پرسش و پاسخ روانشناسی
یک سوال بپرسید

پرسش و پاسخ روانشناسی

پاسخ به سوالات شما توسط روانشناسان سیمیاروم انجام میشود




1

پاسخ

پریسا

1397/11/29

خواستگار

سلام وقتتون بخیر من دختر 27 ساله ومجرد هستم و شرایط تقریبا خوبی هم دارم...یه معضلی که باهاش درگیر هستم اینه که مثلا مدت سه چهار ماه میبینید اصلا خواستگاری ندارم ولی در عرض یک هفته یهو  سه چهار نفر ازم خواستگاری میکنن،در اینجور موارد من اصلا نمیدونم چه کار باید بکنم،چون به نظرم اصلااا اخلاقی نیست همزمان با دو نفر صحبت کنم یا حتی بذارم بیان برای خواستگاری..... مثلا همین چن وقت پیش یکی از دوستام کسی رو معرفی کرد و پرسید کسی تو زندگیت هست یا خیر؟منم گفتم نه...شماره دادم تا تماس بگیره برای آشنایی و ....تا یه هفته بعدش خبری نشد و به همین صورت دوست دیگه ایی باهام تماس گرفت و اونم برای آشنایی با کسی شماره ام رو گرفت....همون روز دوباره یه همکلاسی قدیمی بهم پیام داد که قصد ازدواج دارم یا خیر....من اصلا گیج شدم.....آخه هیچ کدوم جدی نیست که به اون دلیل بخوام خواستگار های دیگه رو جواب منفی بدم.....از طرفی یه حس بدی به خودم دست داده....نمیتونم مدیریت کنم و دعا میکنم هیچکدوم پا پیش نذاره.

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

باسلام. من ی دختر مجرد ۲۹ سالم. من از بچگی بخاطر رفتار خشن خونوادم به ویژه پدرم و برادربزرگم، ازهمه فراری شدم و گوشه و تنها و منزوی. هیچ دوست و رفیق صمیمی ندارم حتی دختر.باهیشکی رابطه ندارم. بعصی وقتها فک میکنم بختم بسته شده. خاستگار دارم  ولی دلم نمیخواد حتی ببینمشون. چون میترسم بهم عشق نداشته باشه. دلم میخواد اول با ی نفر دوست بشم و بعد بیاد خاستگاریم. من تو این چندسال فقط بای پسر رابطه عاطفی داشتم ک اونم 4 ماه پیش کات کردیم. من باید چیکار کنم.میدونم مشکلم حاده. سنم داره میره بالا. تاحالا ی رابطه عاطفی بیشتر نداشتم  دوست و رفیق و بیرون رفتن و گشت و گذار ندارم . و از خونوادم هم خوشم نمیاد.همه کلاسهای اموزشی رو رفتم ک بتونم رابطع پیدا کنم. حتی با دخترا. ولی نشد. تروخدا بگید برای حل این همه مشکل باید چه کنم. لطفا اگه مشاور فوق العاده خوب در اصفهان میشناسید هم بهم معرفی کتید. ممنون

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

رها

1397/11/29

گذشته بد

من دختری ۲۵ ساله هستم که در گذشته روابط متعدد جنسی با ده ها پسر داشتم انواع روابط البته به قصد و اطمینان ازدواج هر بار.....اما الان خواستگاری رسمی دارم و پشیمان از از گذشته و عروز عذاب وجدان.روابطم تهدید کننده نیستن یعنی کسی بخواهد مرا تهدید کند اما خودم از خودم بدم میاد و نمیدانم زندگی اینده ام را چگونه بچرخانم و چگونه مادری باشم با این گذشته تلخ تو رو خدا کمی از دردم کم کنید لطفا جواب رو برام ایمیل کنید

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

باسلام من دوستی دارم که اتفاقی برایش افتاده که میگوید دیگر ازدواج نمیکند.واین درحالیست که خودش در این اتفاق تقصیری نداشته. حدود سه چهار سال پیش یکی از محرم هایش به زور به او تجاوز کرده .اما درست به خاطر ندارد که چقدر طول کشیده و دخول در چه حد بوده.میگوید فقط یادش هست که جیغ میکشیده تا توانسته خودرا نجات دهد.اما بعد از این اتفاق خونریزی داشته. حالا خواستم ببینم اولا اسیب رسیدن به پرده ی او قطعی است یا ممکن است پرده سالم باشد؟ثانیا اگر پرده اسیب دیده باشد راهی برای حل مشکل نیست که او بتواند مثل همه ی دخترهای باکره ازدواج کند؟چون او که خودش رابطه ی جنسی برقرار نکرده و صرفا یک قربانیست. ضمنا الان خاستگاری برایش امده که خیلی مناسب است.ولی خیلی مردد است و نمیداند چه کند.و میگوید اگر حتی بگویم به من تجاوز شده میپرسد توسط چه کسی؟ومن نمیتوانم بگویم مثلا پدرم خواهشا راه حلی اگر هست بفرمایید.ممنون

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

سلام من آدم بی اعتماد به نفسی نیستم تو جامعه حضور دارم و خیلی راحت ارتباط برقرار میکنم با همه دوست میشم اما دوستی هام عمیق نمیشه و بیشتر حس میکنم خودمم که همچین اجازه ای نمیدم به قضیه مثلا اینکه حتی تو خانواده مثلا پیش میاد که یک لحظه مادر از اتاق میره و خاله و شوهرخالم میمونن من حس میکنم اضافیم یا میرم سر کلاس و فقط سه چهارتا از آقایون دارن میگن و میخندن حس میکنم اضافیم دوستام خونه گرفتن و مدام با مهربونی اصرار میکنن برم پیششون یا شبو پیششون بمونم اما من حس میکنم اضافیم و ... یک حرفی که میزنم تا ساعت ها بعدش سبک و سنگین میکنم یا اینکه گاهی نمیدونم چکار کنم مثلا دوستم بهم خبر داد که نمیتونه سر قرار بیاد چون پدرش بیمارستانه و من مونده بودم مشکل رو بپرسم یا نه میترسیدم پرسیدنم فضولی باشه و نپرسیدنم بی خیالی یا مثلا ساعت ها دوستم با یکی دیگه از دوستام که هم اتاقیشه راجع یک پسری صحبت میکرد که کنجکاو شده بودم بدونم جلوی من رودربایستی نداشت یا مسئله رو قایم نمیکرد اما من جرات نداشتم بپرسم آیا با کسی آشنا شده یا نه مشکل از کجاست و پیشنهاد شما چیه؟

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

میلاد اصغری

1397/10/02

زناشویی

همسرم رابطه ی صمیمی بامن نداره !4ماهه ک عقد کردیم ولی نه صحبتی نه ابراز محبتی نه ابراز عشقی هیچ توجهی نسبت ب من نداره ... حتی یه دوست داشتن ساده به من نگفته... من همیشه عشق و دوست داشتنمو بهش ابراز کردم‌ولی اون هیچ! نمیدونم چیکار کنم خیلی پریشونم انگار عشقم یه طرفه اس!! میخام راهنماییم‌کنین

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

علی عطاری

1397/10/02

فرزند بی مسئولیت

با سلام و احترام. پسری 11 ساله کلاس ششم دارم که متاسفانه نسبت به کارهایی که به او محول میشود بسیار بی توجه و سهل انگار است . تکالیف و دروس مدرسه را به سختی انجام می دهد و هنگامیکه احساس می کند تکالیفش زیاد و سنگین است اصلا انجام نمی دهد در کلاسهای ورزشی و تفریحی نیز هنگامیکه نیاز به تلاش و تمرین داشته باشد از رفتن به آن سر باز می زند .بسیار نگرانم لطفا راهنماییم کنید.

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

دنا

1397/10/02

زناشویی

من۳۲سال وشوهرم ۳۷ سال من متولد تهران وشوهرم که پسر عمومه متولد روستاست ۱۳ سالهازدواج کردیم دوتا بچه داریم شوهرم همیشه با من بد بود وبهم خیانت کرد ومنو کتک میزد حتا با چاقو  ومنو جلو همه تحقیر میکرد ووقتی میرفتیم بیرون اگه مردی منو نگاه میکرد با من دعوا میکرد و میگفت تو حتما ادم بدی هستی کهمردا نگات میکنن ووقتی میرفت بیرون توی خونه دوربین کار میزاشت که من تامدتها نمیدونستم وهیشه به من شک داشت ومن حق بیرون رفتن از خونه را نداشتم وچند بارقهر کردم رفتم خونه ی بابام می اومد گریه میکرد میگفت من دوستت دارم دیوونه بودم که اذییتت میکردم دیگه این کارامو تکرار نمیکنم ولی هربار بر می گشتم باز همون بود الان دیگه خودم هم برای هر چیز کوچیکی استرس میگیرم ودستم میلرزه تصمیمم برای طلاقه ولی میخوام ببینم به خاطر بچه هام راه درمانی هست که شوهرم دست از غیرت های بی معنی برداره  ممنون میشم اگه راهنماییم کنید.

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

شیما

1397/10/02

مشاوره فردی

سلام من میخوام از نظر شخصیتی پیشرفت کنم میخوام تغییر کنم و به شخصیت ایده آلم برسم اما نمیدونم باید چکار کنم و از کجا شروع کنم من وقتی به اشتباهات گذشته ام فکر میکنم خیلی به هم میریزم به همین خاطر میخوام همه چیم درست باشه من 26 سالمه و متاهلم و یک دختر 8 ماهه دارم اعتماد به نفس خیلی پایینی دارم و خیلی زیاد اشتباه کردم یاد اشتباهتم آزارم میده توی هیچ زمینه ای مفید نیستم نه تو درس خوندن موفق بودم با اینکه باهوشم نه تو روابطم با اطرافیانم خونه داریم خوب نیس زود عصبانی میشم کلاس بافتنی و خیاطی رفتم ولی الان کاری نمیکنم بی اراده ام زود رنجم و پرتوقع واسه هر کاری تنبلی میکنم و خودم و خیلی دست کم و پایین میبینم ولی میخوام همه چی و درست کنم همه عادت های بدم همه اشتباهاتم میخوام منظم باشم قوی باشم همه رو من حساب کنن میخوام موفق باشم هر کاری بخوام و انجام بدم اراده داشته باشم اعتماد به نفس داشته باشم میشه بگین باید چکار کنم اگه کتاب یا سایتی هم معرفی کنین ممنون میشم

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

سلام من 26 سالم هست و تقریبا 3 سال هست که ازدواج کردم. تقریبا از اوایل رابطه مون با همسرم مشکلاتی داشتم. عمدتا این مشکلات به خاطر این بوده که همسرم فکر می کنه من میخوام کنترل اوضاع رو به دست بگیرم و دستور بدم و حرف حرف من باشه. درصورتی که من اینطور فکر نمی کنم و فکر می کنم کاملا برعکسه. فقط اون نمیتونه منو به عنوان یه آدم مستقل بپذیره. یه مقدار سرچ کردم دیدم انگار ویژگی های همسر کنترل گر رو ایشون داره ولی در عین حال دیدم که نوشته بود آدم کنترلگر فکر می کنه برعکس خودش داره کنترل میشه و برای همین شک کردم که شاید واقعا منم کنترلگرم! حالا از شما میخوام بگید که واقعا روابطمون عادیه یا یکی از ما دو تا میل داره کنترل زیادی روی اون یکی داشته باشه؟ همسرم خیلی به من انتقاد می کنه. از طرز پوششم، بهداشتم، دستپختم، رفتارم، همه چیز من ایراد می گیره و دوست داره اونطوری باشه که اون میخواد. مثلا بعد از مدت ها که به میل اون غذا درست کرده بودم یه بار غذایی درست کردم که میدونستم زیاد خوشش نمیاد ولی خودم دوست داشتم. یه بلبشویی راه انداخت که تو حرف من برات مهم نیست واین داستانا. البته اینطوری نیست که بگم مدام در حال ایراد گرفتنه. جدیدا یه کلیپی از دوران دانشجو بودنم دیدیم با هم، میگه اون موقع صورتت بهتر بود الان لاغر شده و قشنگ معلوم بود داره حسرت میخوره. بعد چند روز گذشت و دیگه فک کردم فراموش کرده دوباره گفت اون کلیپه رو بذار ببینم. کلا رفتار و حرفاش باعث میشه فکر کنم اونی که همسرم دوست داشته قبل از ازدواج اصلا من نبودم و این آدمی که الان هستم رو فقط داره تحمل می کنه. بعضی وقتا خیلی با هم خوبیم و بعضی وقتا هم کلا رابطه شکرابه. من خیلی سریع فراموش می کنم و سعی می کنم دوباره اوضاع رو به حالت اول برگردونم. حتی وقتی که اون برای مدتی با من حرف نمیزنه سعی می کنم پا پیش بذارم و صحبت کنیم که مشکل رو حل کنیم. تو این صحبتا اون همیشه به من میگه تو میخوای استقلال کامل داشته باشی. تو برات شوهر معنایی نداره. تو تصورت از شوهر یه چیز دیگه ست. و بله منم واقعا فکر می کنم تصورات ما با هم فرق داره. و برای همین حرف زدنمون هیچ وقت به نتیجه نمیرسه و تهش صرفا من باید یه چیزایی رو قبول کنم که اشتباه کردم که اون از اون فاز در بیاد. اولین مشکلی که ما با هم داشتیم و همسرم خیلی خیلی ناراحت شد این بود که دوران نامزدی به من گفت برام چایی بیار و من با خوشرویی و شوخی گفتم حوصله ندارم (و واقعا هم نداشتم و نیاوردم) و هنوز هم هی میگه که تو موقع نامزدیمون همچین حرفی زدی. کلا هم انتظار داره هر حرفی می زنه برای من وحی منزل باشه. که من نمیتونم اینو قبول کنم. حتی برای پوشش من که قبل از ازدواج دیده بود، با این که آدم مذهبی ای نیست، بعد از ازدواج ایراد می گرفت و اصلا زیربار نمیرفت مثل قبل باشم. منم تلاشمو می کردم بهترش کنم. ولی اصلا نمیدید تلاشای منو و انتظار داشت دقیقا اون طوری باشم که اون میخواد. در عین حال که تلاش می کردم مطابق میل اون لباس بپوشم، وقتی ازش می خواستم مثلا دکمه پیراهنشو خیلی باز نذاره میگفت تو می خوای منو کنترل کنی! و وقتی بهش می گم تو پس چرا انقد به لباس من ایراد میگیری، میگفت مردا با زنا فرق دارن! یا در مورد دست دادن هم همینطور. اصلا دوست نداشت من به کسی دست بدم ولی خودش مشکلی نداشت و بازم جوابش این بود که مردا با زنا فرق دارن. یه بار سر همین مسائل با هم بحث زیادی کردیم و بعد کلی گریه دیگه واقعا طاقت خونه موندن رو نداشتم. بهش گفتم دارم میرم بیرون تو نمیای؟ گفت بمون غروب میریم. گفتم نمیتونم الان باید برم. گفت نمیری. ولی من رفتم. و انقدرررررر ناراحت شد بعدش که یکی دو روز باز شکراب بود رابطه مون و باز من پاپیش گذاشتم و معذرت خواهی کردم. ولی اون فراموش نکرده و هنوزم هی میزنه تو سرم همون یه بار رو. حالا اومدیم خارج از کشور و کمتر شده حساسیتش به پوششم ولی بازم یه گیرایی میده با این که مذهبی نیست ولی میگه اینو نپوش و اونو نپوش. و من هم تا حد توان این کارو می کنم و سعی می کنم حتما حتما موقع خرید لباس اونم تایید کنه. ولی با این حال کلا راضی نیست دیگه... کلا تلاش های منو برای این که نظرمثبتشو جلب کنم نمیبینه و خیلی انتظاراتش از حد توان من بالاتره. خودش هم اینو قبول داره و میگه آره انتظارات من با چیزی که تو به عنوان شوهر تو ذهنته فرق داره و هر دو قبول داریم که این اختلاف فرهنگی تو خانواده ها بوده. مادر اون خونه دار و مطیع بوده و مادر من شاغل و مستقل. من هم الان شاغل هستم ولی حتی وقتی که شاغل نبودم هم با هم مشکل داشتیم. خیلی وقتا رابطه مون با هم خوبه ولی کوچک ترین نافرمانی یا لحن دستوری از طرف من کافیه تا کلا فاز عوض شه. بارها بهم گفته اون قدری که قبل از ازدواج منو دوست داشته دیگه دوست نداره و اشتباه فکر می کرده و زندگیش خراب شده و کاخ آرزوهاش ویران شده و اگه میدونست اینطوری میشه هیچ وقت باهام ازدواج نمیکرد. حالا میخوام ببینم باید چیکار کرد با این رابطه.

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

محمد

1397/10/02

ازدواج

باسلام واحترام.پسر27ساله مجرد هستم از14سالگی دچار احتلام 2-3بار در هفته میشدم که به دکتر مراجعه کردم بعد نرمال درامدن سونو وآزمایشات داروی سیتالوپرام 20 بهم دادکه احتلام مکرر خوب شد.از 4-5 سال پیش هرسه روز خودارضایی میکنم به طوری که هرکاری کردم نتونستم خودارضایی رو ترک کنم به صورت غیر ارادی است واصلا دست خودم نیست.با خوردن سیتالوپرام 20 احتلامم خوب میشه ولی خود ارضایی حل نمیشه .با قطع دارو احتلام دوباره شروع میشه از طرفی زود انزالی در حد 5 ثانیه دارم .بااین وضع احتلام و خودارضایی غیرارادی وانزال زودرس ایا میتونم ازدواج کنم وبا ازدواجم همسرم بدبخت نمیشه؟تشخیص بیماری من؟ اگه میتونم ازدواج کنم قبل ازدواج نیازه در باره ایمن مسائل با طرف مقابل صحبت کنم ؟ضمنا آدم مضطربی هستم وسابقه وسواس در پدر و خواهر

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

ليدا

1397/09/18

رفتار واسوس گونه

سلام پسرى دارم ١٩ ساله مدت زمانى كه توى توالت ميمونه فكرم رو مشغول كرده چندين بار باهاش با انواع مختلف صبحت كردم ولى موثر واقع نشده وقتى ازش علتش رو مى پرسم ميگه خوب مامان  كارمو دارم انجام ميدم مضرات زياد نشستن روى توالت رو گفتم ولى اثرى نداشته گاهى دوساعت طول ميده امروز حسابى عصبانى شدم و گفتم اگهمشكلى هس با رولنشناس صبحت كن ولى دوست نداره و قول داده خودش حل كنه گاهى فكرم به خودارضايي ميره ولى اينقدر كه نبايد طول بكشه!درسته؟! گاهى فكر به واسوس ميره نميدونم چطورى اين مشكلش رو حل كنم لطفا راهنمايي كنيد. سپاسگزارم

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

آثار روابط خانوادگی ازدواج قبلی در ازدواج جدید سلام ۱۰ ساله از ازدواجمون میگذره ولی با وجود اینکه همدیگه رو دوست داریم مشکلاتمون رفع نمیشه. خانمم ازدواج قبلیش رو با پسرخالش از من پنهنون کرده بود و فقط گفته بودن یه نامزدی و عقد ناموفق بوده و هیچ اتفاقی بینشون نیوفتاده شناسنامه ام رو هم با آشنا وپارتی و.. سفید کروم . و من به خانمم گفتم اگه واقعا هیچ اتفاقی بینتون نیوفتاده و راست میگی اشکال نداره من به خاطرعلاقه ای که بهت دارم باهات ازدواج میکنم و به خانواده خودم هم به خاطر اینکه ازدواج اول منه و با همچین موضوعی کنار نمیان این موضوع رو پنهون میکنم تا بتونیم با هم ازدواج کنیم.(که هنوزم بعد از 10 سال این موضوع رو خانواده ام نمیدونن) بعد از عقدمون من متوجه شدم خانم بهم دروغ گفته و فقط عقد نبوده اون با پسرخالش ازدواج رسمی کرده بوده و بعد از 6 ماه ازدواج و رابطه زناشویی از هم جدا شدند. به خانمم گفتم باوجود اینکه این موضوع خیلی خیلی زیاد برام مهمه وشوک سختی بهم وارد شده بازهم سعی میکنم فراموشش کنم و میبخشمت و باهات ازدواج میکنم ولی حساسیت من رو درک کن و به هیچ عنوان کاری نکن که با خانواده خاله ات و پسرخاله ات(شوهرسابقت) روبرو بشم چون ذهنم رو آشفته میکنه و ناراحت و افسرده و عصبانی میشم. اولش قبول کرد و به خانواده خودش گفت که حساسیت من رو درک کنن. چند روز اول عقدمون یه خورده رعایت کردن و اون روزها خانمم هم تو خونه مامانش زندگی می کرد . اما تو همون ماه اول یک روز پسرخالش(شوهر قبلیش) بازن جدیدش اومد خونه مامانش و مشکل ما از اونجا شروع شد که  خانمم من و قولی که به من داده بود رو فراموش کرد ومن که کنارش  بودم رو رها کرد و رفت براشون میوه و شیرینی خرید و از پسرخاله و زن جدیدش  پذیرایی کرد.اون شب من ازهمسرم قهر کردم  و برام دنیا جهنم شده بود و اعتراض شدید خودم رو با داد و فریاد بهش یاد آور شدم گفتم شاید تاثیر بذاره که دیدم هیچ فرقی نکرد. و من از اون لحظه متوجه شدم خانمم خانواده اش رو نسبت به من ترجیح میده و حتی برای اینکه زندگی جدیدش خراب و نابود نشه حاظر نیست به خاطر من این مسایل رو رعایت کنه . الان 10 ساله تو ایام مختلف مثل عیدهای نوروز و مراسمهای ازدواج فامیل و .. به خانمم میگم خواهش میکنم خودت رعایت کن اگه میدونی خانواده شوهر قبلیت اونجا حضور دارند ما نریم چون اونها رو که میبینم واقعا ذهنم آشفته میشه و عصبی میشم  ولی متاسفانه رعایت نمیکنه و به من میگه اگه اینجوری میخوای باید بریم تو چادر تو بیابون زندگی کنیم و من نمیتونم به خاطر تو از همه عالم و آدم دست بکشم و  تو هیچ مجلسی و عروسی و مهمونی ...شرکت نکنم. احساس میکنم یه فریب خورده بی ارزشم که خانمم برای ارزشهام هیچ ارزشی قائل نمیشه و خانواده خودش و روابط خانوادگیش رو نسبت به من و زندگی مشترکمون ترجیح میده . * ممنون میشم   بگید چه کار کنیم ؟

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

با سلام و خسته نباشی من متاهل و 31 سال سن دارم . حدود 7 سال است که ازدواج کردم و یک پسر 2 ساله دارم . من با خانمم همکلاسی بودیم بعد از اتمام کارشناسی ارشد باهم ازدواج کردیم. من از لحاظ جنسی خیلی گرم مزاج هستم خانمم اوایل قبل از ازدواج که در این موارد باهم صحبت میکردیم علایق و سلایقش در مورد مسائل جنسی مث من بود ولی بعد از ازدواجمون کلا اختلاف پیدا کردیم اصلا دوست نداشت تنوع پوزیشن داشته باشیم . کم کم از همدیگه دور شدیم. من چند وقت پیش از شدت تنهایی با ی خانم تو سایت همسریابی اشنا شدم میخاستم از تنهایی دربیام . این خانم همسرش مرحوم شده بود منم گفته بودم بهش که از خانمم بدلایل جنسی جدا شدم . یکی دو ماه با هم بودیم چندین بار باهم ملاقات حضوری داشتیم حتی چند بار با هم عشق بازی داشتیم . ولی خانمم از رابطمون مطلع شد .( خانمم گوشیمو زیاد چک میکنه ) منم بهش گفتم که با یکی اشنا شدم چون خیلی تنها بودم و ناجار شدم که به یکی دیگه رو بیارم . بعد کلی داد و بیداد دوباره باهم اشتی کردیم ولی نمیتونم از این خانمم دل بکنم و بسختی عاشقش شدم بخصوص که از نظر جنسی خیلی به علایق من نزدیک . ( من به سکس انال و دهانی خیلی علاقه دارم ولی همسرم اصلا علاقه نداره ) . خیلی از لحاظ روحی اذیت میشم لطفا ی راهکاری پیشم بذارید که از این وضعیت خلاص شم . ممنونم از لطف شما.( راستی منو خانمم همسن هستیم)

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

Navid

1397/09/18

اراده

من و همسرم چند مشکل عدیده داریم یکی از مهمترین انها اینه که همسرم میگه رو قولت نیستی بطور مثال سر یکسری موضاعات همسر من با زن برادرم دچار اختلاف شدید هستند و پدر مادر من هم سعی مردند خیلی میانه داری کنند و زیاده روی کردند و باعث دلخوری همسر من شد سالگرد مادربزرگم قرار شد ما فقط مسجد برویم و خونه مادر بزرگم نرویم ولی به اصرار مادرم چون برای ما غذا گذاشته بود کنار من به همسرم گفتم بریم خونه ناراحت مبشن و تز ان روز به بعد بمن میکه تو اصلا روی قولت نمیمونی وقابل اعتماد نیستی و‌نمیشه رو حرفت حساب کرد بنظر شما چکار باید بکنیم

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

آزاده

1397/09/18

جا گذاشتن کتاب

سلام من یک دختر ۱۳ ساله دارم نمیدانم چرا دو ماه از مدرسه گذشته دوتا از کتاباشو گم کرده ویا توی سرویس جا میگذاره دلیلش چی میتونه باشه

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

علی یزدیان

1397/09/18

به دل ننشستن قیافه دختر

سلام بنده ۳ ماهه که با دختری اشنا شدم تا اگر از هم خوشمان امد ازدواج کنیم. در این مدت به صورت مجازی از طریق تلگرام با هم صحبت میکردیم. تا حالا ۳ مرتبه هم بیرون با هم دیدار داشتیم.در این مدت غیر از سوال از هم در مورد معیارها و انتظارات، حرف های روزمره هم میزدیم و شب ها به هم شب بخیر میگفتیم. هم من و هم ایشون مذهبی و مقید هستیم. بنده از قیافه و ظاهر و لهجه ایشون خوشم نیومده و به دلم ننشسته. اما از دیگر لحاظ مثل ایمان و اخلاق پسند کردم. چون از نظر قیافه ایشون رو نپسندیدم و به دلم ننشسته است، بهشون جواب منفی دادم. اما متوجه شدم ایشون علارقم این که ما فقط ۳ بار باهم ملاقات داشتیم، به شدت به من وابسته شده و با جواب منفی من به شدت به هم رختند و با التماس و خواهش خواستند که ادامه بدم. در نهایت و به خاطر ایشون علارقم میلم قبول کردم که تا اخر اذر اشنایی ادامه پیدا کنه و بعد جواب بدم. چه کار کنم؟ ایا ممکن است که بعدها از قیافه و لهجه ایشون خوشم بیاد و با این موضوع کنار بیام؟اگر نه چکار کنم که ایشون جواب منفی منو قبول کنه و ضربه نخوره؟

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

سلام و خسته نباشید، من مدت 6 سال است که در زندگی مشترک با همسرم هستم. در این سالها مشکلات فراوانی را از سر گذرانده ایم اما چند ماهی ست که من نسبت به ادامه ی زندگی تردیدهای جدی پیدا کرده ام. همسرم متاسفانه مردی خشمگین، پرخاشگر و بسیار سرزنش کننده است و از ابتدای رابطه هر وقت اختلافی پیدا می کردیم قهر می کرد و اتاق خوابش را هم از من جدا می کرد. همیشه در طول رابطه ی دوستی و زندگی مشترک، با این مشکل روبرو بوده ام که او حرف من را نمی فهمد، موضوع ها را جور دیگری درک و تجزیه و تحلیل می کند و بخصوص در یکی دو سال اخیر در مواقعی که نگران یا ناراحتم یا نیاز به کمک دارم، هیچ حمایت و محبتی نسبت به من از خودش نشان نمی دهد. این را هم باید بگویم که ما هیچ وقت رابطه ی جنسی خوبی هم نداشته ایم و در این رابطه مشکلاتی از سمت هر دو نفر ما بوده است. چند سال پیش یک روانشناسی که مدتی با همسرم کار می کرد، تشخیص خودشیفتگی درباره ی او داده بود اما من متاسفانه در آن زمان اصلا موضوع را جدی نگرفتم. در یک سال گذشته که مشکلاتمان بیشتر شده، هر دو مشغول درمان تحلیلی با روانشناس شده ایم و انگار من از خوابی بیدار شده باشم تازه دارم می فهمم که ظاهرا ریشه ی تمام این مسائل همین مشکل خودشیفتگی بوده است. البته من هم به دلیل حرمت نفس پایین و ترس و اضطرابی که داشتم، بسیار به همسرم وابسته بودم و دائما تلاش می کردم این زندگی را حفظ کنم. الان احساس خشم و ناامیدی زیادی وجودم را فراگرفته و با وجود اینکه نظر همسرم این است که با کمک مشاور یک سری مسائل را حل کنیم و زندگی مان را ادامه بدهیم، من رفتارهای نامنصفانه و بد گذشته اش را به یاد می آورم و احساس می کنم دیگر نمی توانم این رابطه را ادامه بدهم. نگرانی اصلی ام این است که به دلیل اختلال شخصیت، اصلا این مشکلات قابل حل و تغییر نباشند بخصوص که همسرم بسیار در همه ی موارد حق به جانب و خودخواهانه عمل می کند و مرا مقصر همه چیز می داند. سوالم از شما این است که آیا واقعا این افراد قابل تغییر هستند و آیا زمان دادن به چنین رابطه ای درست است؟ می ترسم که سالهای بیشتری در این زندگی بمانم و بعدا بیشتر و بدتر پشیمان بشوم چون همسرم علاقه ای به بچه دار شدن هم ندارد ولی من دلم می خواهد که بچه داشته باشم. خیلی ممنون می شوم اگر نظر تخصصی تان را در این مورد به من بگویید.

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

مهسا182

1397/09/18

ترس از ازدواج مجدد

سلام وقتتون بخیر بابت سایت بی نظیرتون بسیارسپاسگذارم.من چند سال پیش به یک پسری علاقمند شدم وحدود یک سال باهم  درارتباط بودیم وعلاقه ووابستگی دوطرفه ای داشتیم بعداز یک سال متاسفانه ب اصرار خانوادم با یکی از خاستگارام ک از لحاظ وضیت شغلی ومالی نسبتا خوب بود وکوتاهیی فردی ک بهش علاقه داشتم.با این خاستگارم ازدواج کردم.و متاسفانه متاسفانه بعداز مدتی متوجه شدم ک ایشون قبلا با دختر عموش صیغه بوده و اینو ب من نگفته بودن.حدود یک سال ما باهم عقدبودیم ک دراین مدت اصلا تفاهم نداشتیم . نامزدم وبسیار شکاک بود وبی مسعولیت بود اصل خرج ومخارج من رو ب عهده نمیگرفت. و ب علت شکاک بودنش ب من تحمت های زیادیمیزد(البته ایشون از علاقه من ب کس دیگر اطلاعی نداشتند ومن در دوران عقدم اصلا باشخصی ک علاقه داشتم یک بارهم حرف نزدم).و هرزمان ک بانامزدم بحث کوچکی داشتیم ب من میگفت ک تو رو طلاق میدم و محریتم میدم .وحتی در میون بحث هامون بهم گفته بود ک ب بچه علاقه دارم و ب بچم پول دارم خرج کنم اما برای تو نه.بخاطر این حرفا و اختلافا و دخالت بیش از حد خانوادش من طلاق گرفتم چون شدیدا فشار عصبی روم بود.                                                                                                                                            الان چند ماهی میشه ک طلاق گرفتم و پسری ک قبلا بهش علاقه داشتم راضی ب ازدواج با من هست.اما متاسفانه شرایط خوبی برا ازدواج نداره.و میگه ک دیگه راضی نیست دوباره از دستم بده ومیخاد خانوادشو برا خاستگاری بفرسته اما من راضی نیستم ب دلیل این ک شرایط مناسبی نداره از طرفی هم نمیتونم از اون همه علاقه ای ک ب من داره بگذرم.الان من از ازدواج دوباره خیلییییی میترسم نمیدونم چیکارکنم راضی ب خاستگاری نمیشم وایشون میگن ک توهروخ بگی من امادم با خانوادت صحبت کنم .یا تازمانی ک امادگی داشتی باازدواج باهم درارتباط باشیم.لطفا راهنماییم بکنین ک چ کاری بکنم برا ازدواج شرایط خوبی نداره و من شدیدا میترسم و اصلا هم تمایلی ب دوستی دوباره باایشونو ندارم اما بهش علاقه مندم راهنماییم کنین لطفا

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

با سلا خدمت متخصصان عزیز من پدر و مادری دارم که مشکل روانی دارند و باور هم ندارند که مشکل دارند حتی این مشکل را به من هم انتقال داده اند از سن ۱۶ سالگی وارد یک رابطه شدم که بعد از شکست ان کلا روابطم با جنس مخالف متوقت شد و پی مواد مخدر رفتم!! افسردگی - هراس شدید و وسواس دارم ، پدرم هم معتاد است و مادرم هم بنظرم خیلی خیلی بیش از حد حرف میزند ان هم خرف های طعنه دار ، جناب دکتر بخدا فکر میکنم دارم دیوانه میشوم نمیدانم چکار کنم در جایی گم شده ام انگار لطفا کمکم کنید

.....

مشاهده پاسخ