پرسش و پاسخ روانشناسی
پاسخ به سوالات شما توسط روانشناسان سیمیاروم انجام میشود
پاسخ به سوالات شما توسط روانشناسان سیمیاروم انجام میشود
1
پاسخصنم
1396/03/12
مشکل با نامادری
سلام من ٢٢ سالم هستش، الان حدود ٧ سالي هستش كه ايران نيستم و در آلمان با پدر و و خواهرم و بردار كوچكم و زن بابا و برادر ناتني ام كه ١٢سالش هست زندگي ميكنم. من بزرگترين فرزند هستم. ما (من و خواهرم) با اين خانوم كه زن بابا به حساب مياد از كودكي آشناييت داريم، در واقع هميشه با شوهرش با ما بودند و پدر من هميشه حمايتشون مي كرد اما چند سال بعد شوهر اين خانوم بخاطر اعتياد شديد فوت ميشه. آن زمان پدر من ايران نبود. از اينجا شروع ميكنم كه مادر من وقتى پدرم المان بود ازش طلاق گرفت و من و خواهرم سرگردون شديم براى همين مادر جون و پدرجون از سمت مادري ما رو بيرون كردند و به خانه پدريمون رفتيم اما اون ها هم از ما خسته شده بودن كه حق داشتند تعدادشون بالا بود. پدرم با اين خانوم ازدواج كردن بطور غيابى و ما رو چند سالى نگه داشت. تا اينكه اومديم المان. مشكلات زيادي بود اما حل شدند. الان من با يكي از پسرهاي فاميل دورش نامزد كردم. من و نامزدم هر حركتي که ميكنيم حسادت ميكنه به من و هميشه از خودش تعريف ميكنه. اين داستان خيلي من و ديوونه ميكنه طوري كه شب و روز گريه ميكنم. سنش ٣٣ هستش اما يجوري جلوي نامزد من ميگرده كه حتي اون هم ميفهمه که حس كينه بهش داره. خيلي خستم از اين وضعيت. الان ما ميخواييم ازدواج كنيم و اون تو همه چي دخالت ميكنه. حتي روي حسادت زودتر از ما عروسي بزرگي گرفت. خيلي جلوي خانوادم كوچيك شدم. الان هم تصميم داره بچه دار بشه. فكر كنيد اخه … بعد يه مشكلي كه داره همش ميخواد خودش و به نمايش بذاره و بگه من خوشگلم و از همه سر تر هستم! زشت نيست زن زيبايي هستش اما نبايد از خوشگلي و حتي اينكه رفته حموم موهاي بدنشو زده بياد به نامزدم بگه. امسال خانواده نامزدم براي عروسي ما ميان پيشمون و من از الان استرس اين و گرفتم كه باز كاري نكنه كه من كوچيك بشم جلوشون. حتي تصميم داره به عنوان مادرزن برامون با چاقو برقصه حتي رقص هم تمرين كرده.. من خجالت ميكشم خيلي خستم ذهنم. خيلي ضعيف شده … كاش كمكم كنيد. دارم كم ميارم از دستش ميخوام فرار كنم منتظر جوابتون هستم.
.....
1
پاسخفاطمه
1396/03/12
مشکل شخصی
سلام، من یک مشکل در زندگیم دارم و میخواهم بهم یه مشاوره بدین. نمیتوانم با شما صحبت کنم اما اگه امکان داشته باشه که به صورت کتبی مشاوره بدین، کمکی بزرگی توی زندگیم کردین. من یک و نیم سال میشه با یک پسر نامزد شدم، اما شخصی بود که اصلا نمیشناختمش در همان سال بر اساس بعضی مشکلات در دانشگاه هم ناکام ماندم. از این مساله فامیلم هم چند ماه بعد اطلاع یافتن چون خیلی میترسیدم که بگویم ازین که مبادا با من قهر کنند، اما بعدا که فهمیدن خیلی به خاطر پنهان کردنش مرا سرزنش کردند. من هم چون که نمیخواستم رابطه ام با نامزدم خراب بشه به او نگفتم. همچنین نامزدم به خاطر تحصیل به خارج از کشور رفته بود، پس خاطرم جمع بود که خبر نمیشه لا اقل برای مدتی کوتاه. اما حالا نامزدم فکر میکنه که من از دانشگاه فارغ شده ام و امسال سال آخر من است و او در ماه سپتامبر دوباره میاد و همیشه میگه که اومدم ازدواج میکنیم. اما درس من در ماه دسامبر ختم میشه من خیلی از افشا شدن این موضوع میترسم. لطفا کمکم کنید باید چه کنم؟
.....
1
پاسخمحسن
1396/03/12
بی انگیزگی
سلام. من دانشجو رشته حسابداری دانشگاه آزاد هستم اما خیلی دوست داشتم دانشجوی دانشگاه ملی باشم. حقیقتا توی زندگی خیلی شکست دارم همیشه میخواستم توی هر کاری بهترین باشم, همیشه بهترین ها رو میخواستم اما ب موفقیت نرسیدم. الانم در حال حاضر هیچ انگیزه ای برای ادامه دادن ندارم. خیلی برای زندگیم برنامه ریزی کردم اما هیچوقت جرات نکردم دست ب عمل بزنم. خلاصه اینکه دیگه خسته شدم. زندگیم داره هر روز تلخ تر از دیروز میشه. میخوام زندگیمو از نو بسازم. دوست دارم یکی حمایتم کنه. از شما ممنون میشم اگه این برادری رو در حق من کنید.
.....
1
پاسخبی نام
1396/03/12
تنبلی و خستگی
من همش ميخوابم! حتي روزايي كه بايد برم سر كار تمام روز را ميخوابم. از هيچي لذت نميبرم اما هيچ مشكل بزرگي ندارم!
.....
1
پاسخفرناز
1396/03/12
قهر کردن با همسر
من با شوهرم حرفم شده و با هم حرف نمی زنیم. هر دفعه من پا پیش می ذارم که آشتی کنیم. اما این دفعه نمی خوام من آشتی کنم. میشه من و راهنمایی کنید که چی کار کنم؟ نه می خوام مثل همیشه پیش قدم باشم نه می خوام قهر بمونیم چون من دوستش دارم. فقط اینکه شوهر من خیلی لجبازه
.....
1
پاسخعسل
1396/03/12
ارتباط با نامزد
سلام، خسته نباشید… من ی مشکلی دارم خواستم راهنماییم کنید. من الان ۶ ماه که نامزدم و قبل نامزدیم۶ ماه برای شناخت بیشتر زیر نظر خانواده با نامزدم حرف میزدیم و همو میدیدیم. قبل از خواستگاری از هم یه شناخت هایی داشتیم. همو خیلی دوست داریم. خیلی با هم خوب بودیم. ولی الان نزدیک یک ماه همش سر چیزای الکی دعوا داریم با کوچکترین حرف، من ناراحت میشم با کوچکترین حرف، اون ناراحت میشه. فشار مالی روشه و نامزدم زود عصبی میشه. تو عصبانیت یه دفعه میگه من زن اینجوری نمیخوام، به سرم میخوره همه چیز را بهم بزنم یا بهم میگه آدم شو من زندگی اینجوری نمیخوام … بابام اول قبول نمی کرد بیان خواستگاری. با خواهش من راضی شد و من از اون موقع به بعد خیلی عصبی شدم زود داد میزنم همش میترسم من و از نامزدم جدا کنند. خانوادمم نمیزارن الان عقد کنیم. میگن خواهرت هنوز عروسی نکرده و جهیزیه اونو داریم. میگن نمیشه تو الان عقد کنی با اینکه تمام خرج عقد با نامزدمه ولی راضی نمیشن خیلی دارم اذیت میشم. یک ماه همش بحث و دعوا داریم. حتی راضی نمیشن تو محضر عقد کنیم. میگن حتما باید جشن بگیرید. نامزدم میگه تو مثل اولا نیستی و تو منو دوست نداری. نمیدونم واقعا چیکار کنم خواهش میکنم راهنمایی کنید…ممنون میشم
.....
1
پاسخبهناز
1396/03/12
مشکل با همسر
سلام خانم دكتر من ٥ ماه عقد كردم توي اين ٥ ماه كم و بيش يه اختلافايي بين منو همسرم پيش اومد كه هر دو گذشت كرديم حالا به دليلي كه بوده ولي چند روزي هست كه يه اختلاف شديد پيش اومده چطور ميتونم دوباره به قبل برگردم ميشه منو راهنمايي كنين
.....
1
پاسخناهید
1396/03/12
مشکل رابطه
سلام. نمیدونم چطوری باید شروع کنم من اصلا سخنور خوبی نیستم نمیدونم میتونم حسم رو بهتون انتقال بدم من پنج ساله وارد یه رابطه عاشقانه شدم. یه عشق اشتباه البته اشتباه نه از طرف من از نظر اون (بهزاد). من عاشق بهزادم از عشقو احساسم نمیتونم بهتون بگم چون قادر به توصیفش نیستم اما بخاطر اینکه اون ته این عشقو وصال نمیدید به هزار دلیل منطقی همه کار کردم تا ازش جدا بشم. همون سالهای اول تصمیم گرفتم واسه همیشه بذارم برم. نخواستم این عشقو وابستگی بیشتر بشه اما وقتی این تصمیم و قطعی گرفتم و رفتم نابود شدم انگار نتیجه عکس داشت وابستگیم دلتنگیم عشقم قابل کنترل نبود تو تموم چند ماهی که گذاشتم رفتم تبدیل به یه ادم گوشه گیر و افسرده شدم تمام دلخوشیم خوندن هزار بار اس ام اس و هزار بار دیدن عکساش بود. درسته اون موقع سنم خیلی کم بود و هیچ درکی از عشق نداشتم فک میکردم گذر زمان عقلم و بهم برمیگردونه اما الان بیست و شش سالمه روز به روز بدتر پیش میره خلاصه جدایی ازش فایده ای نداشت. این رابطه دوباره شروع شد و از شکل قبلش قوی تر شد بعد یه مدت دوباره به خودم اومدم که دارم اشتباه میرم با اینکه همیشه این امید در من بوده و هست که ما بهم میرسیم. اوضاع روحیم داغون بود اون موقع من برای تحصیل دور از خانواده خوابگاه دانشگاهی بودم. دوستام و اطرافیام برای آروم کردن من از تجربیاتشون راهی رو جلو پام میزاشتن. بی محلی بی خیالی کار و مشغله زیاد جایگزین کردن یک فرد دیگه همشونو امتحان کردم اما جواب نداد که هیچ از مسیر اصلی زندگیمم منحرف شدم. من رسیدم به آخر خط دیگه نمیتونم به جدایی فک کنم این ازدواج و رسیدن اگه اشتباهم باشه من میخوام مثه همه این اشتباه و تجربه کنم چرا باید با کسی که دوس دارم ازدواج نکنم چون ثروتم از خونواده اون کمتره چون تحصیل فقط پدرو مادرم از خونوادش کمتره یا چون خونواده من آدمای شهرستانی و ساده هستن و اهل تجملات نیستن من از وضع زندگیم ناراحت و شرمنده نیستم من عاشق خونوادمم اما چرا باید با کسی نباشم که عاشقشم بخاطر این منطق، این قانون و منطق رو کی گذاشته مگه من خواستم خونوادم ثروتمند نباشند یا خونواده اون ثروتمند باشن. البته بهزاد با خونوادش خیلی فرق داره اما خوانوادش خط قرمزشه که نمیتونه حتی یه لحظه به گذشتن ازشون فک کنه. بهزاد عاشقه منه واسه این حرفم دلایلیم دارم، من این عشقو تو روزای اول نمیدیدم اما الان روز به روز این عشقو قوی تر میبینم بهزاد ادمیه وابسته و احساساتی اما با منطق خیلی قوی زود عاشق کسی نمیشه فقط مرور زمان باعث عشق و وابستگیش میشه. خواهش میکنم متن منو بخونین و بهم کمک کنید من به کمکتون شدیدا احتیاج دارم لطفا
.....
1
پاسخیگانه
1396/03/12
بد دهنی همسر
سلام من دختری 17ساله هستم و 8 ماهه عقد کردم. شوهرمو دوست دارم وخیلی مهربون و احساسیه و بهم محبت می کنه و چون شهر دیگه ای کار میکنه ما 2 ماهی یه بار هم دیگه رو میبینیم. اما اخیرا از پشت تلفن بحث هامون زیاد شده البته دوبار هم پیش هم بودیم و دعوا کردیم اما هر وقت عصبی میشه خیلی بد دهنی میکنه و هر چی میرسه بهم فحش و بد و بیراه میگه و وقتی من گوشی رو قطع میکنم بعد 10 دقیقه زنگ میزنه وعذر خواهی میکنه و پشیمونه. اما الان به خاطر همین موضوع یک هفته هست که قهریم. میخواستم بدونم باید چی کار کنم تا این بد دهنیش رو کنار بذاره
.....
2
پاسخنادیا
1396/03/12
تله بی ارزشی و طرد شدگی
سلام من تله هاي بي ارزشي يا طردشدگي دارم لطفا راهنمايي كنيد
.....
1
پاسخستاره
1396/03/12
افسردگی و عدم اعتماد بنفس
با درود و ادب. هفت سال هست ساكن لندن هستم و داراي يك پسر پنج ساله. به شدت به دليل شكست هاي بزرگ در زندگي افسرده و دچار دپريشن شده ام و در روابط عاطفي هميشه دچار شكست مي شوم. روحيه خوب و بالايي ندارم و اعتماد به نفس خود را كامل از دست داده و به شدت به كمك نياز دارم ولی واقعا نمی دانم به چه نوع کمکی نیاز دارم.
.....
1
پاسخنیکی
1396/03/12
ارتباط با جنس مخالف
سلام. من 22 سالمه ترم اخر لیسانس کامپیوتر. 160 قدمه و 42 وزنم .تا الان هیچ پسری طرفمم نیومده با اینکه خانواده من وضعیت مالی خوبی دارن پدرم رییس بانک بوده و برادرم استاد دانشگاه . همیشه از نظر ظاهری شیک و تمیز و به روز اما ساده هستم به طوری که خیلی خیلی زیاد چه تو دانشگاه چه تو فامیل روی لباسام فوکوس میشه. قیافه ام هم خیلی ها میگن خوشگله. حتی نظرات مثبتشون راجع به قیافه ام رو پشت سر خودمم شنیدم. اما خب لاغر هستم دیگه همیشه فک میکنم حتما به خاطر همین هست که هیچ پسری حتی بهم نگاه هم نکرده. خانواده هم در این زمینه اصلا جدیم نمیگیرن و اصلا فک نمیکنن که منم میتونم ازدواج کنم یا فکر میکنن عمرا هیچ پسری نگاه من هم نمیکنه و قطعا هیچ کس از من خوشش نمیاد تا حالا بار ها شده که کسی از خواهرم یا مادرم خواسته که دختری رو بهشون معرفی کنن اونا دخترای فامیل که حتی بعضی هاشون از من کوچکتر هم هستن اما دانشجو پزشکی رو معرفی کردن اما من حتی یه لحظه هم از ذهنشون نگذشتم. احساس میکنم تو این دنیا هیچ جایی ندارم. احساس میکنم خیلی بی مصرفم خسته ام ازین که زندگی من مثل بقیه دخترا نیست. همه دخترا رابطه های عاطفی دارن اما من هیچ وقت نتونستم چنین چیزی رو تجربه کنم. واقعا عجیبه که چه طور تا حالا من نظر هیچ پسری رو جلب نکردم. با وجود اینکه من اولش یه دانشگاه درس میخوندم بعد مهمانی گرفتم به یه دانشگاه دیگه و اینطوری تو محیط دو تا دانشگاه بودم با اینکه دختر نسبتا ساکتی هستم اما سریع تو دانشگاه شناخته شدم و حتی کسایی که نمیشناختم و اصلا نمیدونستم این هم من رو شناخته بودن.اینکه خانواده هم من رو جدی نمیگیرن خییییلیییی اذیتم میکنه. من یه خواهر 29 ساله دارم که اونم مجرده. اما اصلا طرز فکر خانواده ام این نیست که اول اون باید ازدواج کنه چون قبلا برام خاستگار اومده. من میتونم و بلدم که با جنس مذکر راحت تعامل اجتماعی داشته باشم و این طور نیست که دختر عنق و یا خنثی باشم اما خب با این وجود تا حالا هیچ کس طرفم نیومده. شما بگید من چه کار کنم؟واقعا تمام مشکلات من از لاغریه؟ از خودم متنفرم. وقتی تیپ خودمو تو اینه میبینم حالم بهم میخوره. تمام تلاشمو میکنم که به خودم بقبولونم که رابطه عاطفی تو زندگی من هیچ جایگاهی نداره و نخواهد داشت و زندگی هرکس یه جور و زندگی من هم اینجوری اما بازم همش غصه میخورم. جوری شده که از همه دخترا بدم میاد و احساس کمبود دارم پیششون.همیشه بغض دارم. دلم میخواد فقط یه جوری بشه که اروم بشم. من چه کار باید بکنم
.....
1
پاسخآرام
1396/03/12
مشکل رابطه
سلام ، وقت به خیر من 32 سال دارم ودر 20 سالگی با کسی نامزد کردم و بعد از سه سال نامزدیم رو پس دادم ، بعد از گذر این چند سال به تنهایی عادت کرده بودم و آدمهای زیادی هم پیشنهادهای دوستی یا ازدواج دادن اما با ایدئولوژی هم مسیر نبودیم و یا به دلایل دیگه میسر نشد ، در حال حاضر به مدت سه ماه هست که با فردی آشنا شدم و من ابتدا نه به این موضوع فکر میکردم و نه نیازی درش میدیدم ، ایشون مکررا اصرار کردن ، مضاف بر اینکه مرد بسیار محترمی هستند ، خلاصه تنهایی مطلق من و نیاز به حضور یک مرد حتی به توصیه پزشک زنان که امر جدی هم هست باعث شد من کوتاه بیام همه این موارد زمانی اتفاق افتاد که در ابتدای آشنایی که بیوگرافیه خودشون رو میگفتن گفتن که همسر ، دو فرزند یکی چهارده ساله و دیگری سه-چهار ماهه هست و رابطه افتضاحی با همسر داره تا جایی که دو بار تا پای طلاق رفتن قبل از فرزند دوم و پدر خانم پادرمیانی کردن و نگذاشتن چنین اتفاقی رخ بده و همه رو به خاطر نبود فرزند دوم خاطرنشان کردن و مرد داستان هم بالاخره بعد از کلی اذیت و آزار شدن از جانب زن و پدر ایشون و لای منگنه قرار گرفتن حاضر به حضور فرزند دوم شدن ، گویا خانم مادر رو از دست دادن و رابطه با خواهر و برادر هم ندارن و پدر هم خارج از کشورن و هر از چندی سر میزنن ، خلاصه زمان گذشت و یک روز که من برای سفارش یک پلاک برای هدیه به اقوام به اونجا مراجعه کردم ، سفارش رو دادم و سفارشم علی رغم عجله ایی که داشتم کمی با خلف وعده مواجه شد(این فلاشبک برای این بود که نحوه آشنایی رو توضیح نداده بودم) (من هم نه پدر دارم نه مادر ، خواهر سر زندگیشه ، برادر درگیر و دار رفتن و تنش کاری و مالی و خودم هم اون زمان تو فیلد کاری خودم نبودم فقط برای امرار معاش و سر بار نبودن پیش یکی از اقوام کار میکردم که مدتی پیشتر اون رو به من آموزش داده بودن ، اما عادت کرده بودم) ایشون کار پلاک رو به اتمام رسوندن و به من دادن (شایان ذکر هست من با مردهای غریبه خیلی جدیم و کلا آدمه جدی هستم اما نه در روابط خصوصی) با توضیح خصوصیات اخلاقیم و حتی اینکه یک مرتبه به دلیل خلف وعده ایشون در تهیه پلاک من تلفن کردم ، ساعت معین کردم و رفتم اونجا و اتفاقا ایشون با رفتار بسیار جدیه من مواجه شدن و (تاکیید میکنم جدی نه نامحترم) با این احوال چند روزی طول کشید پلاک آماده شد و تو این چند روز که دیگه مطمئن شده بودم از طرف ایشون حسی هست جری شدم چه بسا اینکه از اینکه من رو میدیدن لباشون خشک میشد و دستاشون میلرزید کاملا مسجل شده بود که چیزی درون این آدم نسبت به من هست و باعث جرقه چیزی در من شد که سالها سرکوب شده بود ، من روز تحویل پلاک رفتم و برای اینکه رد پای مثبتی درون زندگیه یه آدم بذارم و با توجه به حرفهاش که معتقد به یکسری مسائل بودن که برای من کورکورانه بودنش پر رنگ بود کتابی به ایشون هدیه کردم به نام دو قرن سکوت و ابتداش رو هم به درخواست خودشون پشت نویسی کردم و برگشتم منزل حالا جزئیات که مدام با حرف و پذیرایی و کلمات خاص مانع اومدن من میشدن بماند و در نهایت گفتن سفری که برید و بیایید چقدر طول میکشه و دلم تنگ میشه و این داستانا منتها خیلی محترمانه تر ، خلاصه من رفتم اما این حس جدید بچم کرده بود فاکتور رو یادم رفته بود بگیرم و به اون بهانه مجدد رفتم تا قبل از سفرم مجدد ببینمش ، اون از این امر بسیار خوشحال بود و عطری که همیشه میزد رو به من هدیه کرد که پیشم باشه و من اینبار رفتم سفر ، تو اون فاصله که برسم به مقصد یه شب تا بعد از ظهر فرداش داستان زندگیش رو که جلوتر توضیح دادم به من گفت و من جواب رد بهش دادم و کلی حالم بد شد و گفتم این کار از نظر نه تنها من بلکه خانوادم رده ، تو اون فاصله که اونجا بودم از هیچ محبت و تماسی منتها کنترل شده ، فرو گذار نکرد و من طی دو سه تماس ایدئولوژیه خودم رو روشن کردم و گفتم که این ارتباط میسر نیست و حتی راهنمایشم کردم و با عقل ناقصم گفتم صبر کن ، بهش فرصت بده ، اونم زنه ، هیچ زنی از خوشبختی فرار نمیکنه و حتما تو هم کوتاهی داشتی و غیره ....اما در نهایت گفت فقط به خاطر بچه ها دارم تحمل میکنم ( وقتی من باهاش آشنا شدم یه آدم له بود به لحاظ روحی) تا الان پانزده سال فرصت دادم درست نشد از این به بعد هم درست نمیشه نه اینکه نخوام بشه دوست دارم به خاطر بچه هام اما نشده ، تا حالا که نشده از این به بعدم نمیشه ، حتی وجود این بچه هم درستش نکرد ، خلاصه همچنان از من انکار و از اون اصرار بیست و یک روز گذشت و دلم براش تنگ و اونم که دیوونه شده بود و رفتاراشم دیگه بد شده بودن به بهانه سوغاتی دادن رفتم و دیدمش و بازم جوابم همچنان رد بود تا اینکه روزی به اصرار قرار گذاشت و منم که دلم پیش بود نه عقلم رفتم ، خلاصه اونجا راه جالبی پیش روم گذاشت و گفت ما درسته به لحاظ عقیدتی خیلی از هم فاصله داریم ، اما هم رو میفهمیم و تو هم با من باش تا کسی برای ازدواج بیاد تو زندگیت ، من چیری نگفتم باز هم مخالف بودم و گفتم دیگه بهتره با هم در تماس نباشیم درست روز بعدش با من تماس گرفت و گفت بذار مثل همه دوستان دیگت باهات تماس بگیرم گفتم من به اونا هیچ حسی ندارم اما میدونی به تو دارم و بهتره نباشه ، خلاصه با کلی اصرار و انقدر که محترمه دیگه گفتم باشه همه چیز تحت کنترل ، خلاصه این تماسها یواش یواش شکلش تبدیل به یه رابطه خصوصی شد و با هم قرار میذاشتیم و خیلیم خوب بودیم و اون هم یه آدم دیگه شده بود خودش میگفت تو به من زندگی دادی ، میرفتیم پارک با هم میدوییدیم و خل بازی در میوردیم ، دستامونو مثل بچگیا میگرفتیم و میچرخیدیم و خیلی از این کارا و کاملا تبدیل به یه آدم شاد شد و من رو بیست برابر سابق دوست داشت و همیشه هم میگفت و هنوزم میگه ، خلاصه گذشت داستان تا کشش جنسی در من همون بیماری رو تحریک میکرد و اونم فهمید، به مرور کشش بیشتر میشد ( رابطه جدیه ما دو ماه بود ) ابتدا هم با تمام تناقض های عقیدتی به درخواست صیغه خوندن خودش لبیک گفتم بعد از یه هفته فکر کردن و خودش میدونست که چقدر برام سخت بود اما بین خودمون انجام شد، (ببخشید من پراکنده میگم) تا دوهفته پیش که دیدم رفتارش تغییر کرده و گفتم احساس میکنم اتفاقی افتاده یا در حال وقوعه که من ازش بی خبرم اما چیزی نگفت بعد از دو هفته تو قرار حضوری و بعد از کلی بهانه گیری از سوی من که خودش به همشون حق میداد وقت گذاشت واسه دیدار ( تو این مدت هم که من نمیدونم واقعا چی شد که وابستش شدم) از هیچ زمانی برای دیدنم مضایغه نمیکرد اما بهانه ای برای خونه نداشت که بتونه منو راحت ببینه تو این گیر ودار کار تخصصی منم بهم پیشنهاد شد و رفتم و ازش دور شدم چون قبل تو یک منطقه بودیم و اومد سر قرار و من کلی برنامه ریزی کردم واسه ساده تر شدن دیدار و با هم بودنمون اما همون زمان با کنکاش خودم متوجه شدم علت بی توجهی این دو هفته به خاطر خانمی بوده که داره باهاش زندگی میکنه کلی گریه کردم و حال خودمو نمیفمیدم بهش گفتم برو دنبال زندگیت گفت تو رو به خدا به حرفام گوش کن اون خیلی عوض شده میخواد زندگی کنه منم میخوام فرصت بدم بهش ، من حالم خیلی بد بود جلوی چشماش آرامبخش خوردم و با کلی حرف ، نه دعوا رفتیم خونه هامون ، دوهفته قبلشم گویا این موضوع بهش فشار آورده بوده من اومدم امتحانش کنم گفتم میخوای همه چی تموم ؟ (البته با کلی مجادله و اذیت و آزار از سوی اون ، با خونسردی حرصم میده و صدای من که تو کل عمرم بالا نرفته بود رو بالا برد ) گفت باشه خلاصه دوباره یک ساعت بعد خودم بهش زنگ زدم و صحبت کردیم و موکول شد به روز بعد و دوباره خودم تماس گرفتم و گرچه داد نمیزدیم اما حالتمون عصبی بود و من سوال کردم که جنبه امتحان هم داشت اما اون گفت باشه و من جیغم رفت هوا و گفتم اگر میگفتی نه و چهار تا فحشم میدادی ، بعدش میگفتم یه هفته همو نبینیم و از هم بی خبر باشیم تا مخ تو بیاد سر جاش ، گفت سر حرف هستی گفتم بله که هستم، که خودش طاقت نیاورد و همون شب آروم که شد تماس گرفت ) اما این مال اون دو هفته پیش بود ، بعد از این آخری روز بعدشم با هم حرف زدیم و میگفت گیجم نمیدونم چیکار کنم و خانمرو توضیح داد گفت ببین الان موضوع بچه نیست موضوع حس میکنم ترسه از دست دادنه زندگیشه ، خونه خیلی خوب شده ، من نمیتونم بهش فرصت ندم و... منم پذیرفتم اما در انتها ازم خواست ده روز از هم دور باشیم و منم پذیرفتم ، اما روز بعدش در کمال خونسردی بهش زنگ زدم و کلی با هم حرف زدیم و لای حرفام گفتم من همه این روز ها رو پیشبینی کردم، اما تو حرفایی زدی که من مطمئن شدم تو فقط سرپرست اون خونه و خانواده ایی ولا غیر من بهت اعتماد کردم ، انتظار این کارا رو نداشتم ، خصوصا اینکه تا حالا هیچ چیز ازت نخواستم ، اون از ته دلش ابراز نگرانی و گیجی و بلاتکلیفی میکرد ، من گفتم اگر من حرف اون یک هفته زدم هدف داشتم اونم اینکه تو ریفرش بشی اما هدف تو از این ده روز چیه؟ حرفایی زد که خودم میدونستم ، میخواست تکلیفش رو با این آدم بسنجه و منم گفتم میدونستم اما میخواستم از خودت بشنوم ، خلاصه گفت بذار ببینیم چی میشه ، گفتم به گفته خودت پونزده سال درست نشد الان چی میخواد بشه گفت ترس فکر میکنم باعث شده یه کم به خودش بیاد ( البته همیشه گفته تو این پونزده سال همیشه امیدوار و نا امیدش کرده و شده همون آدم سابق) گفتم تو چی دوست داری گفت من تو رو خیلی دوست دارم و کلی توضیح گفتم پس این داستان چیه ؟ گفت نمیتونم فرصت ندم تا حالا این مدلی نبوده راستش شاید ناراحت بشی اما میخوام عشق رو باهاش تجربه کنم، خلاصه کلی با غم و اندوه همدیگر رو دلداری داریم و خداحافظی کردیم و من گفتم عاشقانه منتظرتم تا دیشب که یک ویدیو و دو تا موسیقی که مظمون غمگینی داشتن براش فرستادم که رسید بهش اما جوابی نداد ( اینو واسه این زدم که گفت تو میتونی تماس بگیری ، منم گفتم وقتی یه طرفه باشه فایده ایی نداره ، اونم گفت میل خودته ، بین حرفامون) حالا من نمیدونم اون زنگ میزنه ، ادامه میده یا نه ، دلم میخواد پیگیرش باشم اما غرورم اجازه نمیده
.....
1
پاسخارغوان
1396/03/12
مشکل انتخاب رشته دانشگاهی و عدم تمرکز
سلام،خسته نباشید.من به مدت ۱۰ سال در ازبکستان زندگی کردم و زبان فارسی بلد نبودم و فقط روسی میدونستم. بعد از ۱۰ سال به ایران اومدم.توی ایران فارسی حرف زدن رو یاد گرفتم.به مدت ۸ سال ایران بودم و زبان روسی کلآ یادم رفت. توی دبیرستان رشته ام ریاضی بود و همیشه دوست داشتم استاد شیمی یا ریاضی بشم. و این تواناییش رو داشتم.هروقت کسی ازم یه سوال میپرسه بعد از این که جوابش رو میدم میگه دوست نداری معلم بشی چرا اومدی این رشته؟ به نویسندگی و کارای هنری هم خیلی علاقه داشتم و دارم اما به دلیل حرف های خانوادگی بیشتر مجبور شدم علاقه پیدا کنم به معماری تا این که در سال دوم دبیرستان یکی بهم گفت برو پزشکی و چون منم به حرف های اون شخص اعتقاد داشتم و به دلیل اینکه به زیست خیلی علاقه داشتم تصمیم گرفتم تغییر رشته بدم اما مدیر مدرسه این اجازه رو بم نداد.بعد از این که سال سوم دبیرستان رو تموم کردم با خانوادم اومدیم روسیه یک سال کالج خوندم،یه فرد ایرانی بم گفته بود که با ۱۱ سال تحصیل و رشته ی ریاضی میتونم وارد دانشگاه پزشکی بشم.بعد از یکسال خواستم امتحان ورودی دانشگاه پزشکی رو بدم که بهم اجازه ندادن و گفتن که هم باید ۱۲ سال تحصیل بکنم و هم باید رشته ی زیست خونده باشم.برای همین یک سال توی مسکو پیشدانشگاهی رو خ وندم و برای این که فراموشنکنم زبان روسی رو ترم دوم کالج رو دوباره خوندم.سال بعدش خواستم توی دانشگاه سنپترزبورگ وارد بشم و امتحان ورودیش رو دادم اما قبول نشدم(این قضیه ماله پارساله و من امسال وارد دانشگاه شدم). بعد صحبت با خانواده و مدیر بخش کالج دانشگاه تصمیم گرفتم دوباره کالج رو بخونم و بهم قول دادن که بدون امتحان ورودی وارد دانشگاه بشم. اما قولشون یادشون رفت و من امتحان ورودی رو دوباره دادم اما این بار با نمرات بالا قبول شدم.متاسفانه من یک دختر عمه دارم که یک سال ازمن کوچکتر هست و من هرکاری میکنم ( اون به خاطر خانوادش) باید از من تقلید بکنه.و من بدلیل تغییر رشته یکسال عقب افتادم و همسال اون شدم. و من برای اینکه آبروم نره به دروغ گفتم که من همون سال اول قبول شدم و فکر میکنن که الان سال دوم من هست. از طرفی هم اون نه پارسال قبول شد و نه امسال. با وارد شدن به دانشگاه فکر میکردم همه ی مشکلاتم تموم شده ولی مشکلاتم بهتر نشد هیچ بدترم شد. بعد از ورود به دانشگاه بنا به دروغی که گفتم و وارد نشدن دختر عمه جان و حسادت بقیه ی اعضای خانواده فشار روی من بیشتر شد.از طرفی درس خوندن به زبان دیگه اونم روسی خیلی خیلی سخته.توی یک ماه اول توی شوک بودم.شوکی که دلیلش رو اصلآ نمیدونم.و از طرفی هم قوانین و طرز درس دادن دانشگاه های این جا رو نمیدونسم وفشار روم خیلی زیاد شد.توی این ۳ ماه سال تحصیلی غیر از درس ریاضی دیگه هیچی رو درست و حسابی نخوندم.به خاطر همین از پدرم خواستم تا اجازه بده ترم دوم رو مرخصی بگیرم و اون برای اولین بار من رو مقایسه کرد با کسی که باهم وارد روسیه شدیم و اون با پول دادن وارد دانشگاه شد و داره دندون میخونه به زبان انگلیسی و الان سال۳ یا ۴ هست. واقعآ برام شوک بود و شوک خیلی بدی هم بود. واقعآ نمیدونم چیکار کنم دلم میخواد مغزم رو از همه ی این فکر های الکی خالی کنم و درس بخونم و خیلی خوبهم میدونم تواناییش رو دارم ولی تا میشینم پای درس دلم میخواد کتاب رو پاره کنم و شاید توی یک روز فقط یه صفحه درس بخونم شایدم ۲ صفحه.به دلیل امتحان زیست امروز دانشگاه نرفتم و گفتم شیمی بخونم چون فردا امتحان شیمی دارم ولی از صبح تاحالا فقط ۵ صفحه خوندم شایدم کمتر. احساس میکنم من نباید به این رشته میومدم.اگر همون رشته ی ریاضی بودم الان سال اخر دکوراسیون داخلی بودم. یه چیز اصلی دیگه که نگفتم تغییر رشته ی من به دلیل مادرمم بود.من به مادرم خیلی وابسته هستم و من هرچی میگه رو گوش میدم.دلیل اینکه زنده هستم فقط اونه. اگر اون نبود همون سال سوم خودکشی میکردم. اما زندگی میکنم چون فکرمیکنم تنهاکسی که میتونه اون رو شاد کنه منم نه پدرم و نه برادرم. من به خاطر اون تغییر رشته دادم چون اونم به حرف های اون خانومی که گفت برم پزشکی اعتقاد داره. کلی نوشتم و نوشتم و نوشتم واقعآ نیاز به کمک دارم. تا بتونم نفس بکشم ،یک روز رو با ارامش بگذرونم و شب سرم رو با ارامش بزارم روی بالشت لطفا کمکم کنین تا بتونم با خیال راحت زندگی کنم و با خیال راحت و بدون فکر های مسخره درسم رو بخونم کمکم کنین تا بدونم چطوری با این فشارها کناربیام. خودم رو لعنت میکنم که اومدم پزشکی ولی با این حال پزشکی رو دوست دارم (مخصوصآ روانپزشکی و سرطان شناسی) ولی نمیدونم چطوری باش کنار بیام و بفهممش. در اخر هم ببخشید که اینقدر طولانی شد و اگر غلط املایی دارم
.....
1
پاسخشقایق
1396/03/12
مشکل با همسر
سلام من دختري ١٩ساله هستم يك ماهه عروسي كردم اما از شب عروسي شوهرم به بهانه هاي مختلف اذيتم ميكرد و دنبال گربه كشي بود روز سوم اومدم خونه پدرم و مهریه ام رو اجرا گذاشتم الانم تازه ميگه من خيلي عاشقتم اما چون مادرت دوست پسرداشته و من فهميدم اين كارارو كردم و...ولي من از روز سوم فهميدم شوهرم خونه مجردي داره و بعداز پرس و جو ديدم خانوم ميبره و بوي مواد ازخونه مجرديش مياد بيرون. الانم ميگه طلاقت نميدم تا توافقی جدا بشيم. چكاربايد بكنم خيلي دوست دارم اذييت كنم چون با زندگيم و آبروم بازي شده من مستحقش نبودم ازونورم تهديد ميكنه آبروي مادرتو ميبرم اخه اين به من چ ربطي داره من واقعا نميخوامش ولي خيلي بد باهام بازي شده عروس سه روزه برگشتم. كمكم كنيد ترو خدا؟؟؟؟
.....
1
پاسخساجده
1396/03/12
ارتباط قبل از ازدواج
سلام. من صرفا جهت کنجکاوی توی یک سایت همسریابی عضو بودم، اما کسی به من درخواست داد که شرایط خیلی ایده عالی داشت و سه سال از من بزرگتر بود. شماره رد و بدل کردیم برای آشنایی بیشتر. دوبار قرار گذاشتیم که قرار دوم لب های من رو بوسید و بلافاصله من گریه کردم. ایشون که گریه منو دید گفت با مادرم در میون میذارم و خیلی زود رسمی میکنیم همه چیزو. بعد که مدرک خواستم و گفتم مثلا یک وویس از حرفای مادرتون بگیرین و بدین گوش نکردن. من به مادرم گفتم جریان رو. شماره پدرم و ادرس خونه رو در اختیار ایشون گذاشتم. اما هی امروز و فردا کردن و الانم میگن که از تجربه شکست قبلی میترسن . میترسن که خانواده ها سنگ بندازن و موجب جدایی بشه. از من زمان خواستن و حین این زمان هم میخوان که در ارتباط باشیم. خوشبختانه چون شهر دور درس میخونم قرار نمیشه گذاشت. اما هر روز تلفن و پیام برقراره. این هم بگم که از طریق یکی از دوستانم امتحانش کردم و ایشون به اصطلاح پا ندادن. حالا چکار کنم؟ از کجا بدونم نیت این آقا چیه؟ من خیلی وابسته شدم ولی از طرفی نمیشه فشار آورد که زودتر پا پیش بذارن
.....
1
پاسخسبحان
1396/03/12
مشکل رابطه و مهاجرت
با سلام و عرض خسته نباشید من سبحان هستم و سه ماه و نیمه که وارد یک رابطه حضوری و نزدیک شدم و ازش راضی هستم. من دو ماه دیگر عازم کشور کانادا برای ادامه تحصیل هستم. این دوری قراره چهار سال و نیم طول بکشه. با این که همو دوست داریم و مشکلی نداریم به نظر شما درسته ادامه رابطه؟ احساس میکنم اگه من رابطه رو تموم کنم بعدا به شدت حسرت رابطه رو می خورم. کلا انقد دوسش هم دارم ک فک کنم نتونم رابطه رو تموم کنم
.....
1
پاسخمحمد
1396/03/12
مشکل رابطه
با سلام وعرض ادب خدمت شما مشاور محترم. در ابتدا تشکر می کنم از اینکه شما و همکاراتون وقتتون رو به ما می دید و باعث بهتر شدن کیفیت زندگی ما میشید. من محمد 32 ساله متولد و بزرگ شده اصفهان هستم که در حال حاضر بیشتر از 5 سال هست در اروپا زندگی میکنم. داستان من از اول سال 95 شروع میشه که به خواستگاری دختری 31ساله رفتم که تنها یکسال از طریق اینترنت باهاش دوست بودم. ازنظراحساسی فوق العاده خوب و مهربون -خیلی بساز-تحصیلکرده-کمی حرف گوش کن والبته لجباز-کمی معتقد-زودرنج-خیال پرداز و کمی اینده نگر-اعتماد بنفس پایین-شدیدا وابسته به پدر-از بچه ها فراری-هوش اجتماعی ضعیف-بدگمان-بی اعتنا به مسایل دینی بخصوص به نماز-عدم توانایی حل مسیله و مدیریت بحران-علاقه مند به یادگیری-تا حدودی با اراده …) که بیشتر این خصوصیات رو الان من فهمیدم (بعد از عقد). من فقط از طریق اینترنت حدودا 6 ماه با همسرم صحبت میکردم و همه مسایل رو حرف زدیم و یجوری حل شده بنظرمون اومد که من هفته اول عید 95 به ایران سفرکردم و عقدکرده و به سرعت بخاطر کار و مشغله دانشگاه برگشتم. سپس ازعید تا شهریور بازب صورت اینترنتی حرف میزدیم که البته خیلی دعوا داشتیم و من تازه داشتم شناخت روی همسرم پیدا می کردم و ازش وقتی می پرسیدم که رفتارت با قبل ازعقد عوض شده دلیل برخانواده من می اورد. (اینجا اضافه کنم درمدتی که من نبودم خوب طبق رسوم خانواده من ازهمسرم دعوت میکردن برای مهمانی ها و بیشترخودمونی شدن باهم-که این در ماه های اول خوب بود تا اینکه خانمم از رفتار برادرهای من و خانم هاشون بدش اومد و میگفت که اونا اونجورکه باید بهش احترام نمیگذارند و این حساسیتش بیشتر و انزجارش از خانواده من بیشتر شد. تا جایی که اول خانم های داداشام رو بدگویی می کرد، بعد خود برادرهامو و بعد مادرمو)-پدرمن فوت کرده اند. هر بار هم من باهاش صحبت میکردم و ارومش میکردم و میگفتم اصلا اونارو بیخیال بشو و روشون حساس نشو، چند روزی اروم میشد و بازدوباره. ما خیلی بحث و دعوا داشتیم وداریم. من روی خانوادم خیلی حساس بودم و بخصوص روی مادرم. ولی با اینحال به همسرم هیچی نگفتم و فقط دوری می کردم ازبحث. تا اینکه مجبور نشم چیز بدی بهش بگم. بازم اضافه کنم خانمم بیشتر این رفتارها رو بخاطر دوری از من وخواندن زبان همزمان با تمام کردن پایان نامه فوق لیسانسش که باعث فشارعصبی روی اون میشد میدانست و معتقدبود با امدن من در شهریور ماه و تمام شدن پایان نامه اش و دفاع کردنش همه رفتارهایش بهترخواهدشد. ولی شهریور فرارسید و من به ایران رفتم و باز هم دعواها بخاطر دیگران و توهم اینکه به اون بی احترامی میکنند-(ازطرفی خانواده من هم از رفتارهای غیرعادی همسرم به من گلایه میکردند) ولی من به اون چیزی نمی گفتم. من توی این شهریورکه تقریبا یک ماه باخانمم برای اولین بار کنار هم می بودیم تازه دوره شناخت پیداکردیم-رفتارهایی که من ازش نمیدونستم و تازه متوجه اونا شدم-مثل بی ثباتی درتصمیم گیری ها-بسیار متاثر از حرف دیگران-بسیار بدبین نسبت به همه مسایل-توهم و برداشت بد از همه افراد-بدگمانی-… با هیچکدام از دوستان چه نزدیک چه دور من بعد از یکبار بیرون رفتن حاضر نبود دیگر رفت و امد کند (اینجا اضافه کنم همسرم دردوران مجردی هم هیچ دوست یا رفیق نزدیک نداشته و نه بادوست بلکه حتی با فامیل خودش هم رفت و امد نمیکرده ) درصورتیکه من ادم بسیار اجتماعی و خانواده دوست هستم و میخوام هر جا که میرم با همسرم برم. خلاصه اش کنم الان من باز برگشتم اروپا و منتظر نوبت سفارت برای خانمم هستیم و در حال اماده کردن مدارک و این در حالیست که من هر دو روز یکبار با ایشون دعوا داشتم از موقع برگشتنم و کارش به جایی رسیده که نه تنها خانواده ام رو بلکه خودم رو هم ناسزا می گوید و من رو بخاطر ارتباط با خانم های برادرهایم (حتی بخاطر سلام و احواپرسی) هرزه میداند. این ها باعث شده که دیگه تحمل من به اخراش برسه و دارم شک میکنم به انتخابم و شک میکنم به اینکه بتونم با همسرم زندگی خوبی داشته باشم. لطفا مرا راهنمایی کنید. با تشکر فراوان
.....
1
پاسخیوسف
1396/03/12
عصبانیت بیش از اندازه
سلام و عرض احترام. سوالی داشتم در زمینه روانشناسی یا شاید روانپزشکی. چند سال پیش موقع عصبانیت بیش از حد بعد از یک مشاجره دچار حالتی میشدم که احساس می کردم که سَرَم رو محکم به دیوار بزنم. ولی اخیرا این حالت موقعی که در خواب هستم بهم دست داده. نوعی حمله عصبی شدید بسیار آزار دهنده. چه توصیه ای دارید؟ یا اسم این حالت چییه؟ خیلی سپاسگزارم پاینده باشید
.....

روانشناس بالینی

دانشگاه علوم پزشکی ایران

روانشناس بالینی

دکتری تخصصی روانشناسی دانشگاه شهید بهشتی
وبلاگ سیمیاروم
برای عضویت در خبرنامه سیمیاروم و دریافت جدیدترین مطالب، مقالات و تخفیفها ایمیل خود را وارد کنید