پرسش و پاسخ روانشناسی
یک سوال بپرسید

پرسش و پاسخ روانشناسی

پاسخ به سوالات شما توسط روانشناسان سیمیاروم انجام میشود




1

پاسخ

آسمان

1396/12/27

قهر همسر

با سلام، وقت بخير من و همسرم ٢ ماه است كه زندگى زناشويى مان را شروع كرده ايم. من ٣٠ ساله هستم و همسرم ٣٣ ساله هستند. هر دو مذهبى هستيم و تحصيلات دكترا (من پزشكم و همسرم دكتراى مهندسى) داريم و پدران هردو مان پزشك متخصص (پدر ايشان به رحمت خدا رفته اند) و مادرهايمان فرهنگى بازنشسته هستند. ما در حالت عادىِ زندگى هماهنگى خوبى داريم و بهم علاقمنديم و هردو از زندگى (تا آنجا كه من مى دانم) رضايت داريم؛ ولى مشكل زمانى شروع مى شود كه بحثمان بشود، كه در اين صورت اغلب بحث خيلى بالا مى گيرد و فضا بسيار متشنج مى شود. مشكل اصلى زمانى شروع مى شود كه "من" اشتباهى بكنم. چون وقتى ايشان اشتباه مى كند (كه چه بسا اشتباهاتش بسيار بزرگ تر از اشتباهات من است و به شخصيت من بى احترامى مى كند يا خصوصيت غير قابل تغييرى را مورد نقد قرار مى دهد) من بعد از دلجويى ايشان، با ذكر ناراحتيم و درخواست عدم تكرار آن، به راحتى مى بخشم؛ ولى اگر من اشتباهى بكنم... ايشان يا بلافاصله قيامت مى كند و يا با وجود عذرخواهى هاى من، يكى دو روزى در سكوت و قهر به سر مى برد و بعد از آن در حاليكه انتظار مى رود موضوع كوچكى كه تازه در ازاى آن عذرخواهى شده، تمام شود، مثل آتشفشان بيرون مى ريزد! ايشان در حالت عادى بسييييار مهربان است و از توجه و محبت به من كم نمى گذارد، ولى زمانيكه بحث مى شود احساس مى كنم او را نمى شناسم! بسيار خشن و سنگ دل مى شود و از بدترين آسيب هاى كلامى و توهين هاى خيلى بد به من و خانواده ام نمى گذرد. ايشان بسيار بد بحث مى كند و سر مسائل پيش و پا افتاده، مسائل اصلى و ريشه اى (مثل شخصيت من، عقايد و افكار و ارزش هاى من و خانواده ام، كل قضيه ازدواجمان! و ...) را زير سوال مى برد. هر بار كه بحث مى شود بدون اينكه حل شود فقط تمام مى شود و او همه ى مشكلات را گردن من مى اندازد و مى گويد: " اگر تو چيزى نگويى كه من ناراحت شوم، مشكلى پيش نمى آيد!" و خودش را كاملاً بى تقصير مى داند. متاسفانه با وجود اصرار هاى من براى صحبت در مورد مشكلاتمان و پيشگيرى از مسائل آينده، ايشان نه حاضر است خودمان صحبت كنيم و نه خاضر است به مشاور مراجعه كنيم. ايشان حتى من را از مراجعه به مشاور منع مى كند و بنظرش اين كار خودسرى است در حاليكه خودش هر زمان كه نياز مى بيند با اساتيدش يا افراد معتمدش مشورت مى كند. آخرين بارى كه قهر كرده، از موضوع نامعلومى ناراحت شده و حتى حاضر نيست بگويد چه شده كه ناراحت است!! بايد در برابر رفتارهاى ايشان چه واكنشى نشان دهم؟ لازم به ذكر است كه طى اين مدت متوجه شده ام كه ايشان در كمال تعجب و با وجود شرايط بسيار خوبش، در برابر من احساس كمبود كرده و كلاً احساس بى ارزشى درونى دارد. اغلب برداشت منفى از صحبت هاى من مى كند و خودش را دست كم مى گيرد. متاسفانه در همين اول راه بسيار خسته و نااميد شده ام و آرامشم را هر از چند گاهى با بحث سنگينى از دست مى دهم طوريكه اين فشار ها حتى برايم اثرات جسمانى استرس (سردرد هاى بسيار شديد كه تابحال تجربه نكردم، حالت تهوع شديد و حتى ...، يبوست و لكه بينى و ...) را به دنبال دارد. لطفاً مرا راهنمايى فرماييد.  متشكرم

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

بهاره بشردوست

1396/12/27

دچار خود زشت پنداری شدم

سلام و خسته نباشید  ببخشید من توی فضای مجازی با یه جوون آشنا شدم و این آقا از طریق تماس های تلفنی و چت با من در ارتباط بود تا حدی که احساس کردم به من علاقه مند شده عکسش رو برایم فرستاد و قیافه خوبی داشت اما وقتی عکس خودم رو براش فرستادم در جا زد بلاکم کرد راستش من انتظار نداشتم بیاد خواستگاریم اما انتظار داشتم طوری با من خداحافظی می کرد که ناراحت نشوم  چون اون با این کارش کاری کرد که من از قیافه ام بدم بیاد و این حس را داشتم که زشت ترین دختر شهرمان هستم و هر کی که منو دوست داشته باشه آدم حقیریه  لطفا راهنماییم کنید آیا کار اون آقا درست بود حتی نباید خداحافظی می کرد؟ من ارزش یه خداحافظی هم نداشتم و دلم بدجوری شکست

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

امير

1396/12/27

وسواس فكري

سلام من امسال به خونه ي جديدي نقل مكان كردم كه همسايه بالايي ما دو بچه كوچيك پر سر و صدا داره صداها هم به وضوح پايين مياد متاسفانه نسبت به اين صداها وسواس پيدا كردم و هر موقع مي شنوم تپش قلب مي گيرم بعد از ظهرا كه قبلا مي خوابيدم الان ديگه نميتونم بخوابم به خاطر وسواس به سر و صداي بالا و تپش قلب هايي كه آزارم ميده هرچي چشامو ميبندم سعي مي كنم بخوابم بازم تا يه صدايي مي شنوم خوابم ميپره واقعا نميدونم چيكار كنم امسال كنكور هم دارم و تاحالا به خاطر همين جور مشكلات اصلا نتونستم درست حسابي درس بخونم كل برنامه خوابم به هم ريخته خودتون هم بهتر ميدونين كه ب بهم خوردن خواب و كم شدنش عدم تمركز و خستگي و بي حالي و ... رو هم دنبال داره.اعصابم ديگه خرد شده نميدونم چيكار كنم هي ميخوام بهش فكر نكنم ولي اين تپش قلبه رو نميتونم كاريش بكنم اصلا هم نميره هر چي نفس عميق و تكنيك هاي خواب و اينا هم اثر نداره اين تپش قلب اصلا نميره.كمك كنيد وقت زيادي تا كنكور ندارم حداقل بتونم اين چند مدتو بخونم

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

حسین

1396/12/09

ازدواج

سلام من با یه خانمی آشنا شدم که قبلا یه بار ازدواج کرده و یه پسر 10 ساله داره که الان با پدرش زندگی میکنه و معمولا آخر هفته پیش مادرش هست ومن ازدواج اولم هست.میخواستم نظرتان رو در این مورد ببینم که ازدواج با این خانم و با این شرایط چی هست تشکر

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

سلام 25 سالمه و دانشجوی کارشناسی ارشدم. همکلاسی من سال گذشته ازم درخواست کرد که برای ازدواج باهم آشنا بشیم. ازش خوشم نمیومد و گفتم نه. رابطه ی عادی مثل دو همکلاسی داشتیم، چند ماه بعد دوباره خواسته ش رو مطرح کرد و دوباره گفتم نه. دفعه ی سوم که دوباره درخواست کرد با اینکه گفتم نه! اما احساس میکردم تا حدودی بهش علاقه مند شدم و از توجهش نسبت به خودم لذت می بردم. رابطه تا جایی پیش رفت که بهش گفتم : دوستت دارم اما باهات ازدواج نمیکنم. اون دیگه حرف از ازدواج نزد اما رابطه رو ادامه داد و سعی کرد من بشناسمش. هربار که خصوصیات اخلاقیش رو میفهمیدم بهش علاقه مند تر میشدم. خودساخته س، پر تلاشه، صادقه، متعهده، مهربونه، مستقله، خیرخواهه، اهل مطالعه س، صبوره، مودبه، احترام میزاره، شاغله، بلندپروازه، در کار خاصی مهارت داره، تو تصمیم گیری منعطفه و نظر بقیه رو میپرسه و خیلی چیزای دیگه! با این خصوصیات تصمیم گرفتم به ازدواج باهاش فکر کنم اما 1-  علاقه ی من نسبت بهش ثبات نداره! از وقتی باهاش صمیمی شدم یه روز خیلی زیاد دوستش دارم یه روز خیلی کم! البته یادم نمیاد که ازش متنفر شده باشم، طبیعیه؟ 2- خانواده ش شهرستان زندگی میکنن و از نظر مالی و فرهنگی خیلی پایین تر از خانواده ی من هستند، بُعد مالی خانواده ش برام اهمیت نداره، اما مسائل فرهنگی و نوع نگاه آدما خیلی برام مهمه. فکر میکنم که هرچند از 17 سالگی مستقل شده و از خانواده ش دور شده برای کار، اما به هرحال تحت همون فرهنگ بزرگ شده و احتمالا مشکل ساز میشه. 3- من چندبار در شرایط مختلف به دلیل مردد بودنم، رفتارهایی رو انجام دادم و بعد خواستم که جدا بشیم. هربار واکنشش نسبت به این موضوع نمیتونم بگم در حد تضرع و التماس بوده ، اما مثلا یکبار میگه من میمیرم! یا یکبار دیگه میگه اگه منو نمیخوای لازم نیست نگران له شدنم باشی تصمیم درستو بگیر، یا میگه اگه منو دوست نداشته باشی بازم من دوستت دارم! اینا طبیعیه؟ یا نشون دهنده ی شیفتگی و وابستگیه؟ 4- به جز یکسالی که همکلاسی بودیم و رابطه ی عادی همکلاسی ها رو داشتیم، تقریبا 3 ماه میشه که باهم صمیمی شدیم و بیشتر حرف میزنیم. چقدر باید بگذره تا من بتونم شناختی که برای تصمیم لازمه رو پیدا کنم؟ مرسی از وقتتون.

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

مریم

1396/12/01

ازدواج

سلام من دختر 21 ساله هستم که متاسفانه قبلا با پسرهای زیادی دوست بودم اما به یکی صادقانه علاقه داشتم و حتی یک بار هم بهم دست نداده بودیم خیلی باهاش صادق بودم اونم فوق لیسانس بود.دو سال باهم بودیم تقریبا خانوادم هم خبر داشتند اما اون هر بار برای خوستگاری بهانه میاورد یک بار میگفت مادر بزرگم فوت کرده یک بار....خلاصه هر بار چیزی تا این اواخر ازم سرد شده بود هر وقت دلش میخواست جواب میداد تا اینکه از فامیل برام خواستگار اومد و منم با تعاریف خانواده ام قبولش کردن پسره عاقل فوق العاده مهربان و خیلی دوستم داره بگم بمیر میمیره. بخدا خیلی عاشقمه من اولش که دیدمش از ظاهرش متنفر شدم حتی از صداش بدم میومد بخدا اما الان نسبت به اول بهترم گاهی ازش خوشم میاد گاهی بدم میاد و یادم میاد قبل ها و نامزدم با اونهایی که قبلا باهاشون بودم مقایسه میکنم و ناراحت میشم و میگم میتونستم شرایط بهتری داشته باشم چرا با این که دوم راهنمایی خونده و من لیسانسم ازدواج کردم تو رو خدا دارم دیونه میشم کمکم کنید ناگفته نمونه الان نسبت به قبل بهترم الان ازش خیلی هم بدم نمیاد

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

نسرین

1396/11/29

پنهان کاری شوهر

با سلام من و همسرم 4 سال است که با هم ازدواج کرده ایم. همسر من کودکی بسیار آشفته ای داشته طوری که حتی یادآوری خاطرات آن آزارش می دهد. پدر و مادرش دائم با هم دعوا و اختلاف داشته اند و بالاخره از هم طلاق گرفته اند. پدرش قبل از ازدواج ما فوت کرده بود. موضوع طلاق آنها را من حدود 5 ماه بعد از عقد فهمیدم آن هم از بین حرفهاش مثل پازل کنار هم گذاشتم و حدس زدم که آنها طلاق گرفته اند. وقتی از او پرسیدم گفت که حدسم درست است و وقتی علت پنهان کردن این مسئله را قبل از ازدواج پرسیدم گفت به خاطر اینکه میترسیدم دانستن این مسئله روی تصمیمت تأثیر بگذارد. این مسئله چندین و چند بار تکرار شد و من از زبان کس دیگری یا تیکه هایی که ناخواسته می گفت به مسائل دیگری در زندگیش پی بردم. این در حالی بود که من قبل از ازدواج واقعاً همه اسرارم را به او گفته بودم. بعد از ازدواج هم گفتم اگر صداقت مرا ببیند او هم بالاخره با من روراست خواهد شد. اما اینگونه نشد و این روند ادامه دارد. او هیچ وقت در ظاهر نمی گوید به تو ربطی ندارد یا قصد من در زندگی پنهان کاری است و علتش هم این است که من مثل گذشته همه کارهایم را به او بگویم. او به شدت دروغگو است. مسئله دیگر در مورد شوهر من این است که بسیار تحت تأثیر مادرش است. مادرش دائم حتی در حضور من به او می گوید که مرد نباید همه مسائل خصوصاً مسائل مالی را با زنش در میان بگذارد. او مسائل مالی و وامها و معامله هایش را از من پنهان می کند. مثلاً باز هم اتفاقی بعد از دو سال متوجه شدم که نصف زمینی که خریده بود به نام مادرش زده در حالی که در کل این مدت فکر میکردم کل زمین به نام خودش است. یا وقتی مانده حسابش را گرفتیم متوجه شدم که وام گرفته و به من نگفته. حالا دیگر بیشتر احتیاط میکند ولی باز هم گاهی متوجه میشوم که کاری بدون اطلاع من انجام داده. بارها در مورد عواقب پنهان کاری با او صحبت کرده ام و اینکه اعتماد از بین ما می رود. حتی تهدیدش کردم که من هم مثل او خواهم شد. هر بار دعوا کرده ایم و او قول داده که دیگه کارش را تکرار نکند و آشتی کرده ایم ولی دریغ. واقعاً از این وضعیت خسته شده ام احساس می کنم خیلی ساده ام. من زندگی پنهان کاری را دوست ندارم. از شما خواهش می کنم که مرا راهنمایی کنید. با تشکر

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

سلام من از بچگي ادم خجولي بودم ولي از سه چار سال پيش به حدي شده كه ديگه نميتونم با بقيه درست حسابي ارتباط برقرار كنم و حرف بزنم واسه همين تو جمع ها هميشه گوشه گيرم.فقط هم اين نيست از حضور در اجتماع مي ترسم به خاطر سوتي هايي كه ميدم حس فوق العاده افتضاحيه هر موقع بايد برم به كلاسي يا مهماني هزار جور ترس و اتفاقات ناخوشايند مياد تو ذهنم و ياد سوتي ها و اشتباهات قديمم ميفتم اعتماد به نفسمو به كلي از دست دادم هر موقع هم كه يه ذره اعتماد به نفس مي گيرم با كله ميخورم زمين يعني دوباره يه سوتيهايي ميدم كه خودم رو در حد يه مورچه حقير ميدونم حتي ديگه اعتماد به نفس رفتن به اونور خيابون رو ندارم!تا ميرسم به خيابون استرس مي گيرم خيلي سوتي ميدم نميدونم چيكار كنم از اين جمله هاي كليشه اي كه ادم جايزالخطاست و اينا كه اشكال نداره به خودت سخت نگير گوشم پره سوتي كه ميدم كل اعتماد به نفسم يهو ميره پايين اين چيزا رو ديگه نميفهمم بخوام دوباره اعتماد به نفسم رو هم به دست بيارم نميتونم برقراري ارتباط كنم اصلا هيچ كاري نميتونم بكنم دوباره تا يه ذره از اعتماد به نفس مي گيرم بازم سوتي هاي افتضاح ميدم خودمو ضايع مي كنم ببخشيد انشام از بچگي بد بود آهان گفتم انشا از همون موقع هم خجالت مي كشيدم جلو دوستام انشا بخونم تازه خودم هم نمي نوشتمشون ميدادم مادرم بنويسه چون فكر ميكردم خودم بد مي نويسم حيف اون موقع حداقل با دوستام ارتباط داشتم الان اصلا هيچ دوستي ندارم از سال بعد بايد برم دانشگاه و پروژه و كنفرانس و ... بدبختي.كمك كنيد راه رهايي رو پيدا كنم اگرچه بعيد ميدونم راهي وجود داشته باشه و بايد تا ته عمرم هي اين سوتي ها و ضايع شدنها تو سرم بزنن و اعتماد به نفسم بره زير زمين!آخ كه چقدر دلم پر بود ...

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

الهه

1396/11/28

افسردگی و مهاجرت

خانمی 30 ساله هستم و همسرم هم 33 سال داردو 6 سال است که ازدواج کردیم.2 سال هست که به امریکا مهاجرت کردیم و چون مهارت خاصی نداشتیم همسر من مجبور شد برای یه پیر مرد ایرانی پولدار کار کند و این آقا تا جایی که میتونست از همسر من کار کشید و شرایط روحی بدی برای همسر من ساخت تا جایی که همسرم مجبور شد که دیگه برایش کار نکند. تو این مدت همسرم رفتارش با من بد شد و دیگه به من توجه ای نداشت و من هم خیلی پیگیر بودم تا بدانم دلیل این رفتارهایش چیست؟ تا اینکه در جواب سوال هام گفت ولم کن زیاد ادامه بدی خومو میکشم و...تا اینکه خاله همسرم و دوستای نزدیکمون این رفتارهای همسرمو دیدند کلی نصیحتش کردند و یکمی رفتارش بهتر شد.ولی طولی نکشید که دوباره به همان حالت اولیه برگشت و وقتی ازش پرسیدم چرا؟گفت از هیچی راضی نیستم.الان حدود 7 ماه میشه که صبح ها زود از خونه میره بیرون و شب ها دیر وقت برمیگرده و خیلی کم اشتها شده و شب ها جدا از من میخوابه و تو این مدت هم رابطه جنسی نداشتیم و اصلا با من حرف نمیزند و من از بقیه دوستان و آشنایان متوجه میشم که چه کاهایی انجام میده و حرفهایش را به بقیه میزند که به گوش من برسد. این را هم اضافه کنم که همسرم خیلی آدم شاد و خنده رو و فان و اهل تفریح و مسافرت و گردش و...بود. حدود 2 ماه ما باهم دوست بودیم و در زمان دوستی به من گفته بود که مشکل نعوظ دارم، خیلی هم دکتر رفتم و گفتند که مشکل نعوظ تو به خاطر فکر و ذهن و اعصابته و مشکل جسمی نداری. بعد ازدواج هم دوبار پیش روانشناس رفت و نذاشت من وارد اتاق بشم و همیشه قبل رابطه جنسی قرص هایی که روانشناس تجویز کرده بود مصرف میکرد تا مشکل نعوظش برطرف بشه. و چند بار هم بین دعوا و بحث هایی که داشتیم بهم میگفت اشتباه کردم با تو ازدواج کردم و از ازدواجم راضی نیستم و به خاطر آبروم نمیتونم ازت جدا بشم و اصلا هم نمیخوام از تو بچه دار بشم. واقعا نمیدانم با این شرایط چکار کنم هرچقدر بهش محبت میکنم اون بیشتر از من فاصله میگیره و اصلا جواب تکست و تلفن های من رو نمیده و من رو تو خونه تنها میزاره و خودش بیرون میره.همیشه این کارها و حرفهایش را تحمل کردم وخودم رو قانع میکردم که اینها به خاطر افسردگی که داره و باید بهش کمک کنم. لطفا منو راهنمایی کنید که الان چکاری باید بکنم تا شرایط عوض بشه و همسرم به حالت قبل برگرده.و اینکه این رفتارها علایم یه آدم افسرده است یا نه؟

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

hadis

1396/11/28

دوستی

سلام و عرض ادب خدمت مشاور گرامی من دختری 25 ساله هستم به یه پسری حدود یک سال و نیم دوست هستم و بهش شدیدا وابسته هستم. وقتی ماجرا به قطع ارتباط کردن یا فراموش کردن میرسه انگار از دنیا سیرم و تپش قلب میگیرم و فقط گریه میکنم...جوری هستم که میگم باشه با اخلاقش کنار میام یا جورش میکنم با صبر ...ولی فقط باششششههههههههههه..... تورورخدااا  کمکم کنین من چی کنم وابستگیم کم شه و بهش بی تفاوت باشم

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

sara

1396/11/28

اضطراب

دختر 26 ساله ای هستم که جدیدا دچار اضطراب شدم. به طوری که با صحبت کردن سر کلاس یا در حضور جمع دچار لرزش دست و تپش قلب میشوم. بیشتر از لرزش دستانم نگران طرز فکر دیگران در مورد خودم هستم. نمیدانم چه طور اضطراب و استرس را از خود دور کنم.

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

با شوهر فحاش و نفرین کن چه کنم همسر من مدام در تلگرام است از وقتی که از خواب بیدار میشود تا زمانی که وارد رختخواب می شود. گوشی او رمز دارد و شدیدا ازش محافظت میکند. با اینکه پزشک هست و من هم دکترای مهندسی دارم مدام در حال فحاشی و نفرین کردن هست به مردگان من مدام فحش بد می دهد تا احساسات من برانگیخته شود و ناراحت شوم..با دختر ۶ ساله ام رابطه خوبی ندارد. خسته شدم برایم قابل تحمل نیست. نمی دانم چه کنم. قبلا مدام با همکاران زن خود در ارتباط با تلگرام بود می گفت رشته ما اینگونه هست و سر این موضوع دعوا راه می انداخت. به خانواده ام بی احترامی میکند. تعجب میکنم یک پزشک چگونه اینقدر بی فرهنگ است. انگار با من و دخترم دشمنی دارد و در خانه با دشمنان خود زندگی میکند. حس کینه نسبت به ما دارد یک عقده نهفته دارد. نمی دانم با او چه کنم. حتی گاهی شک میکنم که ما را نکشد در غربت که خانواده ام نیستند تنهای تنها هستم. با ما بیرون نمیرود و مدام در خانه در رختخواب است و موبایل در دست. اگر در بدترین شرایط باشم به دنبالم نمی آید. اگر بتواند حتما من را میزند بارها به او گفتم جدا شویم قبول نمی کند. دیگر اصلا دوستش ندارم تنها دارم تحملش میکنم ولی یک روز تحملم تمام میشود . چه کنم؟

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

صبا

1396/11/28

مخالفت خانواده

با سلام، من دختری ۲۸ساله هستم و ۴سال پیش در مقطع ارشد با یکی از همکلاسی هایم اشنا شدم که از من دوسال بزرگتر هستن ایشون از همون روز اول گفتن قصدشون ازدواج هست. من همون اول موضوع رو با مادرم درمیان گذاشتم و گفتن که حضوری باید اقدام کنن. ایشون هم موضوع رو به مادرشون گفتن و مادرشون در مورد من از فرد درستی تحقیق نکردن و نظرشون عوض شد. ولی ما گذاشتیم زمان بگذره شاید درست بشه. دوسال گذشت و هر دو در یک شرکت مهندسی مشغول به کار شدیم، توی این مدت هم برای من خواستگارهای زیادی اومد که به بعضیهاشون جدی هم فکر کردم ولی نهایتا خوشم نمیومد چون معیارهای من رو نداشتن و فقط به اصرار خانواده ام میومدن. تا اینکه یک سال و نیم پیش ب صورت جدی طرف مقابل به همراه خانواده خواستگاری کردن دلیل تاخیر هم این بود که بتونه درسش رو تموم کنه شرایط کاریش رو بهتر کنه و ماشین بخره. در اولین تماس ما درشون، مادرم خیلی بد باهاشون صحبت کردن که پسر شما چندین سال دختر من رو سرکار گذاشته و بدون اینکه مادرشون رو بشناسن برخورد بدی کردن، با این حال خود پسر چندین بار زنگ زد، با خالم که دکتر هستن صحبت کرد با پدرم صحبت کرد و بعد چند ماه اومدن خونمون ولی بازهم مادرم باهاشون بد برخورد کرد و لحظه اخر گفت برید جای دیگه خواستگاری، و بعد از جلسه خواستگاری پدرو مادرم بامن کلی دعوا کردن. و مشکل اصلیشون هم این بود که این پسر پدر نداره و پشتوانه نداره و وضعیت مالیش خوب نیست، این در حالیه که ماشین داره حقوق داره و یه ارثی هم از پدرش بهش رسیده. با مخالفت شدید خانوادم از خانواده ایشون دیگه خبری نشد تا مهر ماه امسال بعد ۸ ماه خود این اقا پسر دوباره با مادرم ارتباط برقرار کرد و سعی کرد راضیشون کنه. با برادرم صحبت کرد شماره دوستان و همسایه هاشون رو داد که تحقیق کنن خانوادم مجددا محل کار مادرم رفت. همه چیز تقریبا خوب بود تا اینکه مادرم گفت خونه شون خیلی کوچیکه و محلشون خیلی متفاوته درصورتی که من محل و منزلشون رو دیده بودم و هیچ احساس بدی نداشتم و در جای متوسط شهر هم هست.  بعد از یک هفته مادرشون زنگ زدن و من و مادرم رو خونشون دعوت کردن. ما وارد خونه که شدیم احساس کردم مادرم احساس خوبی نداره خوشش نیومده بود در صورتیکه خونه خوبی داشتن پذیرایی خیلی خوب بود خوش برخورد بودن فقط خونشون کوچیک بود که واقعا برای من مهم نبود. بعداز اون جلسه مادرم گفت تو با این خانواده وصلت کنی من اینها رو به کسی نشون نمیدن خونشون رو به کسی نشون نمیدم و توی جلسه هم چندین بار بهشون گفتن شما با ما خیلی فرق دارین و سطحتون متفاوته و اونها هم چیزی نگفتن. تاچند روز بعد که من به مادرم گفتم اگر قرار بشه این تحقیر کردنها ادامه داشته باشه من نمیذارم دفعه دیگه بیان تا زمانی که شما بتونین دیگه این کار رو انجام ندین. تا این حرف رو زدم دعوا شد پدرم باهام دعوا کرد مادرم همینطور، و گفتن راضی نیستن و روز بعد پدرم به پسر گفت راضی نیست، و دائما این رو تکرار میکنن که شماها هیچ آینده ای ندارین چون اون پول نداره چون پدر نداره. و تو مجبور میشی با خانواده اش زندگی کنی و بدبخت بشی.  الان اصلا در شرایط روحی خوبی نیستم، من و این آقا مهرمون به دل هم افتاده. و شرایط هم رو میدونیم از نظر اخلاقیات خیلی بهم نزدیکیم و ایشون خیلی پسر مومن و با ایمانیه خانوادش هم خیلی ساده و بی آزار هستن. ولی خانواده من نمیذارن من تصمیم بگیرم ونظر خودشون رو تحمیل کردن. حالا من واقعا باید چی کار کنم؟

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

 راستش امسال کنکوری هستم رشته ام هم ریاضیه ولی به رشته خاصی علاقه ندارم و چیزی مد نظرم نیست و نمیدونم چه شغل و رشته ای مناسب من است

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

شقایق

1396/11/28

مخالفت مادر

: با سلام و عرض ادب احترما؛ سوال بنده در مورد مخالفت شدید در رابطه با ازدواج است من و آقا پسری در کلاس های متفرقه باهم آشنا شدیم و بعد از مدت 2 سال تصمیم جدی برای ازدواج گرفتیم این آقا تصمیم گرفت که قضیه رو با مادرشون مطرح کنن اما متاسفانه مادر ایشون حتی حاضر به شنیدن حرف ها نبودند و خیلی شدید مخالفت کردند انقد واکنش شدید و بد نشون دادند که این آقا دیگه جرات نمیکنند این قضیه را مطرح کنند، تاحدی که دیگه هیچ امیدی به درست شدن این قضیه ندارند از طرفی مادرشون هم بسیار لجباز و هم بیمار هستند و باید خیلی مراعات حالشونو بکنند نه هیچ واسطه ای نه مشاوره نه گفتگو جواب نمیده چون مادرشون با همه چی مخالفند ما واقعا نمیدونیم چه راه حلی وجود داره و نمیخوایم بدون رضایت خانواده کاری کنیم جو خیلی بدی داخل خونه ها به وجود آمده خواهشا راهنمایی کنید تا بتونیم یه زندگی آرام را شروع کنیم؟

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

سلام. به روش سنتی و خواستگاری از طریق خانواده، با دختری آشنا شده ام. حدود ده بیست روز تا روز عقد مان باقی مانده است. هنوز در مورد مسایل جنسی با هم حرف نزده ایم. زمان صحبت در مورد این مسایل چه زمانی هست؟ الان؟ بعد از عقد؟

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

با عرض سلام خسته نباشید،<br />من متاسفانه دیشب به موضوعی پی بردم که نتونستم از دیشب بخوابم. دانشجویی هستم تو المان و خانوادم تهران هستن. دیشب بعد صحبتی که طبق معمول با خانواده داشتم از طریق اینترنت، با خواهرم صحبت کردم در نهایت و خدافظی کردم. خواهرم بهم بعدش پیغام داد که اتفاقی یکی از پیغام های گوشی بابامو چک کرده و یه عکس و چندتا مسیح عاشقانه دیده که رد و بدل شده.چون فوری به من اطلاع داد ما تصمیم گرفتیم اول مطمئن بشیم بعد کاری بکنیم.<br />راستیتش من دچار این افکار خیلی وقت پیش شده بودم چون مادر و پدرم سال هاست با هم رابطه جنسی نداشتن و جدا میخوابن. ولی مشکلی هم ندارن با هم و مثل بقیه خانواده ها گاهی بحث و بعدا خاموشی. مادرم و پدرم جفتشون به سختی کار میکنن و طوری هست که مادرم از کارش نمیتونه بگذره و خیلی باهاش انس گرفته. و میتونم تصور کنم اگر رابطه خیانتی در کار باشه میتونه به خاطر خلا عاطفی هستش که پدرم داشته.<br />الان ازتون این سوال رو دارم که اگر من و خواهرم یقین پیدا کردیم همچین خیانتی صورت گرفته، چه کار باید بکنیم؟ من مادرمو خیلی دوست دارم و حاضرم از زندگیم بگذرم و ایران برگردم بخاطرش. اگر همچین چیزی باشه میتونم برگردم و پیشش باشم چون همینجوریش از دوری من در عذاب هست و تمام زندگی من مادرمه و این مسئله بدتر هم میکنه. از طرفی سکوتم عذابم میده و نمیتونم تصور این رو بکنم که مادرم ندونه ولی رو شدن قضیه هم قشنگ نمیتونه باشه. خواهش میکنم ازتون کمکم کنید و راه حلی برام پیشنهاد کنید. ممنون

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

Roz

1396/11/01

سردرگمی

من ۴ماهه عروسی کردم و الان حدودا ۱۰روزه که انگیزه برا هیچی ندارم تو خونه کاری انجام نمیدم و امیدی به آینده ندارم همه اش شبها با همسرم بحث میکنم ک من همش تو خونه تنهام نه میزاری برم سرکار نه بچه دارمیشیم اصلا هم با بچه موافق نیست ولی من خودم فک میکنم همه چیز با بچه درست میشه. کمکم کنید 

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

سلام، من سما هستم، ۳۵ سالمه و قبلا ازدواج کردم، هنوز یکسال نشده، علت جدایی من از همسرم، مشکل رابطه جنسی از طرف همسرم بود، الان ۶ماه با آقایی آشنا شدم که قصد ازدواج با هم داریم اما رفتاری از ایشون منو آزار میده، ایشون واقعا خوب و مهربون هستن و از همه لحاظ با ایده آل من برای همسر آینده هماهنگی داره اما اخلاق بدش اینه که یهو و بخاطر یک مسئله پیش و پا افتاده عصبی میشه، جوری که انگار شیطان روبرو من ایستاده، انگار خودش نیست، بهم بی احترامی میکنه، بهم فحش میده، تحقیرم میکنه، گذشتمو به رخم میکشه و هزارتا الفاظ زشتو زننده، اصلا انگار یه آدمه دیگه داره حرف میزنه. من آدم صبوری هستم و مطمئنم این حرفا از ته دلش نیست و دوستم داره پس حرفی نمیزنم عصبانیت تشدید بشه، بعد از اینکه کامل خودشو خالی کرد همه چی تغییر میکنه، انگار نه انگار، خودشم میدونه این مشکلو داره و همیشه میگه بخاطر شرایط بد و سخت بچگیش و فوت مادرش و جدایی از پدر و زندگی با خالش، اینطور میشه. من واقعا گیج شدم، واقعا بهش علاقه دارم و حاضرم هر کاری کنم که مثله همیشه خوب و مهربون باشه، با اینکه خیلی از حرفاش ناراحت میشم، نمیخوام تجربه تلخه ازدواج قبلیم دوباره تکرار بشه، لطفا بهم کمک کنید، بنظر شما این آقا دوشخصیته میشه، واقعا کاری هست که من انجام بدم که همه چیز حل بشه، لطفا بهم کمک کنید

.....

مشاهده پاسخ

1

پاسخ

حسن ده دار

1396/10/14

نوجوانی و جنس مخالف

سلام و عرض ادب ، حسن هستم ۱۶ ساله ، همون طور که میدونید تمایل به جنس مخالف یا مکمل در نوجوانی وجود داره ، راهکارهایی مانند قران خواندن ، دوست خوب و ورزش کردن و ... را امتحان کردم ولی درگیر این موضوع هستم ، این نیاز من هم نشات از خانواده ام هست ، چون در خانواده من این عمل رو در سن من زشت میدونن ، در صورتی که تقاضای من فقط حرف زدن با جنس مکمل خودم هست ، البته من این موضوع رو به خانواده ام نگفتم چون با پدر و مادرم راحت نیستم به دلایلی ، ولی با برادر دوقلو ام در میان میگذارم ، تقاضای من این هست که چطور میتونم این نیاز رو در خودم رفع کنم ، البته با برخی از روانشناسان محترم صحبت کرده ام و می‌گویند که به درس فکر کن ، تلاش و کوشش کن ، خب مشکل اصلی من اینه که روحیه و انگیزه ای ندارم ، چون خانواده من مدام برای من استرس زا هست و دلیلش لحن بد پدرم هست ، ممنون میشم کمکم کنید  

.....

مشاهده پاسخ