حدود ۱۵ کیلو وزن کم کردم در دوماه. اصلا اشتها نداشتم. پزشک برایم سرترالین ۱۰۰ تجویز کرد. یک ماه و نیم است که میخورم و افسردگیم و حملاتم از بین رفته اند. ولی الان دو روز است که دچار فراموشی موقت می شوم. صبح یادم نیست چند شنبه است و روز و شب قبل چه اتفاقاتی افتاده. همسرم برایم توضیح می دهد و یادم میاید. تصمیم دارم دارو رو قطع کنم و با ورزش و روان درمانی خودم رو خوب کنم. منتها در کانادا دسترسی به روان درمانگر ندارم. میخواستم ببینم میتوانم آنلاین با شما درمان کنم؟ روان درمانی آنلاین و یا هیپنوتیزم و راهنمایی مصرف دارو و روش قطع سرترالینم. مممنون میشوم راهنمایی بفرمایین.

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

با سلام دختري 27 ساله هستم، يكسال پيش با پسري در محل كارم آشنا شدم و به خواستگاريم امد اما خانواده ام مخالفت كردن چون تحصيلات و شغل مناسبي نداشت ولي درامد مناسبي داشت ولي من هم تحصيل كرده بودم هم شاغل. با اين وجود از او خوشم امد. اصرارم براي راضي كردن خانواده ام فايده اي نداشت. رابطه مان را قطع نكرديم تا در فرصتي مناسبي دوباره مسئله ازدواج را مطرح كنيم. در اين مدت او مدام به من شك مي كرد و سر بهانه هاي مختلف به من گير ميداد. من ادم مقيد و مذهبي هستم و شك هاي او بي مورد بود. هربار با بد و بيراه گفتن به من توهين ميكرد ولي من انقدر او را دوست داشتم كه فقط التماس ميكردم اين كار را نكند. هربار هم خودش مي امد و از دلم درمياورد. من واقعا او را دوست داشتم حتي كمك مالي هم به او مي كردم. با هم بيرون مي رفتيم و رابطه نزديكي داشتيم البته به اصرار او. چند بار از من درخواست رابطه جنسي كرد اما من نپذيرفتم تا اين اواخر كه گفت يا اين كار را ميكني يا اين رابطه را تمام ميكنم و تنهايت ميگذارم چون نياز شديد دارم و نميخوام نيازم را از طريق كسي ديگر ارضا كنم و به تو خيانت كنم. من طوري به او وابسته شدم كه نمي توانم بدون او زندگي كنم. ترس از تنهايي داغونم ميكنه از طرفي نميتوانم ايمان خود را كنار بگذارم و با او رابطه غير اخلاقي داشته باشم. تو رو بخدا كمكم كنين عشق من به او پاك است. ميترسم اگر من را تنها بگذارد حرف مردم پشت سرم بيفته و مردم من را با او ديده باشند. دارم ديوانه ميشم نمي دانم چه كنم؟ تو رو خدا بهم كمك كنين. من نميتونم ازش جداشم ممنون از لطفتون

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

شب بخیر و ممنون از اینکه وقتتون رو میذارین. فقط اگه ممکن باشه یک روانشناس از اول تا اخر سوالام باشه چون خیلی از موضوعاش با هم مرتبطه و وقت زیاد میبره برای توضیح دوباره. درباره من خیلی چیزا وجود داره چه از نظر اخلاقی و شخصیتی تا درسی که این بار تصمیم گرفتم درباره خوش بینی کاذبی که در من به وجود اومده حرف بزنم از همین کسایی که فکر میکنن دنیا به همون خوبی که اونا تصور میکننه و چیز دیگه ای وجود نداره که رویای قشنگ شونو بهم بزنه. از اونجا که روانشناس هستید حتما با اینجور موردا سر و کار داشتین ولی برای من پیچیده تره چون در اطرافم حتی عقیده ای نزدیک به تفکرات من رو هم نداره. من چون سن کمی دارم و هنوز وارد اجتماع نشدم از این موضوع ضربه بدی نخوردم تا حالا ولی از الان به بعد رو میترسم همین موردای کوچیکی هم که پیش اومده خوب نبوده. در ضمن من یه جورایی نصف دیدگاهام تفکراتم و خیلی چیزای دیگم از فیلم هایی که دیدم شکل گرفته و من خیلی چیزاها رو از فیلمام برداشت میکنم یا یاد میگیرم

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

باسلام حدود 2 سال با پسری دوست هستم و از لحاظ عاطفی وابسته شدم. دوست پسرم به شدت با ازدواج مخالف بود و همیشه کسانی که ازدواج کردند را قضاوت میکرد که اشتباه میکنند و درباره آینده رابطه هیچ حرفی نمیزد. ایشون با دوستاش خیلی مشروب میخوردند و با اینکه که من بهش میگفتم زیاد میخوری میگفت نه من هیچ وابستگی به مشروب ندارم و برای تفریح میخوردم. مثل اینکه قبل از دوست شدن با من هم گل مصرف میکردند و توی دو سالی که با من بوده 3 بار با دوستاش گل کشیده و بعدها به من گفتند ولی واقعا میدونم که اعتیاد به گل هم نداره و حتی به مشروب هم زیاد وابستگی نداره. چند ماه ورزش میکرد و اصلا نمی خورد و اینکه در چند ماه اول دوستی به من خیانت کرد. من انقدر دوستش داشتم کنار اومدم با این قضیه و ایشون دیگر از این کارا نکرد. ما رابطه جنسی هم به خواست ایشون تا حدی داشتیم و من از این قضیه همیشه ناراحتم ولی به خاطر ایشون کنار اومدم. من تحصیلاتم لیسانس هست و ایشون سیکل داره ولی کاملا امروزیه و از نظر روابط اجتماعی ادم خوش مشربی هست. با گذشت دو سال از رابطه و اینکه اینده رابطه همیشه مبهم بود باهاش صحبت کردم و گفتم که چون رابطمون اینده نداره میخوام که تمام بشه. ایشون گفت یکی دو سال به من مهلت بده تا از لحاظ کاری کارم اکی بشه و بعد ازدواج کنیم و من گفتم دو سال زمان زیادیه و من منتظر نمیمونم دو سال. من بهش گفتم تو که مخالف ازدواج بودی گفت مخالف اینم که وقتی از لحاظ مالی نمیتونن تامین کنن ازدواج میکنن. و قرار شد ی مدت فکر کنیم و تصمیم بگیریم و من دیگر از لحاظ احساسی هم خسته شدم چون دوسال با هم بودن کم نیست و میتونم با جدایی کنار بیام با اینکه خیلی دوسش دارم ولی ایشون بسیار از حرفهای من ناراحت شدن و اصلا دوست نداره رابطه تمام بشه و من بیشتر از خودم ناراحت ایشون هستم و عذاب وجدان هم دارم. از طرفی خواستگارهای دیگه ای هم دارم ولی انقدر ایشون رو دوست دارم اصلا نمیتونم به بقیه فکر کنم و تمام کسانی که ما رو با هم دیدن میگن که به درد ازدواج با هم نمیخورید. واقعا نمیدونم چی کار کنم فکر میکنم هیچ کس را مثل ایشون دوست ندارم و حتی میل جنسی هم نمیتونم داشته باشم. احساسم جلوی تصمیم را میگیره.

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

سلام خانومی هستم 26 ساله و 3 سال هست که عقدم. همسر من با بنده همسن می باشد. بعد از عقدمون ایشون سرباز شد و ما از دو شهر مختلف هستیم که در دانشگاه با هم اشنا شدیم. همسرم حالا کارآموز وکالت هست ولی هنوز درآمد انچنانی ندارد. پدر بنده از بیماری روانی رنج میبرد و چندبار بستری شده. برای همین مردی تو خانواده نیست که به همسرم برای زودتر برگزار کردن مراسم عروسی فشار بیاره. ایشونم عروسی رو عقب می اندازه و امروز و فردا میکنه. هر وقت ازش پول میخوام میگه ندارم. من الان خیلی فشار عصبی دارم از طرفی هم بهم ابراز محبت هم نمیکنه مثلا بگه دوستت دارم منم قبلا تو کانالا خونده بودم که مردا به زبون نمیارن و یه زن باید به شوهرش یاد بده که به زبون بیاره. من هزاران بار بهش گفتم که بهم ابراز محبت کن یه دوستت دارم گفتن خیلی سخته ؟ گفتم این حرفات بهم انرژی میده. اونم یا میگه باشه و عمل نمیکنه یا هم حرفو عوض میکنه و حرفامو با تمسخر جواب میده. من گفتم عاشورا تاسوعا بیا پیشم شهر ما تا با هم باشیم نیومد و گفت من از شهرتون بدم میاد. همه فامیل ما میپرسیدن چرا نامزدت نیومده باهم قهرید؟ خیلی احساس بدی داشتم این چند روز و از جواب دادن به دیگران خسته شده بودم. بهم میگه چرا تو آزمونهای استخدامی قبول نمیشی یک سال بهت فرصت میدم تا قبول بشی و گرنه باید تو تصمیمم برای عروسی با تو تردید کنم. خب من 3 سال با فقر و نداری و سربازیش ساختم. اینم دستمزد منه؟ مگه نفقه وظیفه مرد نیست اون الان نفقه این سه سال رو به من بدهکاره. تازه تهدیدمم میکنه که چرا قبول نمیشی. خلاصه سرتونو درد نیارم خیلی ناراحت و افسرده ام من خیلی تلاش کردم و درس خوندم ولی تو آزمونا قبول نشدم ولی وقتی بهم سر کوفت میزنه و میگه تو هیچ تلاشی نمیکنی و میخوری و میخوابی. دلم آتیش میگیره و دوس دارم فریاد بزنم. الان دوروزه به تلفن هاش جواب نمیدم چون بعد از تهدید از طرف ایشون منم گفتم نفقه وظیفه مرد هست نه زن و گفتم اگر به طمع کارکردن من باهام ازدواج کردی برو دنبال شخص دیگر. ایشون اون شب ازم معذرت خواهی کرد ولی من به سردی جواب دادم و وقتی هم زنگ میزنه جواب نمیدم چون احساس میکنم زیادی در دسترسش بودم و این باعث شده که هر توهین وتهدیدی بهم بکنه. حالا شما بگید من با این مرد چه کنم؟ با احساساتم که جریحه دار شده چه کنم؟ احساس سرخوردگی و افسردگی دارم و اعتماد بنفسم هم برای شرکت در آزمون کم شده به علت شکستهای پی در پی.

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

احمد

1396/07/10

رابطه

سلام. من یک پسرم و دانشجو. حدود نه ماه هست که با دختری آشنا شدم ولی ایشان گفتند که فقط میتونن با من دوست باشن و نمیتونن با من ازدواج کنن. رابطه ادامه یافت تا اینکه من وابسته ایشان شدم و وقتی اینو گفتم با من بد حرف زد و اصلا حاضر به ازدواج با من نیست و منم خیلی دوستش دارم و نمیتونم فراموشش کنم واقعا نمیدونم چیکار کنم بدون اون میمیرم. لطفا راهنماییم کنین. سپاس

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

میلاد

1396/07/03

مشکل غیر منطقی !

سلام. مشکلی که من دارم رو اگر براتون بگم شاید خیلی خنده داره باشه و غیر منطقی ولی 4 ماهه داره داغونم میکنه. خودم 25 سالم هست و پسر هستم. من سال قبل سرویس مدارس بودم و با ماشین سواری شخصیم 6 نفر رو به مدرسه میبردم. کم کم از یکی از بچه ها که اونا هم پسر بودن به خاطر اینکه کارهاش و سلایق و رفتارهاش شبیه بچگی های من بود خوشم اومد. روز به روز علاقم بهش زیاد شد اونم از من خیلی خوشش میومد. روزهای خوبی داشتیم ولی کم کم اون احساسش بهم فرق کرد و دلیلش رو من توی این میدونم که یکی از روزها خالش دید که ما بعد برگشت از مدرسه نیمچه دوری با ماشین میزنیم توی محلشون بعد من اون رو میبرم خونشون میزارم. احساس میکنم خالش هم رفته بود به مامان اون پسر 13 ساله گفته بود و مامانش هر وقت منو میدید سر بسته میگفت که دیر میرسید به خونمون ! احساس میکنم مامانش بچه رو از من خیلی ترسونده و اون به همین خاطر علاقش بهم کم شد. ولی من هر روز علاقم بهش زیاد میشد و احساس میکردم بچیگم رو در اون پیدا کردم ولی هر روز از اون چیزایی میدیدم که ناراحتم میکرد. تا اینکه روز تولدش رسید و من براش هدیه خریده بودم و اونم خیلی خوشحال شده بود و بهم گفت منم برای تو کادو میگیرم . من بهش گفتم ازت همچین انتظاری ندارم و همین که فقط یه زنگ بزنی بهم و تبریک بگی کافیه. مدرسه ها تموم شد و من از همون روز اول اتمام مدارس خیلی دلم گرفت و کلی گریه کردم. هر چی منتظر شدم باهام تماس بگیره و یه حالی ازم بپرسه خبری نشد که نشد. چون خودش موبایل نداشت منم نمیتونستم باهاش تماس بگیرم. تا اینکه 1 ماه بعد اتمام مدارس تولد من شد و میگفتم حتما باهام تماس میگیره و تبریک میگه ولی باز هیچ تماسی باهام نگرفت . به زمین و زمان فحش میدادم که چرا من باید وابسته یه بچه 13 ساله بشم . شماره های خونوادش رو هم از ناراحتی حذف کردم ولی 2 هفته بعدش دوباره اضافه کردم و نتوسنتم طاقت بیارم همه چیز یادم رفت ! یادم رفت که اونی که اون همه بهش محبت کرده بودم و دوسش داشتم حتی تولدمو بهم تبریک نگفت. الان که دوباره مدارس باز شده و من خیلی بیشتر از قبل دلم براش تنگ شده و اون مدرسشم عوض شده و حتی نمیتونم سرویس برش دارم و با یکی دیگه داره میره. باز گریه هام شروع شده . معدم خیلی میسوزه و صبحها زود از خواب میپرم. خیلی حالم خرابه و شاید این جریان برا کسی دیگه پیش میومد کلی مسخرش میکردم که آخه توی پسر 25 ساله رفتی اسیر یه پسر 13 ساله شدی؟ ولی اون انگار همه بچگی من بود و همه سلایق و رفتارهاش مورد علاقه من بود. لطفا کمکم کنید

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

مولود

1396/07/03

شغل

با سلام خانمی ۳۵ ساله هستم و متاهل. ساکن اهوازم. فارغ التحصیل کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی هستم ولی علاقه ای به تدریس ندارم و از طرفی درآمد ترجمه هم بسیار کم است. مایلم در یکی از رشته های پردرآمد پیراپزشکی تحصیل کنم. در مورد رشته ی شنوایی سنجی تحقیقاتی کرده ام. چند تا سوال داشتم ۱. درآمد یک کارشناس شنوایی سنجی حدودا چقدر است؟ ۲.رشته ی بهتر و پردرآمدتری هم از شنوایی سنجی هست؟ ۳.با توجه به سنم آیا بهتر است درس بخوانم و از طریق رشته ام وارد بازار کار شوم یا اینکه کار آزاد را انتخاب کنم؟ ممنونم

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

سابرینا

1396/07/03

روابط پنهانی همسر

با سلام خانمی34 ساله هستم که 11 سال است ازدواج نموده و دو فرزند دارم. خود و همسرم شاغل و دارای موقعیت اجتماعی مناسبی هستیم. مشکلی که در طی این سال ها مرا آزار داده روابط پنهانی شوهرم (پیامکی و تلفنی ) با همکاران خانمش است و بارها در این باره بحث و جدل کرده ایم. او معتقد است که اینگونه روابط تاثیری در زندگی ما ندارد اما من موافق این نظر نیستم . بارها یک جانبه به نزد مشاور رفتم و از راهکارهای پیشنهادی استفاده کردم اما هیچ تاثیری ندشت. ضمن اینکه ایشون اصلا حاضر نیست تن به مشاوره بده و میگه من میدونم مشکل از منه. گاهی باید ها و نبایدهای زندگی مشترک در ذهنم بیرنگ میشه و این شاید بخاطر محدود بودن در برقراری روابط با جنس مخالف در سنین جوانی باشه. اون به سادگی از کنار موضوع می گذره اما این مساله کابوس منه. هربار سرنخ جدیدی از این روابط پیدا میکنم تا مدت ها بهم میریزم و حالم بد میشه. این موضوع تنش شدیدی بهم وارد می کنه. واقعا بعد از گذشت این همه سال دیگه تحمل چنین رفتاری را ندارم. لطفا بگویید چه کنم؟

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

فرزانه

1396/07/03

تغییر رشته

با سلام من سال 83 در رشته اقتصاد کشاورزی فارغ التحصیل شدم ولی رشته ای که در آن درس خواندم را دوست نداشتم الانم حدود 10 ساله که در اداره چای بصورت فصلی 6 ماهه مشغولم، ولی از استخدام خبری نیست تصمیم گرفتم ارشد تغذیه بخونم ولی متوجه شدم با مدرک من نمیشه. بنابراین تصمیم گرفتم کارشناسی پیام نور بخونم و بعدش ارشد تغذیه بعدشم میخواهم مطب بزنم. از شما راهنمایی میخواستم کاری که در پیش گرفتم درست هست ولی خودم خیلی دوست دارم و به خودم اعتماد دارم و میدونم که میتونم. ولی مدت زیادی وقت میبره حدود 8 سال شاید راه دیگری که دارم اینه که ارشد مدیریت بخونم که به رشتم هم ربط داره ولی اصلا این رشته ها رو دوست ندارم. خواهش میکنم کمکم کنید بهترین تصمیم رو بگیرم

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

سلام من سال 90 ازدواج کردم. از اول ازدواجم خانواده همسرم و همسرم طلاق خواهرش رو پنهان کردند و از ابتدا گفتیم دامادتون کجاست گفتند دبی کار می کنه حتی تا چند سال بعد از ازدواج هم پنهان کردند تا خودمون مجبورشون کردیم راستشو بگن. توی این مدت چند سال، من فهیمدم اخلاق و رفتار همسرم هم نرمال نیست و واقعا عجیب و غریب هستند. از طرف دیگه یه برادر خانم هم دارم اون رو هم هر وقت میرم خونه خانواده همسرم، عمدا پنهانش می کنند که من نبینم. یه کم ظاهرا مشکل روانی داره البته نه از لحاظ فهم و شعور، مثل اینکه با خانواده مشکل داره. کلا خانواده همسرم پنهان کاری زیاد دارند و نرمال نیست رفتارشون. موندم با این دروغ ها و با این آدم های عتیقه چکار کنم. از آینده یه فرزند پسر که دارم می ترسم هیچ علاقه ای دیگه با همسرم ندارم که ازش بدم هم می آد

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

arghavan

1396/06/30

مشکلات عاطفی

سلام من دختری 26 ساله هستم که سه سال هست با پسری که 2 سال از من کوچکتر هست در رابطه هستم , بعد از مدتی ما برای زندگی آینده و ازدواج برنامه ریزی کردیم و خانواده هامون در جریان هستند البته نه به صورت رسمی ... الان بعد از گذشت سه سال بعد دیدن یک سری رفتارهای عجیب ازش و مدام پرسیدن راجع به مشکلاتش فهمیدم حدود سه ماه هستکه به روانپزشک مراجعه کرده و به گفته پزشک دچار افسردگی شده و زندگی رو کاملا پوچ میبینه , دیگه نمیخواد رابطمون رو ادامه بده و دلیلش رو هم آینده ی من خطاب میکنه و میگه با اون به تباهی میرسم ... رابطه ی ما واقعا خیلی صمیمی و خوب بود و من نمیتونم به همین راحتی قبول کنم و کنار بکشم ... زندگی اون دچار تنش هایی شده بود که بیشترش مالی هستند و وقتی با مادرش صحبت کردم اون هم میگه مسائل مالی هست که باعث شده اون تحت فشار قرار بگیره , در این زمان با اینکه مدام حرف هایی میزنه تا من برنجم و عقب بکشم من چطور باید رفتار کنم ؟

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

آمنه

1396/06/28

مشکل با خانواده

سلام. ما 4خواهر هستیم که فقط خواهر بزرگم ازدواج کرده. من و دوخواهر دیگه ام که یکی از من بررگتر و یکی از من کوچکتره مجرد هستیم. مشکل ما از وقتی شروع شد که خانواده اجازه دادند برای خواهر کوچکتر از ما خواستگار بیاد. ما هیچ وقت با ازدواج او مخالف نبودیم ضمن اینکه هیچ وقت هم کسی در این باره از ما سوال نکرد و فقط براساس تصورات خودشون ما رو «حسود و عقده ای» معرفی کردند و این بر چسب برای ما ماندگار شد. هر بار که برای خواهر کوچیک خواستگار میاد از من و خواهرم که مجردیم پنهان می کنند و وقتی که اعتراض میکنیم، علت رو حسادت و بُخل ما عنوان می کنند. این اواخر خواستگاری برای خواهرم اومده که طبق معمول پنهان کردند حتی وقتی ازشون سوال کردم با اکراه جواب دادند، در این مدت خبر داشتم که به غیر از خواستگاری در منزل، بارها بیرون از خانه همدیگر رو دیدن و جلسات مشاوره هم رفتند، حتی چند بار که از مادرم جویا شدم با جواب های بی ربط منو دست به سر کردند، البته فکر کردند که منو دست به سر کردند. در این مدت هم هر وقت میخواستند درباره این آقا با هم صحبت کنند یواشکی و با پچ پچه صحبت می کردند، حتی دو شب پیش که مادرم میخواستند با مادر این آقا تلفنی صحبت کنند به داخل حمام رفتند و در رو بستند که من صداشونو نشونم؛ هر چند که من متوجه شدم. ضمن اینکه در تمام این مدت پدرم هم در جریان این مسایل نبودند و حتی به ایشون هم نگفته بودند، و فقط در جلسه خواستگاری که در منزل بود شرکت داشتند. البته من هر چه را که می دونستم و متوجه میشدم به ایشون میگفتم که در جریان باشند. فقط مادرم و خواهر اول و خواهر آخرم و شوهر خواهرم در جریان مسایل هستند. بالاخره دیشب مادرم گفتند اما همه چیز رو نگفتند و فقط گفتند که برای آشنایی قرار به خانه اون آقا بروند. وقتی که گفتم چرا زودتر نگفتید و چرا پنهان کردید مادرم شروع به داد زدن کردند و منو متهم کردند که یک آدم کینه ای و پر از عقده هستم و عقده دارم که ازم درباره این موضوع اجازه گرفته بشه و حالا که اجازه نگرفتند ناراحتم. در صورتی که اصلا چنین فکری نداشتم و ندارم. در بین بحثمون وقتی گفتم چرا بارها سوال کردم و نگفتید، بارها و بارها گفتند به تو ربطی نداره و لازم نبوده که تو بدونی، من هم گفتم پس حالا که با من مثل غریبه ها برخوردکردید و میگید به من ربطی نداره پس برای مراسمها هم به من ربطی نداره و من شرکت نمی کنم و باز هم مادرم گفتم من حسود و عقده ای هستم. خیلی حرف زدیم که نمیشه همه چیز رو اینجا بنویسم. فقط اینکه من در کارهای خانه بیشتر از همه فعال هستم و وقتی مادرم در خانه نیستند مسئولیت همه کارهای خانه با منه ولی در باره این جریان مادرم به من میگند برای اینکه ثابت کنی حسود نیستی باید در کارها همکاری کنی، مادرم توقع دارند که من مثل یک خدمتکار در خانه کار کنم و حق سوال پرسیدن هم نداشته باشم و فقط «بله قربان گوی» همه باشم که در این صورت یک فرزند خوب و ایده آل هستم. درصورتی که خواهرکوچکترم حتی کارهای شخصی خودش رو انجام نمیده، حتی هر وعده غذایی رو مادرم به اتاقش میبره که اونجا غذا بخوره.او به راحتی به همه امر و نهی میکنه و بقیه هم موظف اند انجام بدند چون در غیر اینصورت مادرم با ما برخورد میکنن و میگن ما از خواهرم کینه داریم و به او ظلم میکنیم. نمیدونم چیکار کنم، نمی خوام رودروی مادرم قرار بگیرم، نمی خواهرم خواهر دومم که او هم مجرد و مانند من بی اطلاع است، تنها بمونه (چون مطمئنم که به خاطر این پنهون کاری در مراسم ازدواج خواهرم شرکت نمیکنه) به علاوه اینکه نمی خوام حالا که با من مثل غریبه ها برخورد کردند مثل قبل عادی برخورد کنم چون من خانواده ام رو میشناسم و اگر این بار کوتاه بیام و در مراسم ازدواج شرکت کنم تا آخر عمرم همین رفتار ادامه پیدا میکنه. قلبم شکسته و خیلی ناراحتم چون اصلا از ازدواج هیچکس ناراحت نمیشم، چه خواهرم باشه چه غریبه و تمام حرف هایی مادرم به من زدند فقط تهمتِ و تهمت. من اصلا این آقایی که اومده خواستگاری رو نمیشناسم و کوچکترین اطلاعاتی درباره اش ندارم و حالا با این همه بی اعتنایی از من میخواند که عادی رفتار کنم. مادرم دیشب به من گفتند از این به بعد هر چیزی رو که دلم خواست بهت میگم و هر چه رو نخواستم نمیگم و تو هم حق چون و چرا و بازخواست کردن من رو نداری. دلم میخواد مادرم متوجه بشه که خودشم مقصره اما فقط میگه تقصیر از منه. چیکار کنم. نمی خوام مادرم ازم رنجیده بشه اما تحمل این بی توجهی و بی احترامی رو هم ندارم. من عاشق مادرم هستم و تا قبل از این جریانات کوچک ترین اختلافی با هم نداشتیم و به همین خاطر خیلی برام سخت و سنگینه که حالا به خاطر یک خواستگاری و ازدواج خواهرم به این مشکل برخوردیم. ضمناً این بار اول هم نیست که پنهان کاری می کنند و هر بار که برای خواهرم خواستگار میومد همین برنامه بود ولی برای بقیه اینطور نبود و ما اصلا چیز پنهانی از هم نداشتیم. لطفا کمکم کنید.

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

با سلام برادرم در خارج از کشور به سر می برد و همسرش خارجی می باشد مدتی پیش از یکدیگر جدا شده اند ( علت جدایی عدم تفاهم اخلاقی) همسرش به من علاقه بسیار پیدا کرده و همینطور من هم، حدود 2 سال از ارتباط تلفنی ما میگذرد . بحث ازدواج را اخیرا مطرح کرده و گفته حاضر است بیاید ایران جهت ازدواج . و من هم تمایل خودم را ابراز کردم آیا ازدواج با زن داداش از لحاظ اخلاقی مذموم است؟ فشار اطرفیان را چگونه تحمل کنم لطفا راهنمایی نمایید. (من 30 سال دارم)

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

سلام من شاهد خيانت مجازي يكي از اشناهاي نزديك (زن) به طرز واقعا دور از شأن يك خانوم متاهل هستم و نميدانم ايا اين رابطه كه براي ان مدرك هم دارم را براي همسر وي افشا كنم يا نه؟ متاسفانه همسر او بسيار عصبي و تندرو است و من واقعا از بيان اين كار براي او ميترسم كه عكس العمل او منجر به حادثه اي جبران نشدني شود چون من مجردم و ٢١ سال سن دارم واقعا ممنون ميشم راهنماييم كنيد واقعا دلم براي اين اقا كه فاميل نزديك هست ميسوزه شبا نمي تونم بخوابم هر چي اين راز رو نگه دارم به خودم فشار مياد كمك كنيد

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

سلام من ارشد حسابداری هستم کارم جوری هست که اکثرا بد بینم ولی تو زندگی خصوصیم با خانواده ام و دوستانم اکثرا وقتی دروغ میگویند من باور میکنم. همسرم بسیار دروغ میگه. مادرم هم همین طور. ولی من حرفاشون را باور میکنم. اگر همسرم واقعیت را میگفت در خصوص شرایط زندگیش من قبول نمیکردم باهاش ازدواج کنم البته خیلی منو دوست داره منم دوستش دارم ولی اینو نمیتونم فراموش کنم که دروغ گفته بیشتر مواقع وقتی دروغ هاشون رو میشه من ازشون بدم میاد و بیشتر از خودم که چرا اینقدر احمق بودم و باز به این ها اعتماد کردم اعتماد به نفس خودم شدید میاد پایین

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

مصطفی

1396/06/28

ندیدن پدر و مادر

با سلام همسرم اجازه دیدن پدر و مادر را به من نمی دهد به دلیل آنکه از موقعی که باردار شده است گفته است که چرا پدر و مادرت برای ما جشن نگرفته اند و به من به دلیل باردار شدن طلا نداده اند (بنده تک پسر هستم) و اگر میخواهی من با پدر و مادرت آشتی کنم باید از من عذر خواهی کنن و طلا بگیرن که آنها را ببخشم. بگذریم که به پدر و مادر و خانواده ام فحش و ناسزا می گوید. متاسفانه اهل زدن و شکستن هم نیستم که بگم دلم خنک بشود. واقعا دیگر خسته شده ام و دارم این زندگی را تحمل می کنم. دوست داشتم زندگی با عشق و علاقه داشته باشد ولی متاسفانه ...

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

Mehdi

1396/06/28

مشاوره فردی

سلام خسته نباشید من دانشجوی ارشد هستم و نه ماهه که تقریبا کاملا افسرده هستم و در خانواده ای کم درامد متولد شده ام و ۲۵ سالمه و از بدو تولد در فقر کامل درس خوانده ام و در خانواده‌ای که همیشه بحث و جنجال بوده و محبتی از والدین دریافت نکرده ام و قدرت تصمیم گیری را خانواده ازم گرفته و... بزرگ شده ام یک سال از درسم مونده دیگه تحمل ندارم از شما کمک میخوام که این یک سال را تمام کنم ممنون میشم مرا راهنمایی کنید تشکر از زحمات شما

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

Maryam

1396/06/28

زندگي اجباري

خانم مشاور سوال من به اين صورت هست كه من ٣٢ ساله و همسرم ٣١ ساله، ١١ سال از آشناييمون ميگذره و دو سال و نيمه ازدواج كرديم خانواده هاي ما دو خانواده كاملا متفاوت هستن يكي كاملا ازاد و يكي كاملا مذهبي، ما اين موضوع رو ميدونيم و با اين وضع اينقدر عاشق بوديم كه ازدواج كرديم البته ٢ سال عقد بوديم تا همسرم بتونه زندگيم رو جمع و جور كنه خانواده همسرم خيلي بيخيال بودن در صورتي كه واسه دختر خودشون عجله داشتن (چون ما همزمان و به فاصله ٢ روز عقد كرديم و خواهر شوهرم يكسال زودتر از من رفت سر خونه زندگي) تو دوره عقد دوبار دعواي شديدي بين ما شد كه به علت بيكار بودن همسرم بود و اينكه از سمت خانواده من فشار شديد روم بود اما با وساطت پدرم اشتي كرديم. وقتي عروسي كرديم سال اول كه مغازه زد همسرم خيلي عوض شد همش با دوستان تا ٢ شب به اسم كار بيرون بود، دوستاش همه مجرد و اهل دختر بازي بودن و يكبار دعوايي بين ما و دوستاش پيش اومد. اما همسرم من رو مثل اشغال كنار انداخت و حتي بدترين دعواها رو با من كرد و ٦ ماه سال زندگيم جهنم بود. شبا دير ميومد مست ميومد و شام با دوستاش بيرون بود. طرفداری دوستش و دوست دختر اونرو ميكرد. بعد يكسال اصرار کرد كه بریم امريكا (گرين كارت داشتيم) من استاد دانشگاه بودم شبها از استرس اومدن خوابم نميبرد اما قبول كردم به اين اميد كه دست از رفيق بازي و مشروب خوري برداره اما حالا اينجا با هر زنگ مادرش اينا با من بدرفتاري ميكنه (نه اينكه اونا حرفي بزنن، برادر شوهرم كه كوچك هست ميخواد يه دختر خياباني بگيره اينا زورشون نميرسه) همسرم نميتونه حرفي بزنه چون با برادرش دعواش شده بعد با من بد رفتاري ميكنه. خانم مشاور من عاشق همسرم بودم اما الان بعد از دو سال، يه ماهه حس ميكنم ديگه دوسش ندارم من دو ماه پيش مجبور شدم به دليل نقص لوله عصبي، بچه ٥ ماهه رو سقط كنم توي همين دعواها همسرم به من گفت تو ناقصي نميتوني بچه بياري يه بار ديگه هم بهم گفت كه تو لياقتت خيانت كردن منه. با همه تفاسير به خاطر پدرم كه دلش نشكنه موندم چون زحمت منو زياد مشيده و هم اينكه مادرم فوت شدن اما تصميم دارم در اينده ديگه بچه دار نشم و از همسرم جدا شم حس ميكنم گول خوردم اخه تو دوره دوستي اينقدر خودشو خوب نشون داد كه من جز اون كسي رو نديدم و با وجود اينكه هيچي نداشت همسرش شدم. من راهنمايي از اين جهت ميخوام كه تصميم من مصمم هست رو جدایي فقط ميخوام بدونم چيكار كنم كه اينقدر ديگه داغون نشم چون حس تنفر من خيلي شديد شده مخصوصا با اين دو حرف اخري كه به من زده از طرفي خانواده اينقدر بيخيالن كه بهشون بگم کاري نميكنن. كلا بچه هاشون ازشون حساب نميبرن.

.....

مشاهده پاسخ